بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘فارسی نوشته ها’

بود و نمود

۱۴ فروردین ۱۳۹۰ ۶ دیدگاه

 

 

سالک گفت شکارچی چنان قهار بود که سحرم می کرد در رقص شکار! بی بدیل و تنها بود در شکار! گمان بردم که به آنچه او می کند، می شود پا جای پای او گذاشت در رقصی بکر! تن به شکار کشیدم به تنهایی! دمی مانده بود تا شکار کفتار شوم! شکارچی رسید و کفتار و سحر رقص و … من جَستم!
گفت تنها که بیایی شغالی شکارت می کند!
گفتم تنهایی تو را دیدم، تنها آمدم!
گفت شکارچی ام، بی بدیل! چنان بی بدیل که تنها مانده ام! گمان برده ای که تنهایی از تو شکارچی خواهد ساخت!؟ هرگز، هرگز، هرگز!
من نفس شکارم، خودِ شکارم، شکارچی ام!
تو در پندار خویش به شکار که می آیی، چیزی دیگری، در ضدی با شکار، می آیی که بفریبی، بزنی، بکُشی، تصاحب کنی!
من می آییم که برقصانم! برقصم! شکار من، فدایی من است! تو اما در پی کشتنی!
گفتم رقص با کفتار و شغال!؟ برقصم با آنها!؟
گفت غزالانی خوش خرام تو را انتظار می کشند آنجا که رقصیدن بدانی! خرم سرزمین هایی در پیش رو خواهی داشت، جولانگاه آهوان!
گفتم چرا نصیب من کفتار شد در اولین شکار!
گفت تجلی اضداد!
جهان تجلی اضداد است. برد و باخت! شب و روز! این سو یا آن سو! سیاه و سفید! خام و پخته! شکارچی خام شکار کفتار است! آهویی به شکار او نمی آید!
گفت طالب که پا به طریق معرفت می نهد در جایی مسحور بود و نبود می شود! مسحور هست و نیست. حکایت عارفان سحرش می کند! تنهایی شکارچیان را می بیند و گمان می برد که تنهایی او، از او شکارچی قهار خواهد ساخت! شکار شغال می شود! کرامت عارفی در بیان کلمات او را در سحر حروف می نشاند! اجابت دل سوخته ای در نماز  او را می کشاند به خشکی زهد! شفای بیماری او را می کشاند به وادی درمانگری، مسحور طب می شود.
گفت من آن شکارچی ام که سحر سخنم! دعایم ، اجابت است! مسیح درمانگرم!
سالک گفت هیچ نمی دانستم چه می گوید!
گفت طالب حاصل عمل را می بیند در تجلی اضداد راه به بی راه می برد!
گفتم نمی فهمم!
گفت مسیحا درمانگری هم میکرد تو می خواهی به درمانگری مسیحا شوی در پایان درمانگر قابلی هم نمی شوی!
تو در پی ید بیضایی تا به آن مسیحا شوی، نمی شوی، در پی کرامتی، حال آنکه کرامت گوشه ی ابروی مسیح نمی شود.
تو درد را می بینی و درمان را در وادی بود و نبود، مسیحا شفای مطلق است در وادی بود و نمود!
گفت طالب حاصل عمل را می بیند در تجلی اضدادی گوناگون و بی راه می رود. در تاریکی وصف چراغ می کنند! در تاریکی صد البته وصف چراغ به کامش شیرین است!
آن بود و نبود ظاهری همه در دل “نمود” از وادی بود و نمود متجلی می شوند. تن را حلال کن تا به عنایتی تو را علم خیال بیاموزد، آنجا “نمود” فرع است و “بود” نور است و درخشش آن چنان است که تنها در آینه  ی “نمود” وادی بود و نبود را متجلی می کند و چه بسیار سالکان که در تحیّر این فرع بود و نبود سرگردان می مانند!

