دلبری

گفت آیا خدایان شیاطین را آفریدند تا رقیب مردمان باشند یا مردمان شیاطین را تا رقیب خدایان باشند؟ گفتم فریبت می دهند، شیاطین خدایان را آفریدند تا دلهای مردمان را به سوی آنها وسوسه کنند که دست در دست هم دارند.   گفت خدای تو  از چه رو شیطان را بر راه مردمان مختار رها…

زلف

در بحر تو ز کشتی بی دست و پاتریم آواز و رقص و جنبش و رفتار ما تویی از رقص گفتم، رقص ناب، که پرسید: یک دست جام باده و یک دست زلف(جعد) یار/رقصی چنان میانه میدانم آرزوست؛ یعنی چه؟ گفتم از لامکان عشق سخن می سراید، تا ما در چه مکان باشیم معنا از…

راز من

ما به رندی بال در آتش نهادیم و دگر هیچ است و هیچ. برمن ای دوست دگر هیچ مپیچ. قصه و افسانه خواندیم و دگر هیچ است و هیچ. برمن ای دوست دگر هیچ مپیچ. قصه مستوری  چشم پریرویان همه افسانه است و هیچ هیچ. برمن ای دوست دگر هیچ مپیچ. زین همه افسانه ها…