تعادل

    تنم درد گرفته بود. میگفت شما شهری شده اید. کوهستان جای شما نیست! می گفت بچه های اینجا، پا به پای بز ها بالا می روند. وقتی می گفت “بز” باید می دیدی که بز در کوهستان یعنی چه!؟ گفتم چند روز طول می کشد تا این تن ما دوباره تن شود!؟ گفت…

پیمان

  گفت بر پیمان سه شرط نهاد. نخست آنکه تسلیم می خواست مرا، دیگر آنکه غیور باشم بر شرط نخست به پشتوانه او  و سوم آنکه بر آن وسوسه که مرا از دو شرط پیش باز می دارد، مجاهده کنم.   گفتم برخی دعوی هدایت دارند بی شرط که خود را واسطه می دانند که…

فربه

    گفتم این فرزانگی در کدام مکتب هدیه ات کرده اند؟ گفت از گذری گذشتم. بر من نفخه ای دمید، بینا شدم بی بدیل، شولای شب برچید، شنیدارم کرد بی دلیل.   گفتم نشان آن گذر چگونه نشانت دادند؟ گفت تسلیم خود  نبودم، بیخودی مرا برد تا آنجا.   گفتم عمری تسلیم مانده در…