سالک گفت سرگردان شدم در راه و بی راه در بود و نبود! زاری کردم که مرا ببر به ابتدا، به ابتدای ابتدا! آنجا که یکی بود و دیگر نبود، به ابتدای بود و نبود!
سالک گفت شکارچی  با من از برابری گفت از ظلمات در برابر نور! مرا برد تا ابتدای ابتدا!
برد مرا تا آنجا که “بودی” نمود و نمودار شد به تجلی، آنجا که گنجی خواست که مستور نباشد!
بیرون شدم از هذیان بود و نبود که هستی همه نمودِ آن “بود” ابتداست آن “بود” که بوده است و خواهد بود.
اول و آخر اوست

غلامرضا رشیدی
فروردین ۹۰

Print Friendly

اجابت

۱۷ اسفند ۱۳۸۹ ۲۲ دیدگاه

 

گفتم یاد خدا می کنم، دلم آرام نمی شود!
گفت یا دلت دل نیست یا خدایت خدا!

گفتم تن به در می کوبم و نمی گشاید!
گفت یا آنسوی در کسی نیست یا کسی نیستی که بر تو در بگشایند! شایدی دیگر اینکه گویا در وهمی بر دری وهمی میکوبی حال آنکه در حال خود ساکنی!

گفتم مگر نگفت بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را!؟
گفت هرکه هرچه را میخواند از شنیدن آموخته، ناشنیده خوانده شدنی نیست!
گفتم ای شنیدار چه را بشونم تا خواندن بیاموزم!؟
گفت اسما را بشنو، بشنو تا بخوانی اش تا اجابت کند تو را!

گفتم آیا مرا اجابت خواهد کرد!؟
گفت بی لحظه ای درنگ و مداوم بی آنکه او را خوابی در گیرد!

مدام آواز می دهد که بخوان مرا، بخوان مرا، بخوان که تا اجابتت کنم!
شنیدار شو تا بشنوی اش، بشنو تا بدانی اش، بدان تا بخوانی اش، بخوان تا بخواندت!

چون به صدای نای او/ گوش دلم نوا گرفت/ رقص کنان تنم برفت/اوج در سماع گرفت./ چون بزدم حلقه به در/ ساز بلی صدا گرفت/ سمع مرا سمیع کرد/ فرد مرا جمیع کرد/ گفت بیا یار تو ام/ گفت شنیدار تو ام/ تشنه دیدار تو ام/ یوسف افتاده به چاه/ باز خریدار تو ام!
لال شدم به گفتگو/ گفت که تو هیچ نگو/  گفته و گفتار منم/ کلمه و پندار منم/ چون بزدی حلقه به در/  در پس دیوار منم/…
سوگند که حلقه ی در بدست، لال شده بودم و بانگ انا الحق از آن سوی دیوار بود .آنان که نه در می دیدند در وجود من و نه دیوار، گمان بردند که انا الحق کلام من است و بی آنکه بدانند به اشتیاق من، مرا از بلندای دار از دیوار گذری دادند به ایوان یار!

غلامرضا رشیدی
اسفند ۸۹

پی نوشت:
گفتگویی با یک دوست:

