واسع

  خوار و خموده بودم در بی راه! گفت چگونه ای!؟ گفتم خمارم! گفت شرابت می دهم بنوش! نوشیدم، سرمست شدم، بی سر و پا، گمراه شدم در مستی! گفت چگونه ای!؟ گفتم سر از پا نمی شناسم! در راهم، در بی راهم، نمی دانم! نمی یابم خودم را! گفت در خماری در بی راهی!…

شراب

    گفتم مستم می کند شنیدنت! مجنونم می کنی! جور دیگری تو، چگونه ای؟ گفت هشدار که گمراه می شوی! در من شراب کهنه ای هست که مست می کند تو را. تو اما عاشق جام می شوی، نشو!! گفت از شهد وجود و شهد در وجود، گفته ام تو را. این سنگ را…