همه ی نوشته ها

  • فارسی نوشته ها  (158)

    نوشته های فارسی

    • اعتراف نامه 

      اعتراف نامه- همه ی آنهایی که مرا پیش از این خوانده اند میدانند که هرگز در پی آن نبوده ام…

    • روح 

      سالک سوگند خورد به بادهای رونده و ابرهای زاینده که روح قطره ای از دریای آگاهی است که…

    • قرآن 

        سالک گفت چون خواندن آموختم، قرآن خواندم و سپس فاصله افتاد میان من و کتاب در نوجوان…

    • پیله 

      سالک گفت روزی دانستم که مدفون در سیاهی جهل ام و از این سیاهی سر به در نمی شد کرد الا به…

    • رجعت 

      سالک گفت ما در سرزمین های میانه بودیم جایی که مردمان خون یکدیگر میریختند. جایی که بر خط…

    • حکم 

      امام امت ابراهیم شدم در بن چاهی، یوسف شدم در گذر از آتش دستان زلیخایی، کلمه ای شدم مقدس،…

    • مفسّر 

      سالک گفت سالیانی بود در حالم حالتی در قبض و بسط بود «والله یقبض و یبسط». آشفته ی آشوبی…

    • پراکنده 

          سالک گفت از نور گفتم و تاریکی آن را بلعید. در نور عطشی دیدم برای تاریکی و در…

    • نَفَس 

      سالک گفت همه عمر کلماتی می شنیدم چنان که دیگران می شنیدند تا آن گاه که کلمه ای شنیدم که…

    • چنان... 

            سالک گفت جایی بودم نه خواب و نه بیدار فی جنات تجری من تحتها الانهار! ش…

    • چنین... 

          گفتم قدم بردار تا پا جای پای تو بگذارم! گفت جای پا تو را تا آتش خواهد برد بی…

    • زمان 

        سالک گفت شب بود و خلوت انارهای آویخته به شاخه ها و شراب بود و ما خراب بودیم در…

    • صدا 

        سالک گفت من در شکارگاه بودم. صدا را شنیدم، در عصر موسی. بال هایم رستند. آتشی فرستاد…

    • حکمت 

      گفتم با من از حکمت بگو! گفت حکمت فصل الخطاب است در شناخت راستی و درستی از دروغ . آنگاه که…

    • نیرنگ 

        گفت آدمی را قلبی ست و قالبی. گروهی به قلب های آراسته از قاب قالب رستند. گروهی دیگر…

    • تاریکی 

      خود را یافتم در ناکجای وحشت، در تنهایی و تاریکی! تدبیر من چه بود؟ می دانستم یا نمی…

    • گذر به نا کجا 

        سالک گفت شبی آتش افروخته در نور نشسته بود در خلوتی بکر در سکوت! گفت در دلت اشتیاق…

    • رمز 

          گفتم شیاطین از اعماق تاریکی ها به در شده اند! گفت شایدی دیگر اینکه تو  در…

    • ظهور 

      سپاس خدای را که به آدمی فرصت آموختن داد و در این فرصت عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْل…

    • نظر به ناکجا 

          گفتم تا کجا رفتی در طریق سیر؟ گفت تا ناکجا! گفتم با من از کجایی نا کجا…

    • صیاد 

          سالک گفت روزی بر سفره ی منعمی طعمی چشیدم که هیچ در همه عمرم نچشیده بودم.…

    • بود و نمود 

          سالک گفت شکارچی چنان قهار بود که سحرم می کرد در رقص شکار! بی بدیل و تنها بود…

    • اجابت 

        گفتم یاد خدا می کنم، دلم آرام نمی شود! گفت یا دلت دل نیست یا خدایت خدا! گفتم تن…

    • تنها 

      گفتم دوری می کنی از من، رها می کنی مرا در تنهایی! گفت طریق معرفت طریق تنهایی ست! گفتم…

    • طرب 

      گفتم در بودن تو، طنینی هست اینجا که سرخوشم می کند! گفت شب کوهستان و ماه و صدای رود،…

    • شیطان 

      پناه می برم به خدا از شیطان رانده شده! سالک گفت پیش از مسلمانی، نام شیطان را شنیده…

    • گرگ 

      گفت در آن شب سرد زمستان کوهستان گرگی در پی شکار من بود! برف دیوانه وار می بارید. باد…

