پراکنده

    سالک گفت از نور گفتم و تاریکی آن را بلعید. در نور عطشی دیدم برای تاریکی و در غلظت تاریکی عطشی بی بدیل برای بلعیدن نور. سالک گفت در فلسفه ای از نور در مبدا مختصات، نور نشسته بود و هرچه از مبدا دورتر شدم پرده هایی بر نور کشیده شد و هویتی…

خاموشی و حیرانی

    در وهم او حیران شدم وهمم صراطی این چنین در بی خودی حیران روم مست و غزل خوان این چنین گفتی که خاموشی گزین حیران حیرت آفرین گفتم که خاموشم مگر در گوشهایی نازنین در حیرتم حیران شوی خامش کن و حیران نشین چندان که مستان میروند بر معبر ایشان نشین ما سالها…