زمان

  سالک گفت شب بود و خلوت انارهای آویخته به شاخه ها و شراب بود و ما خراب بودیم در سرزمین های میانه آنجا که دو نیرو از دو قطب مخالف چرخ هستی را می چرخاندند. مردمانی دیدم که خسته جان می باختند در پی قطبی از آن سوی دگر. سالک گفت فردای فریب را…

نیرنگ

  گفت آدمی را قلبی ست و قالبی. گروهی به قلب های آراسته از قاب قالب رستند. گروهی دیگر قالب آراستند و از قلب هیچ ندانستند. گروهی به قلبهای آراسته، آیین شان یکی شد. گروهی به هفتاد و دو علت.هفتاد هزار سال عبادت و آیین شان مطرود شد و شد هفتادهزار قالب مغلوب آراسته. گروهی…

مسیر

از هفت شهر عشق گفتم در فاصله ی بین دم و بازدم در شکار نخجیر. از رقص گفتم، از بال های رقصان و آویخته به هیچ. از باد گفتم در نفحات در آن دم و بازدم، بگاهی که می رقصاند بال ها را مستانه و سوگند یاد کردم به بادهای رونده و نفحات ناب! گفتم،…

حبل الورید

  گفتم این عاشقی ما را کشت. دردم به این گفتگو چاره نمی گردد که دچارم کرده ای، بیچاره! کجا مانده تا نگشته باشم! کجا!؟ مرحمتی کن مرا به دیدن رویت که مدهوش شوم در این چاره ی ناچار خویش. گفت  چشم سر، یارای دیدار من نیست! … به شیوه و شیون  چنان دلبری کردم…

عادت

    در شکارگاه دیدمش مشتاق بود. گفتم چه میکنی اینجا؟ گفت اینجا هستم تا بیاموزم  رسوم شکار را. گفتم در تو شوق می بینم! گفت بسیار مشتاقم. گفتم اشتیاق را به آموختن رسوم شکار مسوزان! حیف است! این شوق تورا می برد تا آنجا که پَر فرشته، پر نمی کشد! گفت ندانسته پا به…

هیولا

  وارد شدم، سلام کردم. پاسخ داد. نگاهم نمی کرد اما! جورر خاصی بود. برایم قابل وصف نیست. گفت بگو. گفتم برای شنیدن آمدم. آمدم به دیدنت چشمم روشن شود. گفت کوری تو، کدام چشمت روشن شود!؟  تو یک مزدور ِ رذلی، هیچ چیز تو مال خودت نیست. برخیز و دور شو! برو به دادِ…

عمل

    گفتم با من از عمل بگو! گفت عمل در وادی گفتگو نیست!   گفتم من تشنه عملم کجا لب بر آب زنم؟ گفت تشنه گفتگویی تو، آمده ای که بشنوی. اگر هیچ نگویم تشنه می مانی و اگر سخن بگویم، عطش تو فرو می نشیند. این خود سند است بر آنچه گفتم.  …

پیمان

  گفت بر پیمان سه شرط نهاد. نخست آنکه تسلیم می خواست مرا، دیگر آنکه غیور باشم بر شرط نخست به پشتوانه او  و سوم آنکه بر آن وسوسه که مرا از دو شرط پیش باز می دارد، مجاهده کنم.   گفتم برخی دعوی هدایت دارند بی شرط که خود را واسطه می دانند که…

خانه

این خانه که پیوسته در او بانگ چغانه ست                          از خواجه بپرسید که این خانه چه خانه ست این صورت بت چیست اگر خانه کعبه ست وین نور خدا چیست اگر دیر مغانه ست گنجی ست در این خانه که در کون نگنجد                             این خانه و این خواجه همه فعل و بهانه ست بر خانه…

مستحق

مست حق مستحق است بر آنچه بر او می بخشد. مستحق نبود، مست حق نبود. مستحق است که پای به طلب پیش نهاده. مست نبود، کجا اینجا به گدایی می آمد. عاقلان بر پای خویش متکی اند نه بر پایه ی پیمان پیمانه. مست مستحق پیمانه است. خانه زاد میخانه است.   گووووووووووووووویند که دیوانه…

