دایره

    گفتم ای شنیدار، پیش تر از راز در دایره ی گردون گفتی، راز دگر بگو از این حکایت دایره اندر دایره. گفت حکایتی سخت غریب است! گفتم رفیقانه بگو! گفت از فهم و وهم بدور است. چنان میگویم که قابل شنیدن است، نه چنان که دیده ام. گفتم چنان بگو که بر بادم…

راز در دایره ی گردون

آن راحت جان گرد دلم میگردد گرد دل و جان خجلم میگردد   آنچه می گویم در جایی نخوانده ام که بر لوح دل است و درگوشم زمزمه گشته و هر آنچه آدمی می داند از علوم و فنون جز بر لوح درون در جایی نگاشته نبود از روز نخست. و آن که از دیگری…