• بایگانی برچسب : حس حلال

خیال

گفتم عمریست خیالی در خیالی،خیال می کند. من در خیال که رسته ام که اینچنین خیال در خیالم می روید؟

گفت خود گفتی و پاسخ گفتی، مگر مدرسه ی توحید تو را به درس اسماء نخواند؟

گفتم خواند!

گفت در آن درس چه آموختی؟
گفتم عدل را دانستم.

گفت دیگر چه؟
گفتم کلمه را و حروف را و…

گفت در پس کلمات چه بود؟
گفتم خیال!

گفت خود گفتی و پاسخ گفتی!
گفتم دلبسته ی گفتار تو ام!
مرادم پرسیدن نیست، تشنه ی گفتار تو ام!
مشتاقم به شنیدن!

گفت وهم از جنس الهام است. اوهام، الهام، خیال!
گفتم برابرند!؟

گفت پیشتر از برابری گفته ایم. از برابری در نور و تاریکی و از خروج از ظلمات به سوی نور!
اوهام در تاریکیها  و الهام در روشنایی ها!

گفتم سالکانی دیدم سخنان نغز می گفتند. در شهود حالشان، دیدم در اوهام می چرخیدند. چه سّری در این کلمات نغز نهفته است حال آن که حاصل وهم اند؟

گفت پیشتر از حس آدمی سخن گفتیم. از حس حلال گفتیم و از مسخ شدن حس. قطع ارتباط حسی (احساس پنجگانه) درهای خیال را می گشاید. حس حلال در ادراک الهام می تازد و احساس مسخ شده در دام اوهام پیش می روند. در بازگشت به حواس ظاهری هر دو از حالاتی مشابه سخن خواهند گفت، حال آنکه حس حلال حاصل عمل است و حس مسخ شده حاصل بی عملی! یکی نور است و یکی تاریکی. جنس هر دو یکی ست، این کجا و آن کجا. حرفهایی نغز از نور! حرفهایی نغز از تاریکی!

گفتم حرفهای تاریک اما ناب!؟
گفت از جنس خیال اند اگر عیار الهام در میان نباشد. فرقی نخواهی یافت که خیال یعنی مونسی هم جنس در بیابان بی انتها!

گفتم چرا آدمی الهام را رها و سرگردان اوهام می شود؟

گفت الهام نیازمند عمل است. نیازمند حس حلال است. اوهام اما سهل الوصول اند. هر مخدری که حس را مختل کند، وهم را پیشکش می کند. حتی بی هیچ مخدری می توان با فریب حس یا اخلال در ادراک حسی، پا به توهم گذاشت.

بت پرستی آدمی در پی ارضاء خوی خدا پرستی به هنگام جهل آدمی پا می گیرد. آدمی، زاده و شیفته ی خیال است. جنس خیال را می شناسد. اشتباه  می رود  اما در جهل در دامن وهم!

منتهای معرفت علم خیال است. هر که اسماء را بیاموزد و متعهد به عمل باشد پا به وادی خیال خواهد گذاشت.
چه بسیار سالکان خسته و بریده و در راه مانده که در حسرت وادی خیال دست به دامان مخدر در دام اوهام گرفتار شدند. سخن نغزی اگر از آنها مانده حاصل آن عمل است که تا نیمه ی راه همراه آنها بود.

گفتم دیده ام که سکر آوری را وسیله می کنند تا گرمی بخش محفل باشد در طی طریق!!

گفت هرچه را که بشنوی، ببینی، ببویی، لمس کنی و یا بچشی به احساس ظاهر و این عمل در تو خیالی پدید آورد. آن خیال تاریک است. هر پنج حس در جایی به هم می رسند. یکی را مسخ کنی، الباقی مسخ می شوند و پا به وادی وهم می گذاری.

گفتم می ترسانی مرا، گاهی به شنیدن قرآن بیخود می شوم!
گفت به حس حلال هرچه را که بشنوی، ببینی، ببویی، لمس کنی و یا بچشی دریچه ای رو به الهام است. و حس حلال را پیشتر شرح کرده ایم.

گفتم دوباره بگو شرح حس حلال را!
گفت حس آنگاه حلال است که از پنجره اش ( پنج راه اش) حرامی وارد نشود و ملزم به عمل باشد.

گفتم همه را که گفتی می دانم. آدمی زاده ام اما و مشتاق گفتگو!
گفت وادی خیال، وادی سکوت است و تماشا!

گفتم تماشای چه؟
گفت گنجی که مستوری را نخواست!

غلامرضا رشیدی
آبان۸۹

خواب های غریب

 

 

گفتم این خواب های غریب چیست که می بینم؟

گفت زمزمه های بیداریست اینها!!

گفتم گاه می ترسانند مرا، گاه به وجد می آورندم.

گفت جنگ را مردان جنگی باید! تو را در خواب جنگاوری می آموزد!

گفتم چرا  در خواب؟

گفت فربه نیستی!! در بیداری تو را طاقتِ راز شنیدن نیست. در آن چه بر تو سخت می گیرد در خواب، پناه ببر به خدا و بر آنچه تو را به و جد می آورد لب فرو بند که گوش نامحرم نیست جای پیغام سروش!

گفتم خواب  ها را می بینم، تو از شنیدن  سخن می گویی؟

گفت در تو سویی هست که به دیدن تو، می شنود. با تو روزی از شنیدن خواهم گفت.

گفتم مرا در هم می ریزند به وجد و ترس!!

گفت خراب می کنند این بنای ناموزون ات را تا کاخی نو بسازند، طاقت بیدار!

آنگاه که حس رو به سوی حلالی می رود، جسم طاقت نمی آورد مرز های نو را در ادراک. خواب هایی می بینی صادق که تو را در شگفت می آورند. چندان صبر پیشه کن تا چنان شفاف  شوند که شیدایت کنند و ندانی و در شک بمانی که خوابی یا بیداری.

مداومت در حلالی حس، تو را بر حس مسلط می کند. تسلط بر حس  در رویا، درهای نو می گشاید بر مرزهای نو در افق های نو!!

گفتم این ماجرا تا کجا مرا خواهد برد؟

گفت بسیار دوری تا آنجا!!

گفتم چقدر؟

گفت به قدر یک شب قدر! به شبی می رسی و شاید به هزار ماه نرسی!

گفتم  به جمله ای دیوانه ام میکنی! کیستی تو!؟

گفت پنهان پنهان در این شبها/ من شب قدرم پیدایم کن/روشن روشن در این شب ها /من مه بدرم پیدایم کن/خامش خامش در این بلوا / گفته ی صدرم پیدایم کن/

 

 

غلامرضا رشیدی
اسفند ۸۸

 

 

 

خروج