    • کرامت 

      گفتم ای صاحب کرامت، مرا کرامتی بیاموز! گفت کرامت بر دو گونه است، یکی آنکه در عالم خیال…

    • خیال 

      گفتم عمریست خیالی در خیالی،خیال می کند. من در خیال که رسته ام که اینچنین خیال در خیالم…

    • واسع 

        خوار و خموده بودم در بی راه! گفت چگونه ای!؟ گفتم خمارم! گفت شرابت می دهم بنوش! نوشیدم،…

    • درد 

      سالکانی دیدم که ریاضت می کشیدند سخت! گفتم درد نمی کشند آیا؟ گفت ریاضت می کشند. مانده تا…

    • تماشا 

      گفت به تماشا بنشین اینک که حس در تو حلال است. گفتم چگونه باور کنم حلالی حس را!؟ گفت…

    • ذاکر 

        گفتم با من از ذکر گفتی در قامت الف، از الف بگو بر سینه ی ذاکر! گفت غیر او هیچ نبود و…

    • ذکر 

      گفتم با من از ذکر بگو! گفت ذکر ابتدایِ انا و انتهای انزلناست، ابتدایِ انا و انتهای اناست…

    • مسیر 

      از هفت شهر عشق گفتم در فاصله ی بین دم و بازدم در شکار نخجیر. از رقص گفتم، از بال های رقصان…

    • قربانی 

        گفت اسماعیلت را به قربانگاه فرستادم، ابراهیمم شدی! گفتم در این بُن چاه!؟ گفت ای یوسف…

    • عطر گیسوان تو... 

           آه امشب عطر گیسوی تو باز بیخودم کرد و کشیدم در نماز سر نهادم بر سر مهر زمان در…

    • طبیب 

            گفتم با منِ بیمار از طبیب بگو! گفت طبیب آن حبیب است که اسمش دوا و ذکرش شفا است. گف…

    • صفات 

        گفتم سرچشمه صفات را گم کرده ام! گفت خود را بیاب که گمشده ای! گفتم ناتوان شدم از گشتن…

    • محمد رسول الله 

        گویند بایزید سرآمد عارفان دوران خویش بوده است. حکایت بایزید را شنیده ایم که سبحانی…

    • تعادل 

          تنم درد گرفته بود. میگفت شما شهری شده اید. کوهستان جای شما نیست! می گفت بچه های…

    • پرّان 

            گفت سالکی دیدم بر هوا می رفت! اشاره کردم، فرود آمد! گفتم چگونه بر هوا  میروی!؟ گف…

    • نفحات 

        در مورد آنچه درباره باد آمده، به گمانم تلاشم بیهوده بود برای نوشتن! به دلیل شرایط طی…

    • باد 

          گفتم شوری در سرم برپاست! بی تابم! عجیب بی تابم در این راه که می بری مرا! گفت بادی دره…

    • تقلب 

           اواخر دهه شصت بود.استادی داشتم که از او زبان انگلیسی می آموختم. آن موقع کمی بیشتر…

    • شهود 

        همراه ایل بودیم. شب بود. آسمان بی نهایت ستاره داشت. آتشی داشتیم که گاه باد در آن چرخی…

    • تزکیه 

      گفتم معرفتی که در درمان جسم من به گِل مانده، چاره ساز روح من نخواهد بود. گفت کدام طبیب…

    • دایره 

          گفتم ای شنیدار، پیش تر از راز در دایره ی گردون گفتی، راز دگر بگو از این حکایت دایره…

    • بیمار 

            حدود یک سال از شروع این وبلاگ گذشته است. دوبار آن را به قصد پایان ترک کرده، که بار…

    • نقطه 

          نقطه ابتدای ابتداست و انتهای انتها.  نقطه راز بودن است. هر که نقطه را بداند همه چیز…

    • شنیدار 

        در عالم معنا، آنجا که حس حلال و لال است. شنیدن ، چشم به دیدن می گشاید. شنیدن حس برتر می…

    • نوروزانه 

          حدود ساعت ده شب، زنگ موبایل و اسد عزیز که از آن سوی خط سال نو را تبریک می گوید. می…

    • نوبهار 

          از بهاران کى شود سر سبز سنگ                        خاک شو تا گل برویى رنگ رنگ‏ سا…

    • شنیدن  

            گفتم با من از شنیدن بگو! گفت تو بگو! گفتم لالم در گفتن. گفت لالی از آن رو که شنیدن…

