• بایگانی برچسب : دریا

عطر گیسوان تو…

  

 

آه امشب عطر گیسوی تو باز
بیخودم کرد و کشیدم در نماز
سر نهادم بر سر مهر زمان
در میان آیه های لامکان
قطره ی اشکی چو سیل ام می ربود
قطره را می برد و دریا می نمود

از شکن در موج دریا تا شکن در زلف یار
بیقرار و بیقرار و بیقرار
مستی و دستم به زلفی در گناه
دست دیگر در طلب در اهدنا
عطر این گیسو چه ها با ما نکرد
کشت ما را و از آن پروا نکرد…

آه امشب عطر گیسوی تو باز
راز ها می گفت با من در نماز
گفت دریا میل قطره کی کند!؟
قطره را گو راه دریا طی کند!
جذبه ی دریا کشاند رود را
قطر ه های فانی و مسعود  را

عطر گیسویت  مرا از خود رهاند
هان رهایم کرد و سوی تو کشاند
آه ای دریای بودن های ناب
ای نشسته در حجاب اندر حجاب
عطر گیسویت برون از پرده هاست
کاه جانم را بسان کهرباست

آه امشب عطر گیسوی تو باز
برد مستانه مرا در کوی راز
آه مستم می کند گیسوی تو
سخت مستی می فزاید بوی تو
شاهد مشهودی و در پرده ای
جان من را با طرب پرورده ای

جان من پنهان و اولی، در حجاب
عطرتو سکر آور و جام شراب
عطر گیسویت مرا دیوانه کرد
پیله درانده، مرا پروانه کرد
می برد هم او مرا تا پای نار
بیقرارم بیقرارم بیقرار!

 

 

غلامرضا رشیدی
خرداد۸۸

 

پی نوشت:

 

آی یارانم مرا یاری کنید!
آتشی افروخته، کاری کنید!
عطر گیسوی اش عجب عاشق کش است
عطر یاس است از طراوت سر خوش است
می روم در امتدادش مو به مو
بو کشانم، بو کشانم کو به کو
می روم یا می کشاند او مرا!؟
می پراند می پراند او مرا!!  

 

 

 

جای پا

گفت راه می شناسانند، به شوق میروم، یک چند که رفتم شادی ره می میرد و می مانم به راهی نیمه راه یا بیراهی بیگاه تا باز راهنمایی راه نو بیاورد از میان همان صخره های سخت و باز شادی که چندان نمی پاید.

گفتم راه مستقیم از تو به اوست. نه از تو به من بعد به او. این من، چه من باشم چه دیگری، اگر در بیراه نباشد در راه خود است.

آن که نو دید، او خریدار تو نیست
صید حق است او، گرفتار تو نیست

گفت بی جای پای ره رفته ای، راه گم می شود.

گفتم آن جای پا که می بینی چند قدم میرود تا لب دریا، کمی قد بکش،نگاه کن، دریا پیداست با جای پا یا بی جای پا. دل دریایی کجا، جای پایی کجا!

تا لب بحر این نشان پای هاست
پس نشان پا، درون بحر، لاست(نیست)
نیست پیدا اندر آن ره پا و گام
نی نشانست آن منازل را، نه نام

این منازل دریایی بی نام و بی نشانند، هر نام و نشان درگذر از آنها بی نام و نشان می شود.

گفت من در این منازل بی نشان چه کنم؟

گفتم هیچ، دریا تو را تبدیل می کند! خود تو منزل و مقامی می شوی، بی نام و بی نشان! دل دریایی تو را هیچ می کند تا پا به دریا گذارد.

هست صد چندان میان منزلین
آن طرف، از این، تا بالای این
در فناها این بقا را دیده ای؟
بر بقای جسم چون چفسیده ای؟
هین بده، ای زاغ، این جان، باز باش
پیش تبدیل خدا، جان باز باش
تازه می گیر و کهن را می سپار
که هر امسالت فزون است از سه پار

 

گفت در این همه بی پروایی چیست که راه چنین مرا می خواند و ماندن چنین مرا می آزارد.

گفتم عزیز دلت دریایی ست. دیده ای رودخانه با سنگ و صخره چه می کند در راه دریا؟ دل، جسم تو را می تراشد تا به راه شود. آنجا که آزرده می شوی، آنجا راه تو نیست، راه دل نیست، یا سر راه دل ایستاده ای.راهت را عوض کن، از سر راه دل کنار برو.

مرغ پرنّده چو ماند در زمین
باشد اندر غصه و درد و حنین
مرغ خانه بر زمین خوش میرود
دانه چین و شاد و شاطر میدود
زآنکه او از اصل بی پرواز بود
و آن دگر، پرنّده و پرواز بود

خوشحال باش که دل دریایی ات، دل می زند که نمان!

غلامرضا رشیدی

مرداد۸۸

همه ی اشعار متن از مولاناست.

خروج