سجده

      سالک بیچاره چه می دانست شراب چیست! در کیسه هیچ نداشت که خرج شراب کند. یکی او را رمزی آموخت به  لا اله که بر در میخانه که می روی، بگو ساقی مرا خوانده است! می گفت و بی بهانه وارد می شد! … بی بهانه گفت روزی نقبی دیدم در میخانه،…

هفت وادی

گفتم از گفتگو می گریزی؟ گفت هر لحظه در حالی نو ام. در دمی نَفَسم آتش است، سخن بگوییم، می سوزانمت. پرهیز می کنم به خاموشی. اینک اما در حرف مقیمم به مستی. بگو تا بگویمت! گفتم عارفانی از هفت وادی سخن رانده اند. از رستگاری! از سفر گفته اند. از ابتدا به انتها. از…

عمل

    گفتم با من از عمل بگو! گفت عمل در وادی گفتگو نیست!   گفتم من تشنه عملم کجا لب بر آب زنم؟ گفت تشنه گفتگویی تو، آمده ای که بشنوی. اگر هیچ نگویم تشنه می مانی و اگر سخن بگویم، عطش تو فرو می نشیند. این خود سند است بر آنچه گفتم.  …

ذره

بچرخان به مستی مرا، ذره ام.   پرتو نور از روزن سقف بر خطی مستقیم،  ذرات  را بیشمار به رقصی بکر تجلی می داد. هر ذره چنان مست می چرخید که مستی در شکوه رقص، آنگه که رد می زد به دست هر  ساقی سیمین دست. زهد خشک دیده بودم که لب تر نمی کرد…

اشتیاق

  سالکی دیدم در زاویه ای. گفتم در این زاویه که جمع نیست، جامی هست آیا؟ گفت جامی هست که به جمع می دهند و جمعی هستند که جام می دهند. آن جام که به جمع می دهند رویا می سازد و آن جمع که جام می دهند، جان در آن جام بنهاده ا ند.…

نرو بیا، نرو بمان

  به دام می نهی به مکر که نرو به مکر می بری به جهد که بیا به جهد می زنی به تیر که نرو به تیر میزنی به پا که بمان   به پا می بری به بزم که  بیا به بزم می کشی به عیش که نرو به عیش می زنی به جام…

در کنج یار

این چشم من به چشمش،مست و خمارم امشب و این هر دو ضد به یکدم، چون چشم یارم امشب   این جام جان خود چون، می ریختم به دریا با جان خویش دیدم، جان نگارم امشب   من جمله جانم و جان، در جمله جان جانان من در کنار اویم،  او در کنارم امشب  …