حقیقت

گفتم از حقیقت بگو گفت از پیش پا تا افق به یکباره بنگر در خاموشی محض. طاقت نکردم از پای فرو افتادم! در هوشیاری پرسیدم چه کردی با من؟ گفت تو را به فعل پاسخ گفتم. گفتم بر باطن کلمات بسیار گذشته ام. آدمیزاده ام اما و پای در خاک کلمات. گفت جقیقت شاهد مشهود…

بال

  شکارچی گفت فنون شکار بسیار آموختم، سرمست دانسته ها پای در دام نهادم. بیهوده بود آنچه آموختم، این حقیقت را هیچکس با من نگفته بود. گفت سالهای شکار با من چنان کرد که در هیچ زبانی نیاید. من دل زدن صید را در آن سوی دور ترین کهکشان بر سینه خود احساس می کردم.…

عقل

  عمریست خیالی در خیالی،خیال می کند. من در خیال که رسته ام که اینچنین خیال در خیالم می روید؟ آی چراغ اندیشه آی! کو روشنایی ات؟ گه کور سو می زنی! بیشتر دود می کنی! اینجا که من خوشم! جای تو پس کجاست؟ آی عقل، آی اندیشه، آی! دگمه ی خاموش تو کجاست؟  …

مست

… وسوسه ام میکند که مرا بنویس این ناگفته بکر.به هر کلام که رو می کنم می گوید منم، مرا بگو. معنای کاملم. تامل نکن بنویس و در بناگاهی رنگ می بازد و رنگی نو می گیرد در منتهای معنایی بکر در باور اندیشه ام و بی پروا میگوید که بگو، بنویس، این منم،ناگفته ی…

صراحت

  هنوز کلمه مار را کامل نکرده بودم که با عکس العمل خارق العاده وی رو به رو شدم. به سمت من برگشت و تقریبا در کمتر از پنج ثانیه چهار ضربه با سنگ به مار زد (بدون خطا) اما مار با سرعتی برق آسا گریخت. این عکس العمل یک راهنمای بومی بود با شانزده…

حال

گفت از زمان بگو گفتم وصلت گذشته و آینده است. گفت گذشته، حال و آینده. گفتم حال را نگو گفت چرا؟ گفتم حال در زمان نیست! گفت چگونه؟ گفتم حال در حالت است نه در زمان نه در گفتگو. گفت شرح کن. گفتم اهل حال باید که شرح کنند من عاجزم از گفتن. گفت تو…

آینه

گفت در میانه این راه رها شده ام! گفتم رهآآآ شده ای. گفت رها شده ام به گناه؟ گفتم به کدامین گناه گفت می جوشند رنگ به رنگ گفتم رها شده ای. گفت این چه رهایی ست.بیقرار شده ام. گفتم گناه را میبینی؟ گفت هزار هزار گفتم رها شده ای گفت چگونه؟ گفتم گناه شناس…

حلال

حلال گفتم مرا اهلی کن! گفت اهل کجا؟ گفتم آنجا. گفت اهل کجایی؟ گفتم اینجا. گفت اهلی اینجا چه گونه است؟ گفتم اهل اینجا. گفت اهلی اینجا نباش. گفتم چگونه؟ گفت بر آنچه میخوری نظاره کن. گفتم غذای اینجاست. گفت چشم و گوش و دهان ببند تا نخوری. گفتم تا کی؟ گفت تا کور و…

همسویی ادراک

همسویی ادراک گفتم به نام دوست. گفت این راه مرا می خواند. گفتم شوق است. گفت این شوق از کجاست؟ گفتم از همسوئی ادراک است. گفت در بیان این حال عاجزم. گفتم حال تو را میدانم. گفت دوستان دیگر چه؟ آنها  می فهمند؟ گفتم در این همسوئی تازه همکلام تازه بیاب. گفت همکلامی هست؟ گفتم…