زمین

      این تصویر زمین ماست! این عکسی است که فضاپیمای «وویجر» از زمین گرفته است. چه گردنکشی ها که نمی کنیم در این نقطه!! «وسع کرسیه السماوات و الارض»            یا واسع        

آیت الله بهجت

      بحث درباره شخصیت بزرگواری مثل آیت الله عُظمای بهجت کار دشواری است. زیرا این بزرگوار جزء «جوامع الکَلِم» عصر ما بود. هر انسان صالحی، کلمه الهی است و کلمات الهی یکسان نیستند.  هر کدام مظهر نامی از نام های پر برکت خداوند هستند ولی «جوامع الکَلم» مظهر نام های برترند. آنکه جوامع…

آمده‌ام

  بشنوید(لینک صدا)   آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برم ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم آمده‌ام چو عقل و جان از همه دیده‌ها نهان تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم آمده‌ام که ره زنم بر سر گنج شه زنم آمده‌ام که زر برم زر نبرم…

تماشا

    به تماشا سوگند  و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن واژه ای در قفس است. حرف هایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود. من به آنان گفتم : آفتابی لب درگاه شماست که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد. و به آنان گفتم: سنگ آرایش کوهستان نیست…

بلا

  بعضی از بندگان هستند که از قرآن بحق میرود و بعضی هستند خاصتر که ازحق میآیند قرآن را اینجا  بیابند میدانند که آنرا حق فرستادست اِنَّا نَحْنُ نَزَلْنَا الذِّکْر وَاِنَّا لَهُ لَحافِظوْنَ، مفسّران میگویند که در حق قرآنست این همه نیکوست اما این نیز هست که یعنی درتو گوهری و طلبی و شوقی نهاده…

گرگ

  ساعتی گرگی در آید در بشر ساعتی یوسف رخی، همچون قمر     ای دریده پوستین یوسفان! گرگ برخیزی از این خواب گران!  گشته گرگان یک به یک خوهای تو میدرانند از غضب اعضای تو! ای دریده پوستین یوسفان! گر بدرد گرگت، آن از خویش دان    ای کسانی که ایمان آورده اید، ایمان…

نظر

  عزیزی در چلهّ نشسته بود برای طلب مقصودی. به وی ندا آمد که این چنین مقصود بلند به چلهّ حاصل نشود از چلّه برون آی تا نظر بزرگی برتو افتد آن مقصود ترا حاصل شود، گفت آن بزرگ را کجا یابم گفت در جامع، گفت میان چندین خلق او را چون شناسم که کدامست،…

نوحه

      باز این چه شورش است که در خلق عالم است باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است این صبح تیره باز دمید از کجا کزو کار جهان و خلق جهان جمله درهم…

چگونه

  بی تو ای آرام جانم زندگانی چون کنم       چون تو پیش من نباشی شادمانی چون کنم هر زمان گویند دل در مهر دیگر یار بند       پادشاهی کرده باشم پاسبانی چون کنم داشتی در بر مرا اکنون همان بر در زدی       چون ز من سیر آمدی رفتم گرانی چون کنم گر بخوانی ور برانی بر…

ابن عربی

  روزی‌ در قرطبه‌ به‌ خانه قاضی‌ آن‌ شهر ابوالولید ابن‌ رشد رفتم‌. وی‌ خواهان‌ دیدار من‌ بود، چون‌ چیزهایی‌ از آنچه‌ خداوند در خلوت‌ بر من‌ آشکار کرده‌ بود، به‌ گوشش‌ رسیده‌ بود و دچار شگفتی‌ شده‌ بود. بدین‌ سان‌ پدرم‌ که‌ از دوستان‌ وی‌ بود، به‌ بهانه حاجتی‌ مرا نزد وی‌ فرستاد. من‌…

پروانگان

یک شبی پروانگان جمع آمدند  در مضیفی طالب شمع آمدند جمله می‌گفتند می‌باید یکی  کو خبر آرد ز مطلوب اندکی شد یکی پروانه تا قصری ز دور  در فضای قصر یافت از شمع نور بازگشت و دفتر خود بازکرد  وصف او بر قدر فهم آغاز کرد ناقدی کو داشت در مجمع مهی گفت او را…

خانه

این خانه که پیوسته در او بانگ چغانه ست                          از خواجه بپرسید که این خانه چه خانه ست این صورت بت چیست اگر خانه کعبه ست وین نور خدا چیست اگر دیر مغانه ست گنجی ست در این خانه که در کون نگنجد                             این خانه و این خواجه همه فعل و بهانه ست بر خانه…

بی خود

… لحظه لحظه می برون آمد ز پرده شهریار باز اندر پرده می شد همچنین تا هشت بار چون ز شب نیمی بشد مستان همه بیخود شدند ما بماندیم و شب و شمع و شراب و آن نگار مای ما هم خفته بود و برده زحمت از میان مای ما با مای او گشته کنار…

ماه

… …چرخ امشب که بکام دل ما خواسته گشتن دامنِ وصل تو نتوان برقیبان تو هشتن نتوان از تو برای دل همسایه گذشتن «شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن تا که همسایه نداند که تو در خانهء مایی» سعدی این گفت و شد ازگفتهِ خود باز پشیمان که مریض تب عشق…

حضور

  صد هزاران دام و دانست، ای خدا ما چو مرغان حریص بی نوا دمبدم پا بستۀ دام نویم هر یکی گر باز و سیمرغی شویم میرهانی هر دمی ما را و باز سوی دامی میرویم ای بی نیاز ما در این انبار گندم میکنیم گندم جمع آمده گم میکنیم می نیندیشیم آخر ما به…

ایام

    رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند//چنان نماند، جنین نیز هم نخواهد ماند من ارچه در نظر یار، خاکسار شدم // رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند چو پرده‌دار به شمشیر می‌زند همه را//کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند … بدین رواق زبرجد نوشته‌اند به زر//که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند زمهربانی…

قمار

خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر ******** همه صیدها بکردی هله میر بار دیگر سگ خویش را رها کن که کند شکار دیگر  همه غوطه‌ها بخوردی همه کارها بکردی منشین ز پای یک دم که بماند کار دیگر  همه نقدها شمردی به وکیل درسپردی بشنو از این محاسب…

طرب

  من طربم طرب منم زهره زند نوای من عشق میان عاشقان شیوه کند برای من عشق چو مست و خوش شود بیخود و کش مکش شود  فاش کند چو بی دلان بر همگان هوای من ناز مرا به جان کشد بر رخ من نشان کشد چرخ فلک حسد برد ز آنچ کند به جای…

الا

  سوختم من، سوخته خواهد کسی؟ تا ز من آتش زند اندر خسی   سوخته چون قابل آتش بود سوخته بستان که آتش کش بود چون زنم دم کاتش دل تیز شد شیر هجر آشفته و خون ریز شد   آنکه او هوشیار خود تند است و، مست چون بود، چون او قدح گیرد به…

بی شرح

…استغراق آن باشد که او در میان نباشد او را جهد نماند و فعل و حرکت نماند.هر فعلی که از او آید، آن فعل او نباشد، فعل آب باشد.اگر هنوز در آب دست و پای می زند او را غریق نگویند. یا بانگی می زند که ” آه غرق شدم” این را نیز استغراق نگویند.…