گفتم شیطان چنین و چنان است!
گفت آدمی به عقل محدود خویش امروزه شبکه هایی برای تبادل اطلاعات ایجاد کرده که در آنها پیغامی از یک سو به سوی دیگر در امن ترین حالت انتقال می یابد و ارتباط را برقرار می سازد. خودِ پیغام، صحیح بودن خود را رصد می کند تا ارتباط  بی هیچ اخلالی بر قرار شود.
سوال اینکه آیا خداوند برای ارتباط  با انسان چنین تدبیری به کار نبرده تا پیامی امن از مبدا مشخص به مقصد مشخص ارسال شود؟ اگر نه، چرا نه!؟ و اگر تدبیر شده است، پس نقش شیطان چیست!؟
چرا حتی به هنگام خواندن قرآن باید دلهره داشت از وسوسه شیطان!؟
امروزه در شبکه های اطلاعاتی ساخته دست بشر برای دریافت و ارسال اطلاعات با چه سطحی از دلهره روبه رو هستیم؟ ترس از نفوذ یک اخلاگر در این شبکه ها در چه سطحی قرار دارد؟
امنیت یک شبکه با کیست با پدید آورنده آن یا با کاربران آن شبکه؟ در انتقال پیام  بین خدا و انسان نقش اخلال گری چون شیطان چیست!؟ حریف او در این انتقال و اخلال پیام کیست؟ خداوند یا انسان!؟ چه کسی مسئول برقراری این ارتباط امن دو سویه است!؟ در این حکایت رایج خدا و شیطان  احساس من این است که جایی از کار لنگ می زند!
گفتم ابتدا ارتباطی بر قرار کن آنگاه در پی امنیت آن باش!
در شبکه های اطلاعاتی ساخته ی دست بشر ابتدا به امر می دانی که میخواهی به که و کجا متصل شوی، نشانی دقیق آن را بی یک حرف پس و پیش میدانی، یک حرف اگر اشتباه کنی ارتباط برقرار نمی شود یا به اشتباه می روی. اگر اشتباه رفتی با شناختی که داری بر میگردی و اصلاح می کنی. شناخت مقدم بر ایجاد ارتباط است و پس از آن امنیت ارتباط مطرح است.
ارتباطی بر قرار کن تا امنیت آن را ببینی!
ارتباط  امن در تمام شبکه های بشری برقرار نیست برخی اما با نام شبکه امن در سطحی قابل قبول امنیت را برقرار می کنند. اقبال کاربران نیز برای کار های با امنیت بالا به این شبکه ها بیشتر است. شبکه هایی واسطه با تضمین امنیت بالا!
دررابطه انسان و خدا ارتباط صحیح را اولیا الله دارند.شاید کلمه ی معصوم مفهوم مورد نظر تو را بهتر شرح دهد ارتباطی صد در صد امن که در هیچ شبکه ی دیگری یافت نمی شود. واسطه ای با تضمین امنیت صد در صد!

گفت من این واسطه ی با تضمین امنیت صد در صدی را از کجا بصورت مستقیم پیدا کنم؟ اگر کسی خود را چنین معرفی کرد، چگونه او را باور کنم؟ آیا اصلا من مسئول پیدا کردن او هستم یا باید به من معرفی شود؟
فرض کن که من هیچ دین  آیینی ندارم در مواجه با مدعیان ارتباط، از ابتدا چه کنم؟ همه را باور کنم؟ کدام را باور کنم؟ همه را امتحان کنم!؟حق با کیست؟

گفتم بی قراری تو! انسان خلیفه خداوند در زمین قرار گرفت…
گفت جوابهای تو بیقراری مرا آرامش نمی بخشد.  پاسخهای مرسوم قرار دل بیقرار ما نیست. آیا به باورت، خود شخص مهم است، مهم است که آیا از جوابی که می گیرد به قرار و آرامش می رسد یا نه؟ وقتی که خود انسان را به عنوان نماینده واقعی معرفی می کنی به مشکلات افزوده می شود. ما در حال حاضر میلیاردها انسان در کره زمین داریم و میلیاردها انسان دیگر هم قبلا زندگی کرده اند و اخبار و افکارشان در دسترس ماست.
ما کدامیک از این انسان ها را باید ملاک و معیار قرار دهیم. کدامیک از خدایان آنها همان خدای واقعی است که انسان نماینده آن است.
با این حساب که می گویی، گویی که مهم قرار و آرامش انسان است و مهم نیست که انسان با چه چیزی به قرار و آرامش می رسد!
هر انسانی تعریفی از مفاهیم انسان، خدا، زمین، وظیفه، عمل، مشکل، نماینده، و نماینده خدا در زمین دارد. مشکل وقتی حل می شود که انسان به تعاریف واقعی از این مفاهیم دست یابد و نه تعاریف وهمی. و از اینجا این سوال مطرح می شود که واقعی ترین واقعیت چیست؟ چون هر چیزی را که بعنوان واقعیت در نظر می گیرم پس از بررسی می بینم که وهم و خیالی بیش نیست. و آیا اصلا واقعیتی در کار است یا نه؟

