شراب

    گفتم مستم می کند شنیدنت! مجنونم می کنی! جور دیگری تو، چگونه ای؟ گفت هشدار که گمراه می شوی! در من شراب کهنه ای هست که مست می کند تو را. تو اما عاشق جام می شوی، نشو!! گفت از شهد وجود و شهد در وجود، گفته ام تو را. این سنگ را…

نثر

  نثر آشفته ام،  آشفته ی اوست حرف نا گقته ام از گفته ی اوست زین همه سهل و ثقیل  شکرش طوطی ام مرغک دل بسته ی اوست همچو گنگی به بیان کلمات لکنتم جمله ی بشکسته ی اوست چو به چرخ است و بگردش یکسر قلمم یکسره سرگشته ی اوست ره نماید به ندایی،…

عقل

  عمریست خیالی در خیالی،خیال می کند. من در خیال که رسته ام که اینچنین خیال در خیالم می روید؟ آی چراغ اندیشه آی! کو روشنایی ات؟ گه کور سو می زنی! بیشتر دود می کنی! اینجا که من خوشم! جای تو پس کجاست؟ آی عقل، آی اندیشه، آی! دگمه ی خاموش تو کجاست؟  …