• بایگانی برچسب : شناخت

شهود

 

همراه ایل بودیم. شب بود. آسمان بی نهایت ستاره داشت. آتشی داشتیم که گاه باد در آن چرخی می زد. روی تکه سنگی نشسته بود. فنجان چای را بدستش دادم. پرسیدم شهود یعنی چه؟

گفت در ایل همه همراه هم هستند. با هم می روند و با هم می مانند. در آن میان به هم دل می بندند. عاشق می شوند و در همانجا زندگی های نو بنا می کنند و و سر انجام می میرند.

در ایل اگر وارد شوی و سراغ کسی را بپرسی، نام و نشانش را همه می دانند. پدر و مادرش را می شناسند. عادت هایش را می دانند. در ایل اگر کسی دیوانگی کند، بیمار شود، شادمان شود، غمگین شود، همه خواهند دانست و همه در پی چاره ای خواهند بود. در ایل کسی هست که کسی روی حرف او حرف نمی زند. او خیر خواه ایل است. بزرگ ایل است.
ایل را از بیرون از ایل تنی واحد می دانند. اما در درون ایل کسی گم نیست. همه شاهد او هستند و او شاهد همه، هر گاه بخواهند احوال یکدیگر را بدانند، با پرسشی ساده به صریحترین جواب می رسند.

 

یکی در ایل دل به غریبه ای بست و رفت. سالها از ایل دور ماند. در ایل همه می دانستند که او دل بر دیگری بسته و رفته است. او اما دیگر نمی دانست در ایل چه حکایت ها بر پاست. نمی دانست که چه کسی تازه زاده شده، چه کسی تازه عاشق شده و چه کسی مرده است!

 

گاه خواب ایل رامی دید پر رنگ! سالها گذشت و خواب ها نیز کم رنگ و کم رنگتر شدند.او ماند در نزدیکی آغوش معشوق و دور از تبار و ایل خویش، تا جان سپرد سرانجام در غربت. فرزندان او تنها نامی از ایل می دانستند.
فرزندان، فرزندان او تنها افسانه ای شنیدند از ایل، چیز هایی شنیدند از ایل که در کتاب نوشته شده بود.

ایل همچنان اما زنده بود. کوچ می کرد، می رفت، می ماند، و اگر کسی می رفت و نشانی می داد، فرزندان، فرزندان خود را تا چندین پشت می شناخت و پناهشان می داد.

شهود یعنی زندگی در ایل.یعنی همه تو را می شناسند. یعنی تو همه را می شناسی. یعنی شناخت همه ی گدار های، را ه ها، بی راه ها، مرغزار ها، شوره زار ها، دشت ها و بیابانها، کوه ها و دره ها، یعنی وقتی کسی زاده می شود، بزرگ می شود، عاشق می شود، دل می بازد، دل می بندد، بیمار می شود، پیر می شود و می میرد، شاهد اویی و او شاهد توست. درد او درد توست و شادی او، شادی تو. از ایل که می روی دیگر شاهد نیستی. گاه خواب ایل را می بینی!

هرکسی که او دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش!

 

گفتم کافی ست. نگو دیگر که آتش می زنی بر جانم!

گفت شهود یعنی هنوز لب به پرسش نگشوده، تو را پاسخ گویند. یعنی لب که می گشایی، تمام کائنات گوش می شود. یعنی گوش که می شوی، هستی یک کلام می شود در عاشقانه سرودن برای تو. شهود یعنی همه را می شنوی، می شناسی، یعنی همه ی هستی تو را می شنود، می بیند، می شناسد. شهود یعنی دل به غریبه ای رانده شده نبسته ای، شهود یعنی…

دور شده بودم از آتش!
فنجانی در دست، صدایش در گوشم بود هنوز… می رفتم!!
کجا بروم با بغض در گلو و سیلان اشک در چشم؟

گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن
گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم

اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم؟
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم؟

 

غلامرضا رشیدی
اردیبهشت ۸۹

 

پی نوشت:

هیچ صدای دختران ایل را شنیده ای وقتی با هم عاشقانه از معشوق می خوانند، یکی شان می خواند و الباقی گوش می شوند! به ناگاه او گوش می شود و الباقی یکصدا می خوانند!
گوش کن می شنوی! گوش کن!
 
