پیله

سالک گفت روزی دانستم که مدفون در سیاهی جهل ام و از این سیاهی سر به در نمی شد کرد الا به دانستن. مدفون بودم در سیاهچالی ومعلق میان بودن و نبودن و دست آویزم  در میان افکاری بود مورثی که ظن به صحت آنها داشتم. افسوس که این میراث مرا از آن تاریکی بیرون…

حکم

امام امت ابراهیم شدم در بن چاهی، یوسف شدم در گذر از آتش دستان زلیخایی، کلمه ای شدم مقدس، کلیم شدم مسیحایی، موسی شدم، بشارت مریم شدم به تنهایی، فقیه شهر را بگویید فقیها کجایی!؟ سالک گفت فقیه شهر را بگویید من مست دائم ام، حکم نمازم چگونه است؟ بگوییدش چیزی  نخورده ام، چیزی شنیده…

مفسّر

سالک گفت سالیانی بود در حالم حالتی در قبض و بسط بود «والله یقبض و یبسط». آشفته ی آشوبی می شدم که نه شرحی داشت نه پایانی و در آنی چیزی می شد دیگر و دیگری می شد دیگرتر و گم می شدم، در خودم، در خدایا، در خوبی، در خیر، در خلوت، در خلوص…

نَفَس

سالک گفت همه عمر کلماتی می شنیدم چنان که دیگران می شنیدند تا آن گاه که کلمه ای شنیدم که همه شنیده ها غرق در آن است. سالک گفت ذکری هست که از نَفَسی بر خواسته است. همه ی هستی پدید آمده از آن نفس و آن ذکر است. سالک گفت گروهی می بینند و…

چنان…

      سالک گفت جایی بودم نه خواب و نه بیدار فی جنات تجری من تحتها الانهار! شبِ قدری بود که مقدارش در حرف نمی آید. واژه ای از نور می دیدم و شوق امان از قرارم ربوده بود. ندانستم که چه شد، چه گذشت و با من چه کرد. ندانستم علت بودم یا…

زمان

  سالک گفت شب بود و خلوت انارهای آویخته به شاخه ها و شراب بود و ما خراب بودیم در سرزمین های میانه آنجا که دو نیرو از دو قطب مخالف چرخ هستی را می چرخاندند. مردمانی دیدم که خسته جان می باختند در پی قطبی از آن سوی دگر. سالک گفت فردای فریب را…

صدا

  سالک گفت من در شکارگاه بودم. صدا را شنیدم، در عصر موسی. بال هایم رستند. آتشی فرستاد از دوزخ. بالهایم سوختند هزار باره. من صدا را شنیدم. بامن صدا چنان کرد که بی پروا پریدم، بی بال. بال های رستند نو، در بی پروایی پرواز. آتش فرستاد از دوزخ. من سوختم. بال ها ماندند.…

بود و نمود

    سالک گفت شکارچی چنان قهار بود که سحرم می کرد در رقص شکار! بی بدیل و تنها بود در شکار! گمان بردم که به آنچه او می کند، می شود پا جای پای او گذاشت در رقصی بکر! تن به شکار کشیدم به تنهایی! دمی مانده بود تا شکار کفتار شوم! شکارچی رسید…

کرامت

گفتم ای صاحب کرامت، مرا کرامتی بیاموز! گفت کرامت بر دو گونه است، یکی آنکه در عالم خیال از خود می فروشد و یکی آنکه در عالم خیال، خیال گشته است. گفتم حلالِ خیال نیستم هنوز! گفت کرامات را مراتبی هست در شان سالک، کجایی تو!؟ گفتم بهتر از آن که می شناسی نیستم. دست…

درد

سالکانی دیدم که ریاضت می کشیدند سخت! گفتم درد نمی کشند آیا؟ گفت ریاضت می کشند. مانده تا پا در وادی درد بگذارند! گفتم بیشتر بگو! گفت هیچ آیا در عرصه ی شهود به درد نگریسته ای؟ گفتم آری. گفت چه دیدی؟ گفتم از آسمان تکرر حمد دیدم! گفت در نهایت چه بود؟ گفتم حمدی…

