دانستن

    گفتم با تو از عشق خواهم گفت و… گفت “میشه قبل از صحبت بریم یه پیتزا بخوریم! من عاشق پیتزام” گفتم یادش بخیر مجنون، عاشق لیلا بود!   چه کردیم ما با کلمات! می گفت واژه باید خودِ ابر، خودِ باران باشد!   ***     سالکی دیدم که بسیار می دانست! گفتم…

هیولا

  وارد شدم، سلام کردم. پاسخ داد. نگاهم نمی کرد اما! جورر خاصی بود. برایم قابل وصف نیست. گفت بگو. گفتم برای شنیدن آمدم. آمدم به دیدنت چشمم روشن شود. گفت کوری تو، کدام چشمت روشن شود!؟  تو یک مزدور ِ رذلی، هیچ چیز تو مال خودت نیست. برخیز و دور شو! برو به دادِ…

طریق

  سالک پرسید طریق معرفت مرا به کجا خواهد برد؟ گفت به هیچ کجا! معرفت تو را به هیچ کجا نمی برد. تنها می نمایاندت کجا هستی. تو بر جای خویش ماندگاری و حجاب ها می افتند پی در پی. جهان پیرامون تو چنان نیست که می پنداری. فرو افتادن حجاب، عمل است. هیچ چیز…