حکمت

گفتم با من از حکمت بگو! گفت حکمت فصل الخطاب است در شناخت راستی و درستی از دروغ . آنگاه که ذکر تو را ذاکر و حمد تو  را حلال کرد، تزکیه در تو چراغ حکمت را خواهد افروخت. او که منزه تر است، چراغ اش روشن تر است. گفتم کو ذکری که مرا ذاکر…

کرامت

گفتم ای صاحب کرامت، مرا کرامتی بیاموز! گفت کرامت بر دو گونه است، یکی آنکه در عالم خیال از خود می فروشد و یکی آنکه در عالم خیال، خیال گشته است. گفتم حلالِ خیال نیستم هنوز! گفت کرامات را مراتبی هست در شان سالک، کجایی تو!؟ گفتم بهتر از آن که می شناسی نیستم. دست…

خبر

  گفت این حکایت شنیده ای که آن را که خبر شد، خبرش باز نیامد! گفتم چیز دیگر مگر هست غیر از خبر در این نو شدن پی در پی در قبض و بسط. هر که با خبر تر گویا تر، مسرور تر مست تر و  راستی هاست در این مستی ها، اما زبان مستان…