پراکنده

    سالک گفت از نور گفتم و تاریکی آن را بلعید. در نور عطشی دیدم برای تاریکی و در غلظت تاریکی عطشی بی بدیل برای بلعیدن نور. سالک گفت در فلسفه ای از نور در مبدا مختصات، نور نشسته بود و هرچه از مبدا دورتر شدم پرده هایی بر نور کشیده شد و هویتی…

نَفَس

سالک گفت همه عمر کلماتی می شنیدم چنان که دیگران می شنیدند تا آن گاه که کلمه ای شنیدم که همه شنیده ها غرق در آن است. سالک گفت ذکری هست که از نَفَسی بر خواسته است. همه ی هستی پدید آمده از آن نفس و آن ذکر است. سالک گفت گروهی می بینند و…

ذکر

گفتم با من از ذکر بگو! گفت ذکر ابتدایِ انا و انتهای انزلناست، ابتدایِ انا و انتهای اناست، ابتدایِ انزلنا و انتهای انزلناست. گفت ذکر، ابتدایِ ابتداست، الف است در الف و لام و میم، ابتدای الله و ابتدای طریق سیر است. گفت ذکر را فرستاده و آن را ضامن است، فرستاد در انزلنا و…

نفحات

  در مورد آنچه درباره باد آمده، به گمانم تلاشم بیهوده بود برای نوشتن! به دلیل شرایط طی شده در چند ماه گذشته، در من دوباره آن کفر جوشید که ره به سوی تسلیم دارد. خواستم پیشکش کنم اگر صاحب دلی در رخت طلب بر من گذر کند، و به گمانم که چنین نوشتم، اما…

ادراک در کوزه

گفتم متناقض میگویی از ادراک و متناقض میگویی از آگاهی! گفت در موعد های متناقض با من همکلام میشوی! در آگاهی ناب از ادراک جور دیگر میگویم و در ادراک از آگاهی ناب جور دیگر. گفتم در موعدی که از هر دو جدا باشی چگونه میگویی؟ گفت جدایی در کار نیست! گفتم سرگردانم در این…

عمل

    گفتم با من از عمل بگو! گفت عمل در وادی گفتگو نیست!   گفتم من تشنه عملم کجا لب بر آب زنم؟ گفت تشنه گفتگویی تو، آمده ای که بشنوی. اگر هیچ نگویم تشنه می مانی و اگر سخن بگویم، عطش تو فرو می نشیند. این خود سند است بر آنچه گفتم.  …

واقعیت

گفتم از واقعیت بگو. گفت آن چه را بتوانی به تجربه بیازمایی  و دیگران در آزمودنی دوباره و دوباره قادر به تجربه اش باشند. گفتم دوباره و دوباره تا کی؟ گفت ناپایدارند این دوباره ها! گفتم پایدار کدام است؟ گفت حقیقت. گفتم از حقیقت بگو. گفت شاهد مشهود است. گفتم آیا تجربه ای واقعی از…

برابری

  گفت همه  شبیه هم هستند، فرقی در آنها نیست!   گفتم آیا برابرند بینا و نابینا؟   گفت آری برابرند! باور می کنی؟ یا سوگند مرا می خواهی!؟   گفتم «هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون؛ (بگو آیا کسانی که می دانند و کسانی که نمی دانند یکسانند؟)»   گفت آری برابرند.…

حقیقت

گفتم از حقیقت بگو گفت از پیش پا تا افق به یکباره بنگر در خاموشی محض. طاقت نکردم از پای فرو افتادم! در هوشیاری پرسیدم چه کردی با من؟ گفت تو را به فعل پاسخ گفتم. گفتم بر باطن کلمات بسیار گذشته ام. آدمیزاده ام اما و پای در خاک کلمات. گفت جقیقت شاهد مشهود…

وصف

گفت وصف العیش نصف العیش گفتم تا که وصف گوید. او که در نیمٍ نیمٍ عیش نیست در وصف، نیمٍ نیم نیز نگوید! گفت دست ما کوتاه و خرما… گفتم خیز تا عیشی به پا کنم که در وصف نیاید!   غلامرضا رشیدی مهر۸۸

شرح

گفت جهان بر چه استوار کرد؟ گفتم بر عمل. گفت این حجاب شرح کجا بر عمل کشید؟ گفتم آنجا که گفت باش پس پدید آمد.کسی بر سرّ عمل طاقت نیاورد.پس شرح عام کرد که اَلَمْ نَشْرَحْ … ( آیا شرح نکردیم …). گفت از چه رو شرح کرد که آدمی بر عمل استوار است؟ گفتم…