حبل الورید

  گفتم این عاشقی ما را کشت. دردم به این گفتگو چاره نمی گردد که دچارم کرده ای، بیچاره! کجا مانده تا نگشته باشم! کجا!؟ مرحمتی کن مرا به دیدن رویت که مدهوش شوم در این چاره ی ناچار خویش. گفت  چشم سر، یارای دیدار من نیست! … به شیوه و شیون  چنان دلبری کردم…

یاری

    گفتم این چه فریاد بود که هل من ناصر ینصرنی؟ گفت شیوه می کرد عاشق بر معشوق! گفتم این چگونه شیوه ای ست که خلق از آن به شیون شده اند! گفت زبان عشق غریب است. گفتم بگو این چه فریاد بود که هل من ناصر ینصرنی؟ گفت دلبری میکرد به ناز که…

دلبری

گفت آیا خدایان شیاطین را آفریدند تا رقیب مردمان باشند یا مردمان شیاطین را تا رقیب خدایان باشند؟ گفتم فریبت می دهند، شیاطین خدایان را آفریدند تا دلهای مردمان را به سوی آنها وسوسه کنند که دست در دست هم دارند.   گفت خدای تو  از چه رو شیطان را بر راه مردمان مختار رها…

خدا در خیابان

  خداوند در خیابان قدم می زند! هیچ دیده ای؟ و شیطان درست پیش پایش گناه را رقم می زند! هیچ دیده ای؟ همان آشنا خنده ی دلفریب بر آن چهره ی  آشنای  غریب؟ خدا ست  یا رانده درگه  ه ش؟ همان رانده ی مانده ی در رهش!! همان رانده ی مانده در راه ما!!…