پراکنده

    سالک گفت از نور گفتم و تاریکی آن را بلعید. در نور عطشی دیدم برای تاریکی و در غلظت تاریکی عطشی بی بدیل برای بلعیدن نور. سالک گفت در فلسفه ای از نور در مبدا مختصات، نور نشسته بود و هرچه از مبدا دورتر شدم پرده هایی بر نور کشیده شد و هویتی…

نیرنگ

  گفت آدمی را قلبی ست و قالبی. گروهی به قلب های آراسته از قاب قالب رستند. گروهی دیگر قالب آراستند و از قلب هیچ ندانستند. گروهی به قلبهای آراسته، آیین شان یکی شد. گروهی به هفتاد و دو علت.هفتاد هزار سال عبادت و آیین شان مطرود شد و شد هفتادهزار قالب مغلوب آراسته. گروهی…

عطر گیسوان تو…

     آه امشب عطر گیسوی تو باز بیخودم کرد و کشیدم در نماز سر نهادم بر سر مهر زمان در میان آیه های لامکان قطره ی اشکی چو سیل ام می ربود قطره را می برد و دریا می نمود از شکن در موج دریا تا شکن در زلف یار بیقرار و بیقرار و…

عادت

    در شکارگاه دیدمش مشتاق بود. گفتم چه میکنی اینجا؟ گفت اینجا هستم تا بیاموزم  رسوم شکار را. گفتم در تو شوق می بینم! گفت بسیار مشتاقم. گفتم اشتیاق را به آموختن رسوم شکار مسوزان! حیف است! این شوق تورا می برد تا آنجا که پَر فرشته، پر نمی کشد! گفت ندانسته پا به…

برابری

  گفت همه  شبیه هم هستند، فرقی در آنها نیست!   گفتم آیا برابرند بینا و نابینا؟   گفت آری برابرند! باور می کنی؟ یا سوگند مرا می خواهی!؟   گفتم «هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون؛ (بگو آیا کسانی که می دانند و کسانی که نمی دانند یکسانند؟)»   گفت آری برابرند.…

اسم اعظم

  سالک گفت با من از اسم اعظم بگو. گفت اسم اعظم حالتی را تمنا دارد که در ادراک عام نیست. اسم اعظم در وادی عمل است. سالک گفت آیا اسم اعظم کلمه است؟ گفت کلمه ای است که از عمل بر آید نه آن کلمه که بر زبان طوطیان است. سالک گفت آیا چیزیست…

طریق

  سالک پرسید طریق معرفت مرا به کجا خواهد برد؟ گفت به هیچ کجا! معرفت تو را به هیچ کجا نمی برد. تنها می نمایاندت کجا هستی. تو بر جای خویش ماندگاری و حجاب ها می افتند پی در پی. جهان پیرامون تو چنان نیست که می پنداری. فرو افتادن حجاب، عمل است. هیچ چیز…

حقیقت

گفتم از حقیقت بگو گفت از پیش پا تا افق به یکباره بنگر در خاموشی محض. طاقت نکردم از پای فرو افتادم! در هوشیاری پرسیدم چه کردی با من؟ گفت تو را به فعل پاسخ گفتم. گفتم بر باطن کلمات بسیار گذشته ام. آدمیزاده ام اما و پای در خاک کلمات. گفت جقیقت شاهد مشهود…

کفر

  ای آنکه می خوانی این کلمات را، اینجا جواهر ریخته ام بر خاک کلمات. آنان که بر معنا کور سو یی دیده اند نعره میزنند چون می گذرند بر این کلمات.  روزگاری پیشتر در جدال بودم بر باور کلمات که چگونه بار هستی بر این چهار پای چلاق می رود. روزگاری دگر کلمات به…

مست

… وسوسه ام میکند که مرا بنویس این ناگفته بکر.به هر کلام که رو می کنم می گوید منم، مرا بگو. معنای کاملم. تامل نکن بنویس و در بناگاهی رنگ می بازد و رنگی نو می گیرد در منتهای معنایی بکر در باور اندیشه ام و بی پروا میگوید که بگو، بنویس، این منم،ناگفته ی…

بی شرح

…استغراق آن باشد که او در میان نباشد او را جهد نماند و فعل و حرکت نماند.هر فعلی که از او آید، آن فعل او نباشد، فعل آب باشد.اگر هنوز در آب دست و پای می زند او را غریق نگویند. یا بانگی می زند که ” آه غرق شدم” این را نیز استغراق نگویند.…

حکایت ما

ما قصه شیرین عاشقی فراموشمان شده  بس قصه تلخ آدم و لیچارشیطان شنیده ایم  بر حسرت خاطرات روزگاران دور  مجنون جان به بیابان بلا کشیده ایم  صد بار سوگند شکسته ایم و آدمیزاده وار  از میوه ممنوعه مکرر چشیده ایم  هر بار فرو فتاده به دنیای دیگری  شیرین حدیث رسولان به حسرت شنیده ایم  بی…