حکم

امام امت ابراهیم شدم در بن چاهی، یوسف شدم در گذر از آتش دستان زلیخایی، کلمه ای شدم مقدس، کلیم شدم مسیحایی، موسی شدم، بشارت مریم شدم به تنهایی، فقیه شهر را بگویید فقیها کجایی!؟ سالک گفت فقیه شهر را بگویید من مست دائم ام، حکم نمازم چگونه است؟ بگوییدش چیزی  نخورده ام، چیزی شنیده…

واسع

  خوار و خموده بودم در بی راه! گفت چگونه ای!؟ گفتم خمارم! گفت شرابت می دهم بنوش! نوشیدم، سرمست شدم، بی سر و پا، گمراه شدم در مستی! گفت چگونه ای!؟ گفتم سر از پا نمی شناسم! در راهم، در بی راهم، نمی دانم! نمی یابم خودم را! گفت در خماری در بی راهی!…

سجده

      سالک بیچاره چه می دانست شراب چیست! در کیسه هیچ نداشت که خرج شراب کند. یکی او را رمزی آموخت به  لا اله که بر در میخانه که می روی، بگو ساقی مرا خوانده است! می گفت و بی بهانه وارد می شد! … بی بهانه گفت روزی نقبی دیدم در میخانه،…

هفت وادی

گفتم از گفتگو می گریزی؟ گفت هر لحظه در حالی نو ام. در دمی نَفَسم آتش است، سخن بگوییم، می سوزانمت. پرهیز می کنم به خاموشی. اینک اما در حرف مقیمم به مستی. بگو تا بگویمت! گفتم عارفانی از هفت وادی سخن رانده اند. از رستگاری! از سفر گفته اند. از ابتدا به انتها. از…

شراب

    گفتم مستم می کند شنیدنت! مجنونم می کنی! جور دیگری تو، چگونه ای؟ گفت هشدار که گمراه می شوی! در من شراب کهنه ای هست که مست می کند تو را. تو اما عاشق جام می شوی، نشو!! گفت از شهد وجود و شهد در وجود، گفته ام تو را. این سنگ را…

عمل

    گفتم با من از عمل بگو! گفت عمل در وادی گفتگو نیست!   گفتم من تشنه عملم کجا لب بر آب زنم؟ گفت تشنه گفتگویی تو، آمده ای که بشنوی. اگر هیچ نگویم تشنه می مانی و اگر سخن بگویم، عطش تو فرو می نشیند. این خود سند است بر آنچه گفتم.  …

فریب

  گفتم از فریب بگو! گفت آن جام زهر است که چون دست دراز میکنی در چشم ساقی رخ می نمایاند! و دست پس می کشی. و ساقی رانده می شود.   گفتم از فریبی خوب بگو! گفت آن جام زهر است که از دست ساقی آشنا می گیری. او که همواره شرابت داده، زهرت…

تسلیم

  آی آنها که کفر مرا خواندید، ایمان مرا بخوانید! آی مردم مسلمان شدم در این شب قدر، من تازه مسلمانم، با من عهدی نو بست به شور اشک. به عاشقی مرا تسلیم می خواهد. آنچه بر من گذشت، بماند. هزار شادباشم گویید که بر کاشی مینا میروم. شعر مجسم به چشمم می ریزد. تمام…

اشتیاق

  سالکی دیدم در زاویه ای. گفتم در این زاویه که جمع نیست، جامی هست آیا؟ گفت جامی هست که به جمع می دهند و جمعی هستند که جام می دهند. آن جام که به جمع می دهند رویا می سازد و آن جمع که جام می دهند، جان در آن جام بنهاده ا ند.…