حکمت

گفتم با من از حکمت بگو! گفت حکمت فصل الخطاب است در شناخت راستی و درستی از دروغ . آنگاه که ذکر تو را ذاکر و حمد تو  را حلال کرد، تزکیه در تو چراغ حکمت را خواهد افروخت. او که منزه تر است، چراغ اش روشن تر است. گفتم کو ذکری که مرا ذاکر…

گذر به نا کجا

  سالک گفت شبی آتش افروخته در نور نشسته بود در خلوتی بکر در سکوت! گفت در دلت اشتیاق هست؟ گفتم هست! گفت این شوق از کجاست!؟ گفتم تو در دلم نشانده ای با کلمات. پیش از تو در خیالم حتی نمی آمد که چنین شعله ی شوقی تنها و تنها با کلمات، اینچنین برجانم…

بود و نمود

    سالک گفت شکارچی چنان قهار بود که سحرم می کرد در رقص شکار! بی بدیل و تنها بود در شکار! گمان بردم که به آنچه او می کند، می شود پا جای پای او گذاشت در رقصی بکر! تن به شکار کشیدم به تنهایی! دمی مانده بود تا شکار کفتار شوم! شکارچی رسید…

طرب

گفتم در بودن تو، طنینی هست اینجا که سرخوشم می کند! گفت شب کوهستان و ماه و صدای رود، ساحرانی قهارند! گفتم شبان بسیاری را سپری کرده ام، با تو و بی تو! با تو اما رود و کوهستان را طنینی دگر است. با من صادق باش در این خلوت بکر شبانه! گفت من طربم!…

تماشا

گفت به تماشا بنشین اینک که حس در تو حلال است. گفتم چگونه باور کنم حلالی حس را!؟ گفت چنانی که به شنیدن می بینی و  به دیدن می شنونی، حس حلال  یعنی گذر از مرز احساس. یعنی دیدن بدون چشم، شنیدن بی گوش، بی آنکه حتی صدایی برخیزد. گفتم بی خود می شوم در…

شنیدار

  در عالم معنا، آنجا که حس حلال و لال است. شنیدن ، چشم به دیدن می گشاید. شنیدن حس برتر می شود تا راز گشوده شود که چرا سمیع قبل از بصیر می نشیند. هرگز با کلمات بازی نکرده است، هرگز!   گفتم از شنیدن بگو، بگو  و بگو و بیشتر بگو! گفت فرق…

خواب های غریب

    گفتم این خواب های غریب چیست که می بینم؟ گفت زمزمه های بیداریست اینها!! گفتم گاه می ترسانند مرا، گاه به وجد می آورندم. گفت جنگ را مردان جنگی باید! تو را در خواب جنگاوری می آموزد! گفتم چرا  در خواب؟ گفت فربه نیستی!! در بیداری تو را طاقتِ راز شنیدن نیست. در…

ادراک در حمد

    گفت با تو از  آگاهی  گفتم و از ادراک در کوزه  و از ادراک در حس، از کژ و مژ گفتم  و از حال حلال، از عقل گفتم و مرز های محدود به آن، اما براستی  حکایت حس و ادراک و عقل چیست؟ منتهای ادراک کجاست؟ منتهای عقل کجاست؟ آیا منتهای عقل جنون…

آوازحقیقت

    رضا طیبی عزیز در غوغای زنجره به زیبایی می گوید:   شش ساله بودم. روزی از روزهای بسیار گرم و رطوبتی مرداد ماه بود. بعد ظهر آن روز همه از خستگی کار در حال استراحت و تجدید قوا بودند. مدتها بود که صدایی پیوسته و بدون وقفه، در دور دست ها از میان…

حلال

حلال گفتم مرا اهلی کن! گفت اهل کجا؟ گفتم آنجا. گفت اهل کجایی؟ گفتم اینجا. گفت اهلی اینجا چه گونه است؟ گفتم اهل اینجا. گفت اهلی اینجا نباش. گفتم چگونه؟ گفت بر آنچه میخوری نظاره کن. گفتم غذای اینجاست. گفت چشم و گوش و دهان ببند تا نخوری. گفتم تا کی؟ گفت تا کور و…

در امتداد عطر گیسوان تو بی خود شده ام

  من از عطر تو سر رفتم نگو نه    به جنگی پر خطر رفتم نگو نه نبرد تن به تن با تو  چه خوبه     ببین که بی سپر رفتم نگو نه (شهیار قنبری)    نبرد تن به تن، نبرد من با من است. بی سپر رفته ام که ببازم.برنده تویی که پاینده تویی. برنده شوم…