درد

سالکانی دیدم که ریاضت می کشیدند سخت! گفتم درد نمی کشند آیا؟ گفت ریاضت می کشند. مانده تا پا در وادی درد بگذارند! گفتم بیشتر بگو! گفت هیچ آیا در عرصه ی شهود به درد نگریسته ای؟ گفتم آری. گفت چه دیدی؟ گفتم از آسمان تکرر حمد دیدم! گفت در نهایت چه بود؟ گفتم حمدی…

طبیب

      گفتم با منِ بیمار از طبیب بگو! گفت طبیب آن حبیب است که اسمش دوا و ذکرش شفا است. گفتم مردمانی پیشه در طبابت دارند، چگونه دیده ای آنها را در پبشه ی خویش؟ گفت در همه هستی جز طبابت، پیشه ای نیست. گفتم چگونه!؟ گفت از این سه گونه اند در…

تزکیه

گفتم معرفتی که در درمان جسم من به گِل مانده، چاره ساز روح من نخواهد بود. گفت کدام طبیب چاره کرده درد تو را!؟ گفتم انتظار از توست که سخن از چاره های روح آدمی بر زبان داری! آنگاه که از فربه شدن گفتی، روح مرا می گفتی یا جسم مرا!؟ در کلام تو اگر…

رهگذر

  رهگذر گفت اینجا چه میکنی ؟ گفتم عمل. گفت در این وادی دور چگونه رُسته ای؟ گفتم، گفت باش، پس پدیدار شدم. گفت به چه کار؟ گفتم تا در این کویر پریشانی، نشانی باشم. گفت راه بود و بی راه بود. حقا از دیدنت شادمانم. گفتم بسیار چون تو یک چند در این سایه…