زمان

  سالک گفت شب بود و خلوت انارهای آویخته به شاخه ها و شراب بود و ما خراب بودیم در سرزمین های میانه آنجا که دو نیرو از دو قطب مخالف چرخ هستی را می چرخاندند. مردمانی دیدم که خسته جان می باختند در پی قطبی از آن سوی دگر. سالک گفت فردای فریب را…

تاریکی

خود را یافتم در ناکجای وحشت، در تنهایی و تاریکی! تدبیر من چه بود؟ می دانستم یا نمی دانستم؟ بمانم! در کجا!؟ بروم! به کدامین سو!؟ آیا از عالمان بی عمل بودم یا از عاملان بی علم؟ به تحقیق که از عالمان نبودم، که به خود چیزی نمی دانستم. پس آیا عاملی بودم بی علم؟…

آخر الزمان

  گفتم  با من از آخر الزمان بگو! گفت کدام زمان؟   گفتم آن را که وعده شده است. گفت که وعده داده؟   گفتم پروردگارم. گفت او بر وعده خویش استوار است. زمین خواهد مُرد و دوباره زنده خواهد شد بی هیچ شک و در این قبض و بسط بوده و خواهد ماند و…

حال

گفت از زمان بگو گفتم وصلت گذشته و آینده است. گفت گذشته، حال و آینده. گفتم حال را نگو گفت چرا؟ گفتم حال در زمان نیست! گفت چگونه؟ گفتم حال در حالت است نه در زمان نه در گفتگو. گفت شرح کن. گفتم اهل حال باید که شرح کنند من عاجزم از گفتن. گفت تو…