حبل الورید

  گفتم این عاشقی ما را کشت. دردم به این گفتگو چاره نمی گردد که دچارم کرده ای، بیچاره! کجا مانده تا نگشته باشم! کجا!؟ مرحمتی کن مرا به دیدن رویت که مدهوش شوم در این چاره ی ناچار خویش. گفت  چشم سر، یارای دیدار من نیست! … به شیوه و شیون  چنان دلبری کردم…