واسع

  خوار و خموده بودم در بی راه! گفت چگونه ای!؟ گفتم خمارم! گفت شرابت می دهم بنوش! نوشیدم، سرمست شدم، بی سر و پا، گمراه شدم در مستی! گفت چگونه ای!؟ گفتم سر از پا نمی شناسم! در راهم، در بی راهم، نمی دانم! نمی یابم خودم را! گفت در خماری در بی راهی!…

نوبهار

    از بهاران کى شود سر سبز سنگ                        خاک شو تا گل برویى رنگ رنگ‏ سالها تو سنگ بودى دل خراش                           آزمون را یک زمانى خاک باش‏   نرم مرمک می رسد اینک بهار… بهترین شاد باش ها یش شادمانتان دارد. بر آن بودم تا در باب شنیدن ؛ گفتگو را ادامه دهم اما…

شنیدن

      گفتم با من از شنیدن بگو! گفت تو بگو! گفتم لالم در گفتن. گفت لالی از آن رو که شنیدن نمی دانی! کر مادر زاد، لال مانَد که بی شنیدن کی به زبان خواهد آمد!؟ کَر نبودی به یکباره می دانستی ام، بی آنکه گفتگو کنی! عطش داری به شنیدن اما شنیدن…