    • دانستن 

          گفتم با تو از عشق خواهم گفت و... گفت "میشه قبل از صحبت بریم یه پیتزا بخوریم! من عاشق…

    • خواب های غریب 

          گفتم این خواب های غریب چیست که می بینم؟ گفت زمزمه های بیداریست اینها!! گفتم گاه می…

    • ادراک در حمد 

          گفت با تو از  آگاهی  گفتم و از ادراک در کوزه  و از ادراک در حس، از کژ و مژ گفتم  و از…

    • نمازهای نخوانده 

          بوی تو مستم می کند، گل شب بو می ترسم نزدیک ات شوم می ترسم نزدیک تر بیاییم، حس بویایی…

    • آوازحقیقت 

          رضا طیبی عزیز در غوغای زنجره به زیبایی می گوید:   شش ساله بودم. روزی از روزهای بسیار…

    • سجده 

            سالک بیچاره چه می دانست شراب چیست! در کیسه هیچ نداشت که خرج شراب کند. یکی او را…

    • ادراک در حس 

        گفتم چقدر دلتنگ شنیدنت می شوم! بیا و بگو! بیا و از عقل بگو، نگو! از ادراک در کوزه بگو! از…

    • کژ و مژ 

        گفتم با من از ادراک در کوزه گفتی، از سالکانی که بر ادراک خویش مسلط بودند، بی آنکه پای…

    • سلام 

          گفتم رسم ادب چگونه بر آورم در برابر معشوق؟ گفت به حمد! گفتم وعده دیدار کجا بگذارم…

    • حبل الورید 

        گفتم این عاشقی ما را کشت. دردم به این گفتگو چاره نمی گردد که دچارم کرده ای، بیچاره! کجا…

    • هفت وادی 

      گفتم از گفتگو می گریزی؟ گفت هر لحظه در حالی نو ام. در دمی نَفَسم آتش است، سخن بگوییم، می…

    • شراب 

          گفتم مستم می کند شنیدنت! مجنونم می کنی! جور دیگری تو، چگونه ای؟ گفت هشدار که گمراه…

    • عادت 

          در شکارگاه دیدمش مشتاق بود. گفتم چه میکنی اینجا؟ گفت اینجا هستم تا بیاموزم  رسوم…

    • ادراک در کوزه 

      گفتم متناقض میگویی از ادراک و متناقض میگویی از آگاهی! گفت در موعد های متناقض با من همکلا…

    • هیولا 

        وارد شدم، سلام کردم. پاسخ داد. نگاهم نمی کرد اما! جورر خاصی بود. برایم قابل وصف نیست. گف…

    • خرابات 

          گفت فلانی در میان این همه آهن و فولاد با احساست چه میکنی؟ لبخند می زنم  که حکایت ما…

    • قبض و بسط 

          گفت نرو تا آنجا، در مرز نور میرسی به تاریکی! به کفر می کِشد تو را  به این مسلمانی! گفت…

    • بدرود 

        با چشم حقارت منگر بر من ِ مست!! این وبلاگ بسته شده است تا بند بسته ای بر پایم گشاده…

    • عمل 

          گفتم با من از عمل بگو! گفت عمل در وادی گفتگو نیست!   گفتم من تشنه عملم کجا لب بر آب…

    • فریب 

        گفتم از فریب بگو! گفت آن جام زهر است که چون دست دراز میکنی در چشم ساقی رخ می نمایاند! و…

    • اناالحق 

      گفت منتصب به شمس تبریز است که گفت منصور را هنوز روح تمام جمال ننموده بود و گر نه انالحق…

    • پیمان 

        گفت بر پیمان سه شرط نهاد. نخست آنکه تسلیم می خواست مرا، دیگر آنکه غیور باشم بر شرط نخست…

    • فربه 

          گفتم این فرزانگی در کدام مکتب هدیه ات کرده اند؟ گفت از گذری گذشتم. بر من نفخه ای…

    • آویخته 

        از شکار نخجیر گفتم و از بال های سوخته تا هیچ. از مرگ در فاصله ی یک دم و بازدم. از سازی…

    • ایران 

        فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللّهِ وَالرَّسُولِ إِن کُنتُمْ…

    • نازک 

          گفت آیا شکستنی تر از سکوت چیزی هست؟ گفتم در اعماق شب، چو درها همه بر اغیار ببندی به…

