طبیب

      گفتم با منِ بیمار از طبیب بگو! گفت طبیب آن حبیب است که اسمش دوا و ذکرش شفا است. گفتم مردمانی پیشه در طبابت دارند، چگونه دیده ای آنها را در پبشه ی خویش؟ گفت در همه هستی جز طبابت، پیشه ای نیست. گفتم چگونه!؟ گفت از این سه گونه اند در…

آیت الله بهجت

      بحث درباره شخصیت بزرگواری مثل آیت الله عُظمای بهجت کار دشواری است. زیرا این بزرگوار جزء «جوامع الکَلِم» عصر ما بود. هر انسان صالحی، کلمه الهی است و کلمات الهی یکسان نیستند.  هر کدام مظهر نامی از نام های پر برکت خداوند هستند ولی «جوامع الکَلم» مظهر نام های برترند. آنکه جوامع…

Return

    Supreme faqih was looking for a master!  ‘An unlettered master’ ‘May the shepherd  one’ Chanting: Oh  Lord, where are you? I am your servant.  and God understood  him! Do you believe it? God understood him! Oh the observance of discourse kills me! The supreme  Faqih in me, the engineer; builds the bridge to…

صفات

  گفتم سرچشمه صفات را گم کرده ام! گفت خود را بیاب که گمشده ای! گفتم ناتوان شدم از گشتن بسیار، یاری کن مرا ای یار! گفت چه کنم باتو؟ گفتم با من از صفات بگو. گفت از کدام سو؟ گفتم از سوی بنده گی. گفت صفات از سوی خدایی، تجلیاتی نامحدوداند! گفتم از سوی بنده…

محمد رسول الله

  گویند بایزید سرآمد عارفان دوران خویش بوده است. حکایت بایزید را شنیده ایم که سبحانی ما اعظم شانی گفت و در جایی دیگر در دیدار شمس و مولانا به روایتی حکایت کرده اند که ادعای بایزید، باب گفتگوی بین مرید و مراد را باز کرد. که این چه جسارت بود از بایزید، حال آن…

تعادل

    تنم درد گرفته بود. میگفت شما شهری شده اید. کوهستان جای شما نیست! می گفت بچه های اینجا، پا به پای بز ها بالا می روند. وقتی می گفت “بز” باید می دیدی که بز در کوهستان یعنی چه!؟ گفتم چند روز طول می کشد تا این تن ما دوباره تن شود!؟ گفت…

پرّان

      گفت سالکی دیدم بر هوا می رفت! اشاره کردم، فرود آمد! گفتم چگونه بر هوا  میروی!؟ گفت بدانسان که فرود آمدم! گفتم چگونه فرود آمدی!؟ گفت خواندی مرا، فرود آمدم! پیش از تو پروانه ای مرا خواند، به پرواز آمدم! گفتم کدام استاد تو را چنین آموخت؟ گفت تسلیم اویم، هر لحظه…

نفحات

  در مورد آنچه درباره باد آمده، به گمانم تلاشم بیهوده بود برای نوشتن! به دلیل شرایط طی شده در چند ماه گذشته، در من دوباره آن کفر جوشید که ره به سوی تسلیم دارد. خواستم پیشکش کنم اگر صاحب دلی در رخت طلب بر من گذر کند، و به گمانم که چنین نوشتم، اما…

باد

    گفتم شوری در سرم برپاست! بی تابم! عجیب بی تابم در این راه که می بری مرا! گفت بادی دره ای را می کاود. شادمان باش! گفتم کدام باد!؟ گفت وَالذَّارِیَاتِ ذَرْواً گفتم که آنان را فرستاده؟ گفت کسیکه بادها را پیشاپیش رحمتش می فرستد (وَهُوَ الَّذِی یُرْسِلُ الرِّیَاحَ بُشْراً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ اعراف/ ۵۷)…