ذکر

گفتم با من از ذکر بگو! گفت ذکر ابتدایِ انا و انتهای انزلناست، ابتدایِ انا و انتهای اناست، ابتدایِ انزلنا و انتهای انزلناست. گفت ذکر، ابتدایِ ابتداست، الف است در الف و لام و میم، ابتدای الله و ابتدای طریق سیر است. گفت ذکر را فرستاده و آن را ضامن است، فرستاد در انزلنا و…

طبیب

      گفتم با منِ بیمار از طبیب بگو! گفت طبیب آن حبیب است که اسمش دوا و ذکرش شفا است. گفتم مردمانی پیشه در طبابت دارند، چگونه دیده ای آنها را در پبشه ی خویش؟ گفت در همه هستی جز طبابت، پیشه ای نیست. گفتم چگونه!؟ گفت از این سه گونه اند در…

آیت الله بهجت

      بحث درباره شخصیت بزرگواری مثل آیت الله عُظمای بهجت کار دشواری است. زیرا این بزرگوار جزء «جوامع الکَلِم» عصر ما بود. هر انسان صالحی، کلمه الهی است و کلمات الهی یکسان نیستند.  هر کدام مظهر نامی از نام های پر برکت خداوند هستند ولی «جوامع الکَلم» مظهر نام های برترند. آنکه جوامع…

تزکیه

گفتم معرفتی که در درمان جسم من به گِل مانده، چاره ساز روح من نخواهد بود. گفت کدام طبیب چاره کرده درد تو را!؟ گفتم انتظار از توست که سخن از چاره های روح آدمی بر زبان داری! آنگاه که از فربه شدن گفتی، روح مرا می گفتی یا جسم مرا!؟ در کلام تو اگر…

دانستن

    گفتم با تو از عشق خواهم گفت و… گفت “میشه قبل از صحبت بریم یه پیتزا بخوریم! من عاشق پیتزام” گفتم یادش بخیر مجنون، عاشق لیلا بود!   چه کردیم ما با کلمات! می گفت واژه باید خودِ ابر، خودِ باران باشد!   ***     سالکی دیدم که بسیار می دانست! گفتم…

سجده

      سالک بیچاره چه می دانست شراب چیست! در کیسه هیچ نداشت که خرج شراب کند. یکی او را رمزی آموخت به  لا اله که بر در میخانه که می روی، بگو ساقی مرا خوانده است! می گفت و بی بهانه وارد می شد! … بی بهانه گفت روزی نقبی دیدم در میخانه،…

هفت وادی

گفتم از گفتگو می گریزی؟ گفت هر لحظه در حالی نو ام. در دمی نَفَسم آتش است، سخن بگوییم، می سوزانمت. پرهیز می کنم به خاموشی. اینک اما در حرف مقیمم به مستی. بگو تا بگویمت! گفتم عارفانی از هفت وادی سخن رانده اند. از رستگاری! از سفر گفته اند. از ابتدا به انتها. از…

ادراک در کوزه

گفتم متناقض میگویی از ادراک و متناقض میگویی از آگاهی! گفت در موعد های متناقض با من همکلام میشوی! در آگاهی ناب از ادراک جور دیگر میگویم و در ادراک از آگاهی ناب جور دیگر. گفتم در موعدی که از هر دو جدا باشی چگونه میگویی؟ گفت جدایی در کار نیست! گفتم سرگردانم در این…

بسم الله

سالک گفت به من نشانش بده! گفت اینجاست، بر پنجره نشسته، پای بر پای آویخته، سیب گاز می زند چنان که ولع در جان عابد و عامی به جوش می آید. سالک گفت کدام پنجره را میگویی؟ گفت پنچ ره ادارک آدمی را بنگر. بر پنچ دروازه ی حس، تور تزویر تنیده است. سالک گفت…

طریق

  سالک پرسید طریق معرفت مرا به کجا خواهد برد؟ گفت به هیچ کجا! معرفت تو را به هیچ کجا نمی برد. تنها می نمایاندت کجا هستی. تو بر جای خویش ماندگاری و حجاب ها می افتند پی در پی. جهان پیرامون تو چنان نیست که می پنداری. فرو افتادن حجاب، عمل است. هیچ چیز…