    • یاری 

          گفتم این چه فریاد بود که هل من ناصر ینصرنی؟ گفت شیوه می کرد عاشق بر معشوق! گفتم این…

    • صبر 

        گفتم نگرانم! گفت در آن چه وعده شده هیچ خللی نخواهی نخواهی نخواهی یافت، که بر سنت خویش…

    • سیر  

      بر حسب اقبال رساله الاسری الی مقام الاسری  ابن عربی بدستم رسید.  مرا چندان وقوفی بر…

    • آخر الزمان  

        گفتم  با من از آخر الزمان بگو! گفت کدام زمان؟   گفتم آن را که وعده شده است. گفت که…

    • واقعیت 

      گفتم از واقعیت بگو. گفت آن چه را بتوانی به تجربه بیازمایی  و دیگران در آزمودنی دوباره و…

    • برابری 

        گفت همه  شبیه هم هستند، فرقی در آنها نیست!   گفتم آیا برابرند بینا و نابینا؟   گفت…

    • ضربان 

      گفتم روز هایی در پیش و ضربان ترمیم تند می شود، می شنوی آیا؟ گفت آری تند می شود این ضربان! …

    • لا اله 

      بی التفات ساقی رفیقی نیست که تو را به دعوت به میخانه کشاند. می ناب باید که قدیم باشد و…

    • اسم اعظم 

        سالک گفت با من از اسم اعظم بگو. گفت اسم اعظم حالتی را تمنا دارد که در ادراک عام نیست.…

    • دلبری 

      گفت آیا خدایان شیاطین را آفریدند تا رقیب مردمان باشند یا مردمان شیاطین را تا رقیب خدایان…

    • ذره 

      بچرخان به مستی مرا، ذره ام.   پرتو نور از روزن سقف بر خطی مستقیم،  ذرات  را بیشمار به…

    • بسم الله 

      سالک گفت به من نشانش بده! گفت اینجاست، بر پنجره نشسته، پای بر پای آویخته، سیب گاز می زند…

    • طریق 

        سالک پرسید طریق معرفت مرا به کجا خواهد برد؟ گفت به هیچ کجا! معرفت تو را به هیچ کجا نمی…

    • مستحق 

      مست حق مستحق است بر آنچه بر او می بخشد. مستحق نبود، مست حق نبود. مستحق است که پای به طلب…

    • حقیقت 

      گفتم از حقیقت بگو گفت از پیش پا تا افق به یکباره بنگر در خاموشی محض. طاقت نکردم از پای…

    • وصف 

      گفت وصف العیش نصف العیش گفتم تا که وصف گوید. او که در نیمٍ نیمٍ عیش نیست در وصف، نیمٍ نیم…

    • اعتراف 

        اعتراف حاصل از جسارت نبود. بغض بود که شکست. نه حتی بغض هم نبود، حجابی بود که می افتاد.…

    • خبر 

        گفت این حکایت شنیده ای که آن را که خبر شد، خبرش باز نیامد! گفتم چیز دیگر مگر هست غیر از…

    • رهگذر 

        رهگذر گفت اینجا چه میکنی ؟ گفتم عمل. گفت در این وادی دور چگونه رُسته ای؟ گفتم، گفت…

    • نثر 

        نثر آشفته ام،  آشفته ی اوست حرف نا گقته ام از گفته ی اوست زین همه سهل و ثقیل  شکرش طوط…

    • شرح 

      گفت جهان بر چه استوار کرد؟ گفتم بر عمل. گفت این حجاب شرح کجا بر عمل کشید؟ گفتم آنجا که…

    • تسلیم 

        آی آنها که کفر مرا خواندید، ایمان مرا بخوانید! آی مردم مسلمان شدم در این شب قدر، من…

    • کفر 

        ای آنکه می خوانی این کلمات را، اینجا جواهر ریخته ام بر خاک کلمات. آنان که بر معنا کور…

    • مشتاق 

        این هیچ مرا بار بده ای یار انکار مرا کار بده ای یار   درد اشتیاق در نیاز هویدا شود.در…

    • اشتیاق 

        سالکی دیدم در زاویه ای. گفتم در این زاویه که جمع نیست، جامی هست آیا؟ گفت جامی هست که به…

    • کجا 

        ز مسجد به میخانه ره می زنی به ره چون بیاییم، تو خود رهزنی! هویدای عام است راه دنی خموش…