گفتم از لحظه هایی گذشته ام که قادر به بازگویی آنها نیستم نه به این خاطر که دانش بیان آن را ندارم بلکه به واسطه اینکه بخوبی در یافته  ام که در مباحث معرفتی واژگونی واژه ها سبب گمراهی می شود.
مثال اینکه گفتی “این جواب تو بیقراری مرا آرامش نمی بخشد”
یاد خدا چطور؟ شنیده ای که یاد خدا دلها را آرمش می دهد و قرار دلهاست، حال اگر یاد خدا موجب آرامش دل نشد ایراد از کجاست؟ آن دل، دل نیست؟ خدایش خدا نیست؟ تعریف ما از آرامش چیزی نادرست است؟ یا این که این جمله در کل ایراد دارد !؟
می توان چند دلیل و سوال و بهانه دیگر به این ترکیب اضافه کرد اما هر پاسخی که داده شود در دسته ی همان پاسخ های مرسوم است که خود باز پاسخ بی قراری دل بی قرار نیست.
نمی توان پاسخی داد که به آن پاسخ، بلافاصله این آیه در دل شنونده منبع اثر شود و دلش قرار گیرد.
حضور در چنین وادی تو را  به دنیای کلمه و معنا می کشاند. براستی معنای این کلمات چیست؟ کلمه چیست؟ اعتبار آنها در کجاست؟
آیا کلمه  در واقع همان است که ارتباط را برقرار میکند همان ارتباط اولیه که از نوع امنش در شبکه های اطلاعاتی مورد نظرت از آن یاد کرده ای.
آیا کلمه کلید باب در طریق معرفت است . در مثال شبکه های امن نیز آنچه ابتدا اجازه ارتباط به تو می دهد کلمه است!
کلمه عبور است!
رمز ورود است!
ذکر است!
اسم اعظم است!
از خصوصیات یک شبکه امن این است که اگرکسی در میانه راه به شبکه متصل شد نتواند دزدانه به آنچه در حال انتقال است دسترسی بیابد.
حال با این مفهومی که گفتم به این آیه توجه کن!

لایمسه الا مطهرون!

کارشناسان شبکه بگویند. کدام شبکه در دنیا وجود دارد که غیر قابل نفوذ است و اخلال در آن واقعا غیر ممکن است!؟

آیه میگوید شبکه ساخته ام غیر قابل نفوذ که اگر صلاحیت نداشته باشی حتی اجازه لمس آن را نداری!

یک مدیر شبکه وقتی اجازه ورود به کاربران می دهد، آیا همه را در یک سطح قرار می دهد!؟ یا ابتدا سطح کاربران  و سطح دسترسی آنها را مشخص میکند!؟
ما در حال حاضر میلیاردها انسان در کره زمین داریم و میلیاردها انسان دیگر هم زندگی کرده  و خواهند کرد و اما بدان هرکسی در سطح خودش ارتباطش بر قرار است! تنها سطح دسترسی اش فرق می کند!

در ارتباط با حقیقت و واقعیت هم پیشتر نوشته ام. واقعی آن چیزی ست که می بینی به حس ظاهر و حقیقت آن چیزی ست که هست. بدان که واقعیت ، حقیقت نیست و خوب میدانی که از چه سخن می گویم.

برای ادراک نو در طریق معرفت به قول سهراب باید جوری دیگر دید و اگر نه آن جوری که در حال حاضر می بینی همین است که هست اگر خوش است که خوشا به حال تو و اگر نه، چشمها را باید شست!

درود

 

Print Friendly