گذر به نا کجا

  سالک گفت شبی آتش افروخته در نور نشسته بود در خلوتی بکر در سکوت! گفت در دلت اشتیاق هست؟ گفتم هست! گفت این شوق از کجاست!؟ گفتم تو در دلم نشانده ای با کلمات. پیش از تو در خیالم حتی نمی آمد که چنین شعله ی شوقی تنها و تنها با کلمات، اینچنین برجانم…

کرامت

گفتم ای صاحب کرامت، مرا کرامتی بیاموز! گفت کرامت بر دو گونه است، یکی آنکه در عالم خیال از خود می فروشد و یکی آنکه در عالم خیال، خیال گشته است. گفتم حلالِ خیال نیستم هنوز! گفت کرامات را مراتبی هست در شان سالک، کجایی تو!؟ گفتم بهتر از آن که می شناسی نیستم. دست…

خیال

گفتم عمریست خیالی در خیالی،خیال می کند. من در خیال که رسته ام که اینچنین خیال در خیالم می روید؟ گفت خود گفتی و پاسخ گفتی، مگر مدرسه ی توحید تو را به درس اسماء نخواند؟ گفتم خواند! گفت در آن درس چه آموختی؟ گفتم عدل را دانستم. گفت دیگر چه؟ گفتم کلمه را و…

واسع

  خوار و خموده بودم در بی راه! گفت چگونه ای!؟ گفتم خمارم! گفت شرابت می دهم بنوش! نوشیدم، سرمست شدم، بی سر و پا، گمراه شدم در مستی! گفت چگونه ای!؟ گفتم سر از پا نمی شناسم! در راهم، در بی راهم، نمی دانم! نمی یابم خودم را! گفت در خماری در بی راهی!…

ذکر

گفتم با من از ذکر بگو! گفت ذکر ابتدایِ انا و انتهای انزلناست، ابتدایِ انا و انتهای اناست، ابتدایِ انزلنا و انتهای انزلناست. گفت ذکر، ابتدایِ ابتداست، الف است در الف و لام و میم، ابتدای الله و ابتدای طریق سیر است. گفت ذکر را فرستاده و آن را ضامن است، فرستاد در انزلنا و…

شنیدار

  در عالم معنا، آنجا که حس حلال و لال است. شنیدن ، چشم به دیدن می گشاید. شنیدن حس برتر می شود تا راز گشوده شود که چرا سمیع قبل از بصیر می نشیند. هرگز با کلمات بازی نکرده است، هرگز!   گفتم از شنیدن بگو، بگو  و بگو و بیشتر بگو! گفت فرق…

شنیدن

      گفتم با من از شنیدن بگو! گفت تو بگو! گفتم لالم در گفتن. گفت لالی از آن رو که شنیدن نمی دانی! کر مادر زاد، لال مانَد که بی شنیدن کی به زبان خواهد آمد!؟ کَر نبودی به یکباره می دانستی ام، بی آنکه گفتگو کنی! عطش داری به شنیدن اما شنیدن…

ادراک در حمد

    گفت با تو از  آگاهی  گفتم و از ادراک در کوزه  و از ادراک در حس، از کژ و مژ گفتم  و از حال حلال، از عقل گفتم و مرز های محدود به آن، اما براستی  حکایت حس و ادراک و عقل چیست؟ منتهای ادراک کجاست؟ منتهای عقل کجاست؟ آیا منتهای عقل جنون…

آوازحقیقت

    رضا طیبی عزیز در غوغای زنجره به زیبایی می گوید:   شش ساله بودم. روزی از روزهای بسیار گرم و رطوبتی مرداد ماه بود. بعد ظهر آن روز همه از خستگی کار در حال استراحت و تجدید قوا بودند. مدتها بود که صدایی پیوسته و بدون وقفه، در دور دست ها از میان…

شراب

    گفتم مستم می کند شنیدنت! مجنونم می کنی! جور دیگری تو، چگونه ای؟ گفت هشدار که گمراه می شوی! در من شراب کهنه ای هست که مست می کند تو را. تو اما عاشق جام می شوی، نشو!! گفت از شهد وجود و شهد در وجود، گفته ام تو را. این سنگ را…

نازک

    گفت آیا شکستنی تر از سکوت چیزی هست؟ گفتم در اعماق شب، چو درها همه بر اغیار ببندی به قفل، دری خواهی یافت رو به دوست و قفلی بر آن که با سکوت می شکند.  غلامرضا رشیدی دی ۸۸ ** ***   لحظه لحظه می برون آمد ز پرده شهریار باز اندر پرده می شد…

کفر

  ای آنکه می خوانی این کلمات را، اینجا جواهر ریخته ام بر خاک کلمات. آنان که بر معنا کور سو یی دیده اند نعره میزنند چون می گذرند بر این کلمات.  روزگاری پیشتر در جدال بودم بر باور کلمات که چگونه بار هستی بر این چهار پای چلاق می رود. روزگاری دگر کلمات به…

الا

  سوختم من، سوخته خواهد کسی؟ تا ز من آتش زند اندر خسی   سوخته چون قابل آتش بود سوخته بستان که آتش کش بود چون زنم دم کاتش دل تیز شد شیر هجر آشفته و خون ریز شد   آنکه او هوشیار خود تند است و، مست چون بود، چون او قدح گیرد به…

سیب و سکوت

ای دوست به هر جا که هستی نیک بیندیش که در کار حق هستی یا در پی سیب. در پی سیب نیز لاجرم به حق باز خواهی گشت آنگاه که تو را باز خواند از سرزمین سرد. حکایت آدم حکایت توست که آدمیزاده ای و مختار بر انتخاب هرچند که هر عمل را عکس العملی…