    • ساز 

        گفتم شکارچی، سخت ماهری در شکار! گفت با شکار می رقصم! گفتم این ساز مرا بگیر عیش خود…

    • بال 

        شکارچی گفت فنون شکار بسیار آموختم، سرمست دانسته ها پای در دام نهادم. بیهوده بود…

    • بد 

        گفت: خداییش اینایی که میگی یه جورایی می چسبن به دلم ولی بعضی هاشو نمی فهمم یعنی چی! می…

    • نیلمن 

      بیا تا در این کویر پریشانی ها با تو از نشانی ها بگویم! بیا با بادهای رونده به راه شویم.

    • پیمان شکنان 

      به نام نامی دوست (۸۴) وَإِذْ أَخَذْنَا مِیثَاقَکُمْ لاَ تَسْفِکُونَ دِمَاءکُمْ وَلاَ…

    • جای پا 

      گفت راه می شناسانند، به شوق میروم، یک چند که رفتم شادی ره می میرد و می مانم به راهی نیمه…

    • ترمیم 

        به نام نامی دوست (۱۷۵) وَأَبْصِرْهُمْ فَسَوْفَ یُبْصِرُونَ و بنگر  ایشان را و بزودى…

    • عقل 

        عمریست خیالی در خیالی،خیال می کند. من در خیال که رسته ام که اینچنین خیال در خیالم می…

    • لحظه 

      گفت مردمان افسانه مرغی می گویند که در آتش خویش محو می شود و از خاکستر خویش باز زاده می…

    • زلف 

      در بحر تو ز کشتی بی دست و پاتریم آواز و رقص و جنبش و رفتار ما تویی از رقص گفتم، رقص ناب،…

    • مست 

      ... وسوسه ام میکند که مرا بنویس این ناگفته بکر.به هر کلام که رو می کنم می گوید منم، مرا…

    • رقص 

      گفت آدمی اول بار کی به رقص آمد؟ گفتم آدمی اول بار به رقص آمد، هرچه آمد بعد از آن رقص نخستی…

    • صراحت 

        هنوز کلمه مار را کامل نکرده بودم که با عکس العمل خارق العاده وی رو به رو شدم. به سمت من…

    • الله اکبر 

            پیشتر جایی تشکیکی خوانده بودم که صفت اکبر در مقایسه با کدام خداست.این که بزرگتر…

    • آگاهی در عمل 

          عمل از جنس ادراک است. این مثال که می زنم در عالم ماده هرچند حق معنا را ادا نخواهد کرد…

    • ادراک در عمل 

      گفت مرا پندی ده گفتم پندی دروغین؟ گفت راستین و دروغین یعنی چه؟ گفتم تا راست از دروغ…

    • الا 

        سوختم من، سوخته خواهد کسی؟ تا ز من آتش زند اندر خسی   سوخته چون قابل آتش بود سوخته…

    • سیاهی 

        شیطان را دیدم  فلسفه می گفت راست! گفتم چگونه چنین صادقی؟ گفت چو بیاموزند، هستی راستشان…

    • گفتگو 

        .... گفتم از جان من چه می خواهی؟ گفت جان تو را ! گفتم از خدایانی یا از شیاطین؟ گفت…

    • خدا در خیابان 

        خداوند در خیابان قدم می زند! هیچ دیده ای؟ و شیطان درست پیش پایش گناه را رقم می زند! هیچ…

    • حال 

      گفت از زمان بگو گفتم وصلت گذشته و آینده است. گفت گذشته، حال و آینده. گفتم حال را نگو گفت…

    • نرو بیا، نرو بمان 

        به دام می نهی به مکر که نرو به مکر می بری به جهد که بیا به جهد می زنی به تیر که نرو به…

    • آینه 

      گفت در میانه این راه رها شده ام! گفتم رهآآآ شده ای. گفت رها شده ام به گناه؟ گفتم به کدامی…

    • خاموشی و حیرانی 

          در وهم او حیران شدم وهمم صراطی این چنین در بی خودی حیران روم مست و غزل خوان این…

    • حلال 

      گفتم مرا اهلی کن! گفت اهل کجا؟ گفتم آنجا. گفت اهل کجایی؟ گفتم اینجا. گفت اهلی اینجا چه…

