سوختم من، سوخته خواهد کسی؟

تا ز من آتش زند اندر خسی

 

سوخته چون قابل آتش بود

سوخته بستان که آتش کش بود

چون زنم دم کاتش دل تیز شد

شیر هجر آشفته و خون ریز شد

 

آنکه او هوشیار خود تند است و، مست

چون بود، چون او قدح گیرد به دست؟

 

شیر مستی کز صفت بیرون بود

از بسیط مرغزار افزون بود

 

قافیه اندیشم و دلدار من

گویدم مندیش، جز دیدار من


حرف چه بود تا تو اندیشی از آن

صوت چه بود؟ خار دیوار رزان

 

حرف و صوت و گفت را بر هم زنم

تا که بی این هر سه با تو دم زنم

 

آن دمی کز آدمش کردم نهان

با تو گویم ای تو اسرار جهان

 

آن دمی را که نگفتم با خلیل

و آن دمی را که نداند جبرئیل

 

آن دمی کز وی مسیحا دم نزد

حق ز غیرت نیز بی ما هم نزد

 

ما چه باشد در لغت اثبات و نفی

من نه اثباتم، منم بی ذات و نفی

 

من کسی در ناکسی دریافتم

پس کسی در ناکسی دربافتم

 

 

می شود صیاد، مرغان را شکار

تا کند ناگاه ایشان را شکار

 

بی دلان را دلبران جسته به جان

جمله معشوقان شکار عاشقان

 

هر که عاشق دیدی اش معشوق دان

کو به نسبت هست هم این و هم آن

 

تشنگان گر آب جویند از جهان

آب هم جوید به عالم تشنگان