تقلب

     اواخر دهه شصت بود.استادی داشتم که از او زبان انگلیسی می آموختم. آن موقع کمی بیشتر از ۵۰ سال سن داشت. بسیار سرزنده و با تجربه بود. گاهی با هم کوه می رفتیم. حکایت ها داشت برای گفتن از تجربیاتی که حاصل یک نیمه عمراش در مسافرت در کشور های مختلف بود. بسیار سفر…

حقیقت

گفتم از حقیقت بگو گفت از پیش پا تا افق به یکباره بنگر در خاموشی محض. طاقت نکردم از پای فرو افتادم! در هوشیاری پرسیدم چه کردی با من؟ گفت تو را به فعل پاسخ گفتم. گفتم بر باطن کلمات بسیار گذشته ام. آدمیزاده ام اما و پای در خاک کلمات. گفت جقیقت شاهد مشهود…