    • حافظ ایمانی 

      دیروز خالق زلیخای زنخدانی ، حافظ ایمانی ساعتی میهمان من بود. سهم من بود یا من سهم او…

    • همسویی ادراک 

      گفتم به نام دوست. گفت این راه مرا می خواند. گفتم شوق است. گفت این شوق از کجاست؟ گفتم از…

    • راز من 

      ما به رندی بال در آتش نهادیم و دگر هیچ است و هیچ. برمن ای دوست دگر هیچ مپیچ. قصه و افسانه…

    • شهد در وجود 

       به نام دوست،   این شهد وجود که گفتم یعنی چه؟چرا گفتم شهد؟خود این وجود چست؟ شهد چست؟…

    • شهد وجود 

          این شهد وجود مشهود است و آن وهم عدم معدوم است     هی سکوت میکنم که هیچ نگویم، هی…

    • در کنج یار 

      این چشم من به چشمش،مست و خمارم امشب و این هر دو ضد به یکدم، چون چشم یارم امشب   این جام…

    • عنایت 

      این عقل، مزاج بیمار تو به رگزن برد و آنجا او چاره کند که رگ زند یا انگبین دهد.چو طبیب…

    • آگاهی و ادراک 

      رحم فرما بر قصور فهم ها ای ورای فهم ها و وهم ها (مولانا)     گفتار پیشین در باب  ارتباط…

    • مرا آن صورت غیبی به ابرو نکته می گوید 

          گفت...چو از راه برون شوی به اشاره ابرو به تو میگویم یا به اشارات چشم.گر چشم تو مشغول…

    • بدی 

      گفت بدی از چه می بینم؟ گفتم از آن چه در مشرق آنی، در مغرب هرچه باشی آن چیز نکوست. که آن…

    • راه 

      بر گدایان عدم بخشش شاهانه منم، بر لوح وجود نقش میخانه منم، سر صحرای جنون لیلی جانانه…

    • راز در دایره ی گردون 

      آن راحت جان گرد دلم میگردد گرد دل و جان خجلم میگردد   آنچه می گویم در جایی نخوانده ام که…

    • استاد صورتگر 

      گاه نقاشی  تازه کار در نقش صورتی قلمی به خطا می کشد و خطای فاحش به اصلاحی چاره می کند.   گ…

    • ایمان بیاورید 

       وَعَلَى اللّهِ قَصْدُ السَّبِیلِ وَمِنْهَا جَآئِرٌ وَلَوْ شَاء لَهَدَاکُمْ أَجْمَعِ…

    • در امتداد عطر گیسوان تو بی خود شده ام 

        من از عطر تو سر رفتم نگو نه    به جنگی پر خطر رفتم نگو نه نبرد تن به تن با تو  چه خوبه…

    • آگاهی ناب 

      لاَّ یَعْلَمُونَ (ولکن نمى دانند) یعنی جهان چنان نیست که تو می پنداری، که چندان است که تو…

    • سیب و سکوت 

      ای دوست به هر جا که هستی نیک بیندیش که در کار حق هستی یا در پی سیب. در پی سیب نیز لاجرم به…

    • آگاهی 

      خوشبختی مجرد از زمان و مکان و تابعی از میزان آگاهی می باشد. آگاهی نیز کمیتی مجرد است که…

    • معرفت شناسی کلمه ۵ 

      الف لام کلمه معروف  خود خدا عدم آدم لام الف آدم هو هوا حوا طعمه طعم شکار شجره مشاجره کلمه…

    • حکایت بایزید 

      با مریدان آن فقیر محتشم بایزید آمد که: نک یزدان منم گفت مستانه عیان آن ذو فنون لا اله…

    • میندیش میندیش  

      میندیش میندیش که اندیشه گری ها چو نفطند بسوزند ز هر بیخ تری ها خرف باش خرف باش ز مستی و ز…

    • روح 

      هیاهوی شبانه سکوتی ژرف خوابم را به قعر تراویدن روح کشیده است زبانه می کشم از جای جای…

    • حکایت ما 

      ما قصه شیرین عاشقی فراموشمان شده  بس قصه تلخ آدم و لیچارشیطان شنیده ایم  بر حسرت…

    • معرفت شناسی متن ۲ 

            به ادبیات عرفانی که می نگری معنای کلمه گامی فراتر برداشته و قدم در دنیای رمز و راز…

