• بایگانی برچسب : سیر

مسیر

از هفت شهر عشق گفتم در فاصله ی بین دم و بازدم در شکار نخجیر. از رقص گفتم، از بال های رقصان و آویخته به هیچ. از باد گفتم در نفحات در آن دم و بازدم، بگاهی که می رقصاند بال ها را مستانه و سوگند یاد کردم به بادهای رونده و نفحات ناب!

گفتم، در شکارگاه چه بود در حد فاصل دَم و بازدم؟
گفت هیچ! هیچ، راز من است!

گفتم از هیچ بگو!
گفت هیچ همان است که بر او دو بال به خلعت آویختند تا از هیچی به در آمده و پرّان شود. ادراک را در سویی و عقل را در سوی دیگرش آویختند. به ادراک، هیچیِ ی خود را، و به عقل ادراک خویش را شناخت. هیچی اما، در ادراک کرخت شد و ادراک، مسخ عقل شد.

گفتم چگونه پدید آمدند؟
گفت از هیچ تا ادراک لحظه ای بیش نبود، یک دَم بود. یک دمیدن! که هزاران سال به طول انجامید.

گفتم  چه بود حاصل این دمیدن؟
گفت انا انزلنا در قامت الف و از دَمی، آدمی پدید آمد!

گفتم این که گفتی به چه معناست؟
گفت در هستی هر تحولی حاصل از دمیدن است. تا چه دمیده شود، و بر چه دمیده شود. آنچه که دمیده شده وابسته به آن که از چه/کجا گذر کند، حالاتی گوناگون پدیدار می شود که هیچ یک پایدار نیستند. آن دَم که با نزول نقطه ی مبدا، مبدل به آدم شد، فرصت ماندگاری دارد. فرصت ستوده شدن دارد و الباقی تنها فرصت گذر بر دیگر حالات را دارند و تنها در حالتی ناپایدار در لحظه ای تجلی می کنند.

گفتم چیست راز این الف در آدمی؟
گفت الف امام آدم است. هرکه امام خویش را نشناسد در جاهلیت است. جهل منجر به عدم تعادل می شود و عدم تعادل منجر به ناپایداری و نیستی می شود. هیچی، دوباره هیچ می شود!
گفت طیرانِ هیچ، در لایتناهی با دوبال متعادل بسیار دیدنی ست. در اوج که باشد چنان بلند می پرد که می تواند مدتهای مدید بی آنکه بالی بجنباند، شناور بماند در اوج و بینندگان را مسحور خود کند.

گفتم منتهای اوج اش کجاست؟
گفت تا تیغ خورشید! تا آنجا که دیگر بال نمی زند.تا آنجا که دیگر بالی برای تقلا نمانده! تا آنجا که همه بال است!
تا آنجا که از هیچی رهایی یابد. تا مرگ هیچی و زایش ناب آگاهی!

گفتم در کدام حال است در آن نقطه ی اوج؟
گفت هدایت شده است در احسن الحال!

گفتم این راه را در ذکر کلمه ای بر من بیاموز تا ورد زبانم باشد.
گفت مختصر چنان است که الفی نازل شد. لام آمد به همراهی در شناخت تا رو سوی بالا کنی در الف در لام و الف و شاید تکراری چند باره تا ه که هدایت است در اوج دوران در خویش. سیر آدمی در کلمه ی الله است. برای آنکه می داند. لا و الا مدار سیرند برای او که در پرواز است.

گفتم بیشتر بگو!
گفت به شطح کشیده می شویم در این وادی، قرار ما به رهزنی  نیست. در وادی  کلمات، صلاح در خاموشی ست.

گفتم یک جمله بگو!
گفت الله هو لا اله الا هو

گفتم همه را گفتی اما واو در این جمله یعنی چه؟
گفت یعنی در آن پراکنده گی نیست.

غلامرضا رشیدی
مرداد۸۹

 

سیر

بر حسب اقبال رساله الاسری الی مقام الاسری  ابن عربی بدستم رسید.

 مرا چندان وقوفی بر زبان عرب نیست اما زبان عشق زبان دیگریست.

 صفحه ی نخست را به تعجیل اشتیاق خواندم. نثری متکلف و موزون در تجلی اسرار!

گفتم شیخ کجا بوده ای؟ که چنین تحفه آورده ای!؟

سوگند که جان و قلب می رباید در فصل نخست در باب سفر قلب که در خانه اگر کـَس است یک حرف بس است.

دوباره خواندم.

 “خرجت من بلاد الاندلس، ارید بیت القدس.

وقد اتخذت استسلام جَوادا، والمجاهده مِهادا، والتوکلَ زَادا، و سِرتُ علی سَواءِ الطریق، ابحثُ عن اهلِ الوجودِ والتحقیق، رجاءَ أن أبرٌّزَ فی صدرِ ذلکَ الفریق.”

 قلبم تپیدن گرفت که شیخ سفر قلب را همین چند خط نخست کافی ست.

 دوباره برگشتم از ابتدا که خرجت من بلاد الاندلس، ارید بیت القدس.

 نفسم تند شد که شیخ هرکه را نفس هست همین یک خط کافیست.

 بستم کتاب را!

 

بر عنوان کتاب می درخشید که الاسری الی مقام الاسری.

گفتم بی خودم کردی شیخ!

در چه سیر چرخ زده ای که کلمات با تو چنین در رقصند!

در عجبم در جایی که خدا رهنماست، مردمان در پی استاد و رهنما می گردند!

 سوگند که هرکه را خواهد از نزد خود هدایت می کند.

 

غلامرضا رشیدی

آذر۸۸

 

 

 

پی نوشت:

 

عقل مبتلای نان است و عشق مبتلای جان. عقل حرف کمییت است و عشق کیفیت. عقل عصای کوران است، عشق پَر مسروران.

عقل چاره ات می کند. عشق بیچاره. عقل به مکتب می برد تا شمع جمعت کند، فرزانه ات کند. عشق می گریزاندت تا پراکنده ات کند، دیوانه ات کند.

عقل، عاقلت می کند، عشق عاشق. بسیار عاقل شنیده ام که درس و بحث نهادند و ره راست نمودند در طریق عاشقی، هیچ  عاشقی نشنیدم که ره کج کند به سوی عاقلی.

زین عقل عام که بگذری به عشق خاص، تو را عقلی نو دهند. عقل عنایت عام است. عشق عنایت خاص. عقلِ عشق عنایت به خاصان خاص است.

به عقل و عشق که عطای تو اند سوگند، ما را عقلِ عشق عطا کن.

 

 

خروج