• بایگانی برچسب : حرام

صیاد

صیاد

 

 

سالک گفت روزی بر سفره ی منعمی طعمی چشیدم که هیچ در همه عمرم نچشیده بودم. پرسیدم که چه بود این که چنین جان مرا تازه کرد!؟ گفت سهم تو بود از شکار من!

شهر من شهره بود به شکارچیان مشهورش! مردانی که به تیر حروف، شیران مخوف را مسحور میکردند.  در چنین شهری چنان طعمی چگونه ممکن بود!؟
گوشت شکار از کودکی بر سفره ما بود اما این طعم آن طعام هر روزه نبود! در دلم شوق ها شعله کشیدند که تن بکِشم به شکار که  شاید طعمی چنان ناب را دوباره مزه کنم!

دریغ از شکارچیان شهر که یکی حتی ذوق مرا پاسخ نگفت به این که  فرصتی دهد که لحظه همراه او باشم در شکارگاه .
فنون شکار را به هزار جهد آموختم که مشتاق بودم و مشتاق!
د…ر شکارگاه آموختم که آنچه آموخته ام افسانه ای بیش نبوده و هیچ به کار شکار نمی آید!

سالک گفت آنگاه که در تنهایی شکار، در میان دو نفس، شکار در برابرم فرود آمد و گفت: ” مادام که به شکار من بیایی، شکار منی شکارچی!” دانستم که شکار چیست و شکارچی کیست!

گفتم با من چه می کنی در حد فاصل میان دو نفس!؟
گفت  من حد نامحدود میان دو نفسم!
گفتم به اشتیاق به شکار آمده بودم!
گفت مادام که به اشتیاق بیایی شکار منی!

گفتم بین دو نفس مرا به دام  آوردی، شکار تو ام! کجاست آن تیغ که بر گلوی شکار می رقصد!؟ خلاصم کن!
گفت هر آنچه آموخته ای در میان دو نفس رها کن!
گفت من آن صیادم که صید فدایی من است، دست به تیغ نمی برم!
گفتم فدایی تو ام که چنین استادانه به طعمه ی طعم خویش به شکارگاه کشاندی مرا به دام خویش!

سالک گفت صیاد به دو حرف در من دمید، به رقص آمدم بی خود!
بازگشتم به شهرم که شهره بود به مردان شکارش!
هرچه بر دوش ایشان دیدم مردار بود، مردار!
مردان شکار و سحر را دیدم!
مردار را دیدم!
شیطان را دیدم که وعده های بسیار می داد که نگو مردار، بگو شکار!
سوگند خوردم به رقص که خواهم گفت!
گفت بگو؛ آن که خو کرده به مردار شکار نخواهد کرد!

…سالک گفت پروردگارم هر که را خواهد از نزد خود هدایت کند. دل او را به خلعت شوق منور کرده او را به اشتیاق می برد تا آنجا که میان دمی و بازدمی،  ازل را و ابد را برقصد و برقصاند!
خدایا به دل های ما فرصت گمراهی مده پس از آنکه ما را هدایت کردی که از ما به حال ما آگاه تری.
ما را به حال خود مگذار!
الهی آمین.

غلامرضا رشیدی
فروردین۹۰

 

 

 

ادراک در حمد

 

 

گفت با تو از  آگاهی  گفتم و از ادراک در کوزه  و از ادراک در حس، از کژ و مژ گفتم  و از حال حلال، از عقل گفتم و مرز های محدود به آن، اما براستی  حکایت حس و ادراک و عقل چیست؟
منتهای ادراک کجاست؟
منتهای عقل کجاست؟
آیا منتهای عقل جنون است!؟
آنچه عقل را به جنون می کشاند چیست؟
چرا در آنجا که گمان می رود که مرز اندیشه است، می رسیم به جنون!؟
در آن سوی مرز، چه هست مگر؟
در مرزها اغلب تداخل هست. اما چیست که تداخل اش با ادراک حسی، سند هایی را به عقل ارجاع میدهد که
عقل در مُهر کردن آن لنگ می شود!؟

چیست که چنان قدرتمند است که اندک تداخل اش عقل را به جنون می کشد؟

عقل آنچه را حس جارو کرده، مُهر می کند و سند می سازد تا به آن استناد می کند.  اما با تداخلی از آن سوی مرزهای حسی، عقل تمام اسنادِ از پیش مُهر کرده را می گردد، چیزی نمی یابد، سند را بر می گرداند به حس، حس مسخ می شود در ارسال پاسخ و عقل بر می گردد به نقطه ی صفر خویش، به جنون!!

به جنون!!