    • دامگه 

      مدعی آمده از راه دراز در بکوبید به صد عشوه و ناز "در گشایید که من گل بدنم پاک تر زآبم…

    • شکار نخجیر 

      دوستی دارم فرزانه که با او به گاه نخجیر آشنا شده ام.با وی چندین بار به شکار شده ام.همراهی…

    • بازگشت 

        و فقیه شهر پی پیری می گشت امی چوپانی شاید "تو کجایی تا شوم من چاکرت" و خدا می فهمید…

  • فارسی و انگلیسی  (4)
    • Wonder 

        I Said To The Wanting-Creature Inside Me by Kabir    I said to the wanting - creature inside me: What is this river you want to cross? There are…

    • ناشناخته 

        آنچه برای ورود به ناشناخته لازم است را نمی توان از طریق آموزش مستقیم فرا گرفت. چرا…

    • Beloved 

      Pilgrims on the way! where are you? Here is the beloved, here! Your beloved lives next door wall to wall why do you wander round and round the desert? I…

    • بی شرح 

      ...استغراق آن باشد که او در میان نباشد او را جهد نماند و فعل و حرکت نماند.هر فعلی که از او…

  • متون برگزیده انگلیسی  (11)

    My favorites articles and poems written by other authers in english.

    • O lovers 

        Ghazal (Ode) 1374, in a translation by Azima Melita Kolin and Maryam Mafi, a version by Jonathan Star, and in a translation by William Chittick &nb…

    • Wonder 

        I Said To The Wanting-Creature Inside Me by Kabir    I said to the wanting - creature inside me: What is this river you want to cross? There are…

    • Actions 

      I am looking all over the world for students of action so that I can teach action. I am looking all over the world for anyone who knows action, but I find no…

    • To be, or not to be  

      ببودن یا نبودن، بحث از این است آیا عقل را شایسته تر آنکه : مدام از منجنیق و تیر دوران…

    • بی شرح 

      ...استغراق آن باشد که او در میان نباشد او را جهد نماند و فعل و حرکت نماند.هر فعلی که از او…

    • Spirituality: The Art of Living 

      Spirituality: The Art of Living by Tejvan Pettinger Spirituality teaches that the art of living is to find real abiding happiness and satisfaction. This…

    • The World 

      ...For me the world is weird because it is stupendous, awesome, mysterious, unfathomable; my interest has been to convince you that you must assume responsibili…

    • Illusion 

          You #1 are actual. Who you really are is already the case; nothing is necessary to bring it into being. All that is necessary is for you to remove your…

    • Is there anyone else? 

      A man fell off a cliff and barely managed to catch hold of a small bush. There was a great drop below him, and the top of the cliff was too far to reach. To…

    • The Boy and The Starfish 

      One day, an old man was walking along the beach in the early morning and noticed the tide had washed thousands of starfish up on the shore. Up ahead in the…

    • Waiting for the miracle to come  

      Baby, I've been waiting I've been waiting night and day I didn't see the time I waited half my life away There were many invitations And I know you sent…

  • متون برگزیده فارسی  (24)

    متون برگزیده از نوشته های دیگران

    • زمین 

            این تصویر زمین ماست! این عکسی است که فضاپیمای «وویجر» از زمین گرفته است. چه…

    • آیت الله بهجت  

            بحث درباره شخصیت بزرگواری مثل آیت الله عُظمای بهجت کار دشواری است. زیرا این…

    • آمده‌ام 

        بشنوید(لینک صدا)   آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برم ور تو بگوییم که نی نی شکنم…

    • تماشا 

          به تماشا سوگند  و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن واژه ای در قفس است. حرف…

    • بلا 

        بعضی از بندگان هستند که از قرآن بحق میرود و بعضی هستند خاصتر که ازحق میآیند قرآن را…

    • گرگ 

        ساعتی گرگی در آید در بشر ساعتی یوسف رخی، همچون قمر     ای دریده پوستین یوسفان! گرگ…

    • نظر 

        عزیزی در چلهّ نشسته بود برای طلب مقصودی. به وی ندا آمد که این چنین مقصود بلند به چلهّ…

    • نوحه 

            باز این چه شورش است که در خلق عالم است باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است باز…

    • چگونه 

        بی تو ای آرام جانم زندگانی چون کنم       چون تو پیش من نباشی شادمانی چون کنم هر زمان…

