حکم

امام امت ابراهیم شدم در بن چاهی، یوسف شدم در گذر از آتش دستان زلیخایی، کلمه ای شدم مقدس، کلیم شدم مسیحایی، موسی شدم، بشارت مریم شدم به تنهایی، فقیه شهر را بگویید فقیها کجایی!؟ سالک گفت فقیه شهر را بگویید من مست دائم ام، حکم نمازم چگونه است؟ بگوییدش چیزی  نخورده ام، چیزی شنیده…

پراکنده

    سالک گفت از نور گفتم و تاریکی آن را بلعید. در نور عطشی دیدم برای تاریکی و در غلظت تاریکی عطشی بی بدیل برای بلعیدن نور. سالک گفت در فلسفه ای از نور در مبدا مختصات، نور نشسته بود و هرچه از مبدا دورتر شدم پرده هایی بر نور کشیده شد و هویتی…

رمز

    گفتم شیاطین از اعماق تاریکی ها به در شده اند! گفت شایدی دیگر اینکه تو  در عمق تاریکی فرو رفته ای! گفتم میدانی از چه سخن می گویم، جسارت و بی پروایی آنان حیرانم کرده! گفت جهان رو به روشنایی ست! گفتم در این تاریکی موهوم چه می کنیم!؟ گفت بر مدار دایره…

تنها

گفتم دوری می کنی از من، رها می کنی مرا در تنهایی! گفت طریق معرفت طریق تنهایی ست! گفتم دست یار با جمع است و جمعیت یکدل گویی در نمازند به جماعت! گفت در نماز جماعت جمع رو به اویند او رو به جمعیت! گفتم پس حکایت تنهایی چیست؟ گفت نزدیکتر از حبل الورید، چنان…

ذکر

گفتم با من از ذکر بگو! گفت ذکر ابتدایِ انا و انتهای انزلناست، ابتدایِ انا و انتهای اناست، ابتدایِ انزلنا و انتهای انزلناست. گفت ذکر، ابتدایِ ابتداست، الف است در الف و لام و میم، ابتدای الله و ابتدای طریق سیر است. گفت ذکر را فرستاده و آن را ضامن است، فرستاد در انزلنا و…

دایره

    گفتم ای شنیدار، پیش تر از راز در دایره ی گردون گفتی، راز دگر بگو از این حکایت دایره اندر دایره. گفت حکایتی سخت غریب است! گفتم رفیقانه بگو! گفت از فهم و وهم بدور است. چنان میگویم که قابل شنیدن است، نه چنان که دیده ام. گفتم چنان بگو که بر بادم…

سلام

    گفتم رسم ادب چگونه بر آورم در برابر معشوق؟ گفت به حمد! گفتم وعده دیدار کجا بگذارم سزاوارتر است؟ گفت در حضوری! همواره!  (از حال حمد، معدوم شو از مد ستایش تا خَم دال!) گفتم چه بگویم؟ گفت غیر حمد هیچ، تا بگویدت که بگویی! گفتم چه خواهد گفت؟ گفت همواره می گوید!…

ادراک در کوزه

گفتم متناقض میگویی از ادراک و متناقض میگویی از آگاهی! گفت در موعد های متناقض با من همکلام میشوی! در آگاهی ناب از ادراک جور دیگر میگویم و در ادراک از آگاهی ناب جور دیگر. گفتم در موعدی که از هر دو جدا باشی چگونه میگویی؟ گفت جدایی در کار نیست! گفتم سرگردانم در این…

بسم الله

سالک گفت به من نشانش بده! گفت اینجاست، بر پنجره نشسته، پای بر پای آویخته، سیب گاز می زند چنان که ولع در جان عابد و عامی به جوش می آید. سالک گفت کدام پنجره را میگویی؟ گفت پنچ ره ادارک آدمی را بنگر. بر پنچ دروازه ی حس، تور تزویر تنیده است. سالک گفت…

نیلمن

بیا تا در این کویر پریشانی ها با تو از نشانی ها بگویم!
بیا با بادهای رونده به راه شویم.

مست

… وسوسه ام میکند که مرا بنویس این ناگفته بکر.به هر کلام که رو می کنم می گوید منم، مرا بگو. معنای کاملم. تامل نکن بنویس و در بناگاهی رنگ می بازد و رنگی نو می گیرد در منتهای معنایی بکر در باور اندیشه ام و بی پروا میگوید که بگو، بنویس، این منم،ناگفته ی…

گفتگو

  …. گفتم از جان من چه می خواهی؟ گفت جان تو را ! گفتم از خدایانی یا از شیاطین؟ گفت خدایان جانهای پرورده می خواهند. گفتم بستان و برو. گفت پرورده است!؟ گفتم چنین است شاید که به تقاضا آمده ای ! گفت جان پرورده بر شاخه تن نماند و فرو افتد بر سفره…

نرو بیا، نرو بمان

  به دام می نهی به مکر که نرو به مکر می بری به جهد که بیا به جهد می زنی به تیر که نرو به تیر میزنی به پا که بمان   به پا می بری به بزم که  بیا به بزم می کشی به عیش که نرو به عیش می زنی به جام…

حلال

گفتم مرا اهلی کن! گفت اهل کجا؟ گفتم آنجا. گفت اهل کجایی؟ گفتم اینجا. گفت اهلی اینجا چه گونه است؟ گفتم اهل اینجا. گفت اهلی اینجا نباش. گفتم چگونه؟ گفت بر آنچه میخوری نظاره کن. گفتم غذای اینجاست. گفت چشم و گوش و دهان ببند تا نخوری. گفتم تا کی؟ گفت تا کور و کر…

راز من

ما به رندی بال در آتش نهادیم و دگر هیچ است و هیچ. برمن ای دوست دگر هیچ مپیچ. قصه و افسانه خواندیم و دگر هیچ است و هیچ. برمن ای دوست دگر هیچ مپیچ. قصه مستوری  چشم پریرویان همه افسانه است و هیچ هیچ. برمن ای دوست دگر هیچ مپیچ. زین همه افسانه ها…

در کنج یار

این چشم من به چشمش،مست و خمارم امشب و این هر دو ضد به یکدم، چون چشم یارم امشب   این جام جان خود چون، می ریختم به دریا با جان خویش دیدم، جان نگارم امشب   من جمله جانم و جان، در جمله جان جانان من در کنار اویم،  او در کنارم امشب  …

معرفت شناسی متن ۲

      به ادبیات عرفانی که می نگری معنای کلمه گامی فراتر برداشته و قدم در دنیای رمز و راز می گذارد.   این که گوید از لب من راز کیست؟   بنگرید این صاحب آواز کیست؟    نویسنده خود پس ازخلق کلمه نخستین شنونده ( خواننده) کلام است و ما در اینجا به دنبال…