بدی

گفت بدی از چه می بینم؟ گفتم از آن چه در مشرق آنی، در مغرب هرچه باشی آن چیز نکوست. که آن چیز از طلوع آمده بر تو می گذرد و  باز تو در مشرقی تا غروب می کند. می خوانی و می رانی مدام در این حالت.   گفت این بدی چیست؟ گفتم نشانه…

راه

بر گدایان عدم بخشش شاهانه منم، بر لوح وجود نقش میخانه منم، سر صحرای جنون لیلی جانانه منم، گنچ و ویرانه منم، شمع و پروانه منم، حکمت پیرانه منم، وادی مستانه منم راه دگر نیست تو را.   لذت سود منم، بود منم، مسجد و مسجود منم، قصد و مقصود منم، شب موعود منم، بوی…

راز در دایره ی گردون

آن راحت جان گرد دلم میگردد گرد دل و جان خجلم میگردد   آنچه می گویم در جایی نخوانده ام که بر لوح دل است و درگوشم زمزمه گشته و هر آنچه آدمی می داند از علوم و فنون جز بر لوح درون در جایی نگاشته نبود از روز نخست. و آن که از دیگری…

استاد صورتگر

گاه نقاشی  تازه کار در نقش صورتی قلمی به خطا می کشد و خطای فاحش به اصلاحی چاره می کند.   گاه نقاشان زبر دست به لحضه ای چنان به خلق صورتی می پردازد که خطا فرصت جلوه گری نمی یابد.   نقاش چیره دست ما اما قلم و رنگ و بوم مختار کرد در نقش…

ایمان بیاورید

 وَعَلَى اللّهِ قَصْدُ السَّبِیلِ وَمِنْهَا جَآئِرٌ وَلَوْ شَاء لَهَدَاکُمْ أَجْمَعِینَ و به عهده خداست بیان راهى که مستقیم است و بعضى از راهها منحرف است و اگر خدا مى خواست  راهنمائى مى کرد همه شما را   امروز صبح دخترکی در میدان شهر مضطرب شیون می کرد و تنی چند به جبر و جور در…

در امتداد عطر گیسوان تو بی خود شده ام

  من از عطر تو سر رفتم نگو نه    به جنگی پر خطر رفتم نگو نه نبرد تن به تن با تو  چه خوبه     ببین که بی سپر رفتم نگو نه (شهیار قنبری)    نبرد تن به تن، نبرد من با من است. بی سپر رفته ام که ببازم.برنده تویی که پاینده تویی. برنده شوم…

آگاهی ناب

لاَّ یَعْلَمُونَ (ولکن نمى دانند) یعنی جهان چنان نیست که تو می پنداری، که چندان است که تو آگاهی و می پنداری چنین است و چنان می بینی که بینایی. و تو بغایت چنان آگاهی که از روح خود در تو  دمید. تو آگاهی نابی، ناب. آگاهی ناب.چنان باش که هستی.بیاد آر.  آگاهی نه چنان…

سیب و سکوت

ای دوست به هر جا که هستی نیک بیندیش که در کار حق هستی یا در پی سیب. در پی سیب نیز لاجرم به حق باز خواهی گشت آنگاه که تو را باز خواند از سرزمین سرد. حکایت آدم حکایت توست که آدمیزاده ای و مختار بر انتخاب هرچند که هر عمل را عکس العملی…

آگاهی

آگاهی و خوشبختی خوشبختی مجرد از زمان و مکان و تابعی از میزان آگاهی می باشد. آگاهی نیز کمیتی مجرد است که موجب ادراک هستی می گردد.افزایش آگاهی موجب تغییر در توابع وابسته به آن می شود. آگاهی ابتدایی انسان حاصل ( موجب)  ادراک اولیه انسان است. ادراک اولیه حاصل برداشت انسان از هستی بوسیله…

معرفت شناسی کلمه ۵

الف لام کلمه معروف  خود خدا عدم آدم لام الف آدم هو هوا حوا طعمه طعم شکار شجره مشاجره کلمه واژه وژود وجود آدم بن بت جمع صنع صنعت جمع جمود جهنم کلمه واژه گون معرفت عارف لا اله الا معروف لا هو یار مچنون باقی فانی کلمه فاعل مفعول کلمه لام الف الفت حوا…

حکایت بایزید

با مریدان آن فقیر محتشم بایزید آمد که: نک یزدان منم گفت مستانه عیان آن ذو فنون لا اله الا انا ها، فاعبدون چون گذشت آن حال گفتندش صباح تو چنین گفتی و، این نبود صلاح گفت: این بار ار کنم من مشغله کاردها در من زنید آن دم هله حق منزّه از تن و،…

میندیش میندیش

میندیش میندیش که اندیشه گری ها چو نفطند بسوزند ز هر بیخ تری ها خرف باش خرف باش ز مستی و ز حیرت که تا جمله نیستان نماید شکری ها جنونست شجاعت میندیش و درانداز چو شیران و چو مردان گذر کن ز غری ها که اندیشه چو دامست بر ایثار حرامست چرا باید حیلت…

روح

هیاهوی شبانه سکوتی ژرف خوابم را به قعر تراویدن روح کشیده است زبانه می کشم از جای جای پیکرم از لای میله ها خرامیدن خروشان اندیشه در من گم است و شرم می کند از دیدن قفس که زلا لم جاری در ابتدای همه چیز و در انتهای همه جا اول ازلم و آخر ابدم…

حکایت ما

ما قصه شیرین عاشقی فراموشمان شده  بس قصه تلخ آدم و لیچارشیطان شنیده ایم  بر حسرت خاطرات روزگاران دور  مجنون جان به بیابان بلا کشیده ایم  صد بار سوگند شکسته ایم و آدمیزاده وار  از میوه ممنوعه مکرر چشیده ایم  هر بار فرو فتاده به دنیای دیگری  شیرین حدیث رسولان به حسرت شنیده ایم  بی…

معرفت شناسی متن ۲

      به ادبیات عرفانی که می نگری معنای کلمه گامی فراتر برداشته و قدم در دنیای رمز و راز می گذارد.   این که گوید از لب من راز کیست؟   بنگرید این صاحب آواز کیست؟    نویسنده خود پس ازخلق کلمه نخستین شنونده ( خواننده) کلام است و ما در اینجا به دنبال…

دامگه

دامگه معرفت مدعی آمده از راه دراز در بکوبید به صد عشوه و ناز “در گشایید که من گل بدنم پاک تر زآبم وآینه تنم” در بکوبید و جوابی نشنید آب و آینه در اندوه کشید بس بکوبید به آن در به تن و سینه و مشت بس برنجید و به لب راند بسی حرف…

شکار نخجیر

شکار نخجیر دوستی دارم فرزانه که با او به گاه نخجیر آشنا شده ام.با وی چندین بار به شکار شده ام.همراهی با وی برایم خوشایند است.گرچه در راه لب نمی گشاید ولی چابک است. در گفتگوی آخرین همراهی به او گفتم که چرا شکار نخجیر را برگزیده ام. اما نگفتم که چگونه شد که شکارچی…

بازگشت

  و فقیه شهر پی پیری می گشت امی چوپانی شاید “تو کجایی تا شوم من چاکرت” و خدا می فهمید باورت هست خدا می فهمید این مراعات کلام ما را کشت من فقیه شهرم درسها را خواندم من مهندس شده ام من پلی ساخته ام بین خودم تا به خدا کسی این کفر مرا…