    • ابن عربی 

        روزی‌ در قرطبه‌ به‌ خانه قاضی‌ آن‌ شهر ابوالولید ابن‌ رشد رفتم‌. وی‌ خواهان‌…

    • پروانگان 

      یک شبی پروانگان جمع آمدند  در مضیفی طالب شمع آمدند جمله می‌گفتند می‌باید یکی  کو خبر…

    • خانه 

      این خانه که پیوسته در او بانگ چغانه ست                          از خواجه بپرسید که…

    • بی خود 

      ... لحظه لحظه می برون آمد ز پرده شهریار باز اندر پرده می شد همچنین تا هشت بار چون ز شب…

    • ماه 

      ... ...چرخ امشب که بکام دل ما خواسته گشتن دامنِ وصل تو نتوان برقیبان تو هشتن نتوان از تو…

    • حضور 

        صد هزاران دام و دانست، ای خدا ما چو مرغان حریص بی نوا دمبدم پا بستۀ دام نویم هر یکی…

    • ایام 

          رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند//چنان نماند، جنین نیز هم نخواهد ماند من ارچه در…

    • قمار 

      خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر ******** همه صیدها بکردی…

    • طرب 

        من طربم طرب منم زهره زند نوای من عشق میان عاشقان شیوه کند برای من عشق چو مست و خوش شود…

    • الا 

        سوختم من، سوخته خواهد کسی؟ تا ز من آتش زند اندر خسی   سوخته چون قابل آتش بود سوخته…

    • بی شرح 

      ...استغراق آن باشد که او در میان نباشد او را جهد نماند و فعل و حرکت نماند.هر فعلی که از او…

    • زلیخای زنخدانی 

      به حافظ ایمانی دوست عزیزم از باب شادمانی بی شمار که خواندن اشعارش در خاطرم میریزد. جنون…

    • ساقی‌ نامه‌ آرتیمانی 

      ساقی‌ نامه‌ آرتیمانی‌ (که‌ از همعصران‌ شاه‌ عبّاس‌ صفوی‌ بوده‌ است‌) از شاهکارهای…

    • هیچ مگو 

      نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم در این سراب فنا چشمه حیات منم وگر به خشم روی صد هزار سال ز…

    • معرفت شناسی متن 

        ۱٫ مسئله‌ فهم‌ متون: فهم‌ متن‌ با معنای‌ متن‌ تفاوت‌ دارد. معنا چیزی‌ است‌ که‌…

  • نوشته های انگلیسی  (12)

    My Works In English

    • Trap 

          Trap Came the long way, the claimant Knocked the door, gesturing in coquetry and affectation “Open the door, to my pure tender body,…

    • Return 

          Supreme faqih was looking for a master!  'An unlettered master' 'May the shepherd  one' Chanting: Oh  Lord, where are you? I am your servant. …

    • Action 

      There is no time to talk. But are actions to take. Teaching is not applied. Reactions waiting there. There is no teacher here. The dumb one how to…

    • Dialogue 

      I said: What do you want from me? Said: Your soul! I said: Are you of gods or devils? Said: gods seek trained souls. I said: Take my soul and go. Said: Is…

    • There is no other way but me 

      I am the king size generosity to the beggars of nonentity, the tavern image on canvas of being, the eternal beloved in desert of insane love, the…

    • استاد صورتگر 

            و استاد نقاش چنان چیره دست بود که به جوهر اختیار نقاشی بر بوم خویش داد و هر جا…

    • معرفت شناسی کلمه ۴ 

        I am under the worst spell Spellbound of the words I am whatever they say I Say whatever they are I Go as far as they go To dispel I should spell…

    • معرفت شناسی کلمه ۳ 

      The words The world all around is upside down. Am I upside down or the words are upside down? How to get down of this upside down? Should I learn it upside…

    • Quotation (1) 

      Mysticism takes you nowhere but may define your location. Another step from now is illusion. You never get what you want. Sometimes you think you got what…

    • The Secret 

      In literature secrets live in each and every word, right in front of your eyes or hidden behind the context. They are repeated everywhere by the intuitions of…

    • The Five 

      The Chinese model views Earth and the human body in terms of the five elements of creation, which are fire, earth, metal, water, and wood. Each of the…

    • The Sin  

      Where to repent of the faith putting me in chain freely, While hanging pomes on bare branches of the garden.Oh this bitter wine takes me to ecstasy,Turns the…