تقلب

     اواخر دهه شصت بود.استادی داشتم که از او زبان انگلیسی می آموختم. آن موقع کمی بیشتر از ۵۰ سال سن داشت. بسیار سرزنده و با تجربه بود. گاهی با هم کوه می رفتیم. حکایت ها داشت برای گفتن از تجربیاتی که حاصل یک نیمه عمراش در مسافرت در کشور های مختلف بود. بسیار سفر…

شهود

  همراه ایل بودیم. شب بود. آسمان بی نهایت ستاره داشت. آتشی داشتیم که گاه باد در آن چرخی می زد. روی تکه سنگی نشسته بود. فنجان چای را بدستش دادم. پرسیدم شهود یعنی چه؟ گفت در ایل همه همراه هم هستند. با هم می روند و با هم می مانند. در آن میان به…

تزکیه

گفتم معرفتی که در درمان جسم من به گِل مانده، چاره ساز روح من نخواهد بود. گفت کدام طبیب چاره کرده درد تو را!؟ گفتم انتظار از توست که سخن از چاره های روح آدمی بر زبان داری! آنگاه که از فربه شدن گفتی، روح مرا می گفتی یا جسم مرا!؟ در کلام تو اگر…

دایره

    گفتم ای شنیدار، پیش تر از راز در دایره ی گردون گفتی، راز دگر بگو از این حکایت دایره اندر دایره. گفت حکایتی سخت غریب است! گفتم رفیقانه بگو! گفت از فهم و وهم بدور است. چنان میگویم که قابل شنیدن است، نه چنان که دیده ام. گفتم چنان بگو که بر بادم…

آمده‌ام

  بشنوید(لینک صدا)   آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برم ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم آمده‌ام چو عقل و جان از همه دیده‌ها نهان تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم آمده‌ام که ره زنم بر سر گنج شه زنم آمده‌ام که زر برم زر نبرم…

بیمار

      حدود یک سال از شروع این وبلاگ گذشته است. دوبار آن را به قصد پایان ترک کرده، که بار از طاقت مسکینم فزون گشته بود  و دوباره برگشته ام. خرده دانشی دارم در درمانگری خویش، لیک بیش از نیمی از سال گذشته را بیمار بوده ام. دیروز بر حسب عیادت دوستی آشنا…

تماشا

    به تماشا سوگند  و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن واژه ای در قفس است. حرف هایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود. من به آنان گفتم : آفتابی لب درگاه شماست که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد. و به آنان گفتم: سنگ آرایش کوهستان نیست…

نقطه

    نقطه ابتدای ابتداست و انتهای انتها.  نقطه راز بودن است. هر که نقطه را بداند همه چیز می داند. هر که نداند فقط نقطه ای را از دست داده است. همین و بس. غلامرضا رشیدی فروردین ۸۸    

شنیدار

  در عالم معنا، آنجا که حس حلال و لال است. شنیدن ، چشم به دیدن می گشاید. شنیدن حس برتر می شود تا راز گشوده شود که چرا سمیع قبل از بصیر می نشیند. هرگز با کلمات بازی نکرده است، هرگز!   گفتم از شنیدن بگو، بگو  و بگو و بیشتر بگو! گفت فرق…

نوروزانه

    حدود ساعت ده شب، زنگ موبایل و اسد عزیز که از آن سوی خط سال نو را تبریک می گوید. می پرسد کجایی؟ و پاسخ من که تهران نیستم تا در کنارش باشم. افسوس می خورد که نیستم تا در کنار او باشم. می گوید که قرار است به دیدن عباس عزیز، دوست…

نوبهار

    از بهاران کى شود سر سبز سنگ                        خاک شو تا گل برویى رنگ رنگ‏ سالها تو سنگ بودى دل خراش                           آزمون را یک زمانى خاک باش‏   نرم مرمک می رسد اینک بهار… بهترین شاد باش ها یش شادمانتان دارد. بر آن بودم تا در باب شنیدن ؛ گفتگو را ادامه دهم اما…