بود و نمود

    سالک گفت شکارچی چنان قهار بود که سحرم می کرد در رقص شکار! بی بدیل و تنها بود در شکار! گمان بردم که به آنچه او می کند، می شود پا جای پای او گذاشت در رقصی بکر! تن به شکار کشیدم به تنهایی! دمی مانده بود تا شکار کفتار شوم! شکارچی رسید…