هیولا

  وارد شدم، سلام کردم. پاسخ داد. نگاهم نمی کرد اما! جورر خاصی بود. برایم قابل وصف نیست. گفت بگو. گفتم برای شنیدن آمدم. آمدم به دیدنت چشمم روشن شود. گفت کوری تو، کدام چشمت روشن شود!؟  تو یک مزدور ِ رذلی، هیچ چیز تو مال خودت نیست. برخیز و دور شو! برو به دادِ…