به راستی در آن سوی مرزهای حس حیوانی چیست؟

آدمی ابزار می سازد و حس حیوانی هر روز به مدد ابزار، دقیق تر می شود. مرزهای این دقت کجاست؟
آیا ادراک به مدد دقت ابزار پا به سرزمین ناشناخته در ماورای مرزهای محسوس خواهد گذاشت؟

 …
..
.
 گفتم چه کنم !؟ ابزار بسازم!؟
گفت نه! بر حس خود مسلط شو!
گفتم چگونه؟
گفت حس ات را حلال کن!
گفتم چگونه؟
گفت مراقب باش به آنچه که میخوری!
گفتم چگونه؟
گفت با پنچ حس خود حرام نخور!
گفتم چگونه؟
گفت گفتگو نکن!
گفتم با که؟
گفت با آن که یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاسِ !
گفتم چگونه؟
گفت! به قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ!
گفتم چگونه؟
گفت به حمد!

گفتم….

گفت اگر اهل دلی همین یک اشارت تو را کافی ست که چگونه اول و آخر  را در ناس و حمد به هم چفت کرده!
حمد بگو!

حمد یعنی گفتگو با او. آدمی همواره در گفتگو با خویش است. مگر آنگاه که حمد می گوید. حمد حس تو را حلال می کند. پرهیز میکنی که نکند چشم کج ببیند، نکند گوش کج بشنود، نکند زبان کج بچرخد! حلال که شدی کجی در کار نخواهد ماند تا کج ات کند.

 گفتم با من از نشانه ها بگو!

 گفت حس حلال منجر به اخلاص در عمل می شود. گفتگوی تو را خاموش می کند، او را در یاد تو می نشاند. با یاد او آنگاه حس، سند های معتبر می فرستد به عقل، سند هایی از جنس جنون لیلی، سندهایی با طعم عشق. عقل، طعم عشق می گیرد و تو چه می دانی عقل عشق یعنی چه!؟

 حس حیوانی در پی قضاوت است. در پی چگونه و چرا، پرسیدن است. در پی چیره شدن است. حس حلال شناور است، مطمئن است، بی آنکه بپرسد، بی آنکه گلایه کند، حس حلال یعنی ادراک خویشتن در ناشناخته ای بی کران.

ناشناخته ی بیکران آن جایی ست که از آن آمده ای. تو را حس داد تا خود را ادراک کنی در برابر آن گستره ی ناب، تو اما حس را گماشتی به آنچه که او سوگند خورده که بازیچه ای بیش نیست.

 شاید باور نکنی، شاید دیوانه ام بخوانی اما هیچ چیز جز حمد حس تو را حلال نمی کند. تو غرق در هیا هویی و هیچ چیز همانند حمد تو را خاموش نمی کند، چنان خاموش که بشنوی پیغامی را که مدام تو را می خواند که فلانی کجا میروی!؟ نرو ! برگرد! مرا بخوان تا بخواهمت که نخوانده ای  و  چنین تو را می خوانم، بی آنکه خواب مرا در رباید، بی آنکه لحظه ای درنگ کنم!

 نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم
در این سراب فنا چشمه حیات منم
وگر به خشم روی صد هزار سال ز من
به عاقبت به من آیی که منتهات منم
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی
که نقش بند سراپرده رضات منم
نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی
مرو به خشک که دریای باصفات منم
نگفتمت که تو را رهزنند و سرد کنند
که آتش و تبش و گرمی هوات منم
نگفتمت که صفت های زشت در تو نهند
که گم کنی که سرچشمه صفات منم
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت
نظام گیرد خلاق بی جهات منم
اگر چراغ دلی دانک راه خانه کجاست
وگر خداصفتی دانک کدخدات منم( مولانا)

 

غلامرضا رشیدی
اسفند۸۸

 

 

 

 پی نوشت:

دی خیال تو بیامد به در خانه دل
در بزد گفت بیا در بگشا هیچ مگو
دست خود را بگزیدم که فغان از غم تو
گفت من آن توام دست مخا هیچ مگو
تو چو سرنای منی بی لب من ناله مکن
تا چو چنگت ننوازم ز نوا هیچ مگو
گفتم این جان مرا گرد جهان چند کشی
گفت هر جا که کشم زود بیا هیچ مگو
گفتم ار هیچ نگویم تو روا می داری
آتشی گردی و گویی که درآ هیچ مگو
همچو گل خنده زد و گفت درآ تا بینی
همه آتش سمن و برگ و گیاه هیچ مگو
همه آتش گل گویا شد و با ما می گفت
جز ز لطف و کرم دلبر ما هیچ مگو
مولانا 

 

خروج