گفت بخور نمی‌خوری پیش کسی دگر برم!

شهد در وجود

 به نام دوست،

 

این شهد وجود که گفتم یعنی چه؟چرا گفتم شهد؟خود این وجود چست؟ شهد چست؟ هیچ بر این کلمات مجادله نمی کنم.مفاهیم را میگویم که در کلمات سخت می گنجند. این وجود را گفت باش پس پدید آمد یکباره. ما حماقت می کنیم که یک به یک شرح میکنیم.همه یک چیز است، یکباره و یکپارچه و حق، که از حق جز حق بر نیاید. این ذهن آدمی قاب می سازد. همه چیز را تکه تکه می کند در قاب می گذارد چهار طرف را می بندد، اول و آخر آن را تعیین می کند تا بشناسد. این وجود یکپارچه است اول و آخرش یکی است.من فلسفه نمی گویم که دلیل بتراشم  مثال میزنم:

وَتِلْکَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَمَا یَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَالِمُونَ (و این مثلها بیان مى کنیم آنها را براى مردم (تا بدین وسیله حقایق امور را دریابند) و در نمى یابند آن مثلها را مگر دانایان)

 

خَلَقَ اللَّهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ بِالْحَقِّ إِنَّ فِی ذَلِکَ لَآیَهً لِّلْمُؤْمِنِینَ(آفرید خدا آسمانها و زمین را بر حق البته در این (آفریدن ) نشانه اى است براى مومنین).

 

این مهتاب در شب وجودی مشهود است مگر برای کوران. اگر در عالم یکی ببیند و الباقی همه کور باشند،شرح مهتاب سخت باشد که بگوید برای کوران. اگر همه ببینند و همواره شب باشد چگونه کسی باید بیاید و شرح خورشید کند که این وجود مهتاب از شهد اوست؟

 این مهتاب نور خورشید است.روز که ببینی وجودش در آن شهد آفتاب نا پیدا می شود، یکی می شود،یکی نمی شود، از ابتدا یکی بود تو در قاب شب مهتاب میبینی و در قاب روز آفتاب. باش تا تو را حالتی پدید آید که در نوری نو  خورشید بی فروغ گردد إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ.

 

آنچه در این قاب هستی هست وجود است. آن شهد وجود که گفتم این هستی را هست کرد.(گفت باش، پس پدید آمد). این هستی نیز چنان نیست که تو می پنداری، چنان می نماید که تو هستی. در شب که باشی مهتابت می نماید و در روز آفتاب و در هر حالت تو را منفعتی است تا مرتبتی بالاتر.شگفتا بر این ظواهر متکاثر که بر حق اند یکسان در مراتب گونه گون.

 

و ختم به قرآن که خود مهتابی است بر مردمان و آفتابی بر مومنان و شهد است بر نوشندگان ناب بی خود. ما را در زمره کوردلان قرار مده.

 

بسم الله الرحمن الرحیم

(۱) وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا

سوگند به خورشید و پرتوش

(۲) وَالْقَمَرِ إِذَا تَلَاهَا

سوگند به ماه آنگه که از پى رود آفتاب را

(۳) وَالنَّهَارِ إِذَا جَلَّاهَا

سوگند به روز آنگه که پدید آرد مهر را

(۴) وَاللَّیْلِ إِذَا یَغْشَاهَا

سوگند به شب آنگه که بپوشاند خورشید را

(۵) وَالسَّمَاء وَمَا بَنَاهَا

سوگند به آسمان و آنکه بنا کرده است آن را

(۶) وَالْأَرْضِ وَمَا طَحَاهَا

سوگند به زمین و آن که گسترده است آن را

(۷) وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا

سوگند به نفس آدمى و آنکه عدالت بکار برده است در آفرینش وى

(۸) فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا

و الهام کرده است بدو ناپاکى آن را و پرهیزکاریش را

(۹) قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا

قطعا رستگار شد هرکه نفس خود را پاکیزه کرد

(۱۰) وَقَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا

و حقا بى بهره ماند هرکه گم کرد نفس خود را

 

 

(راست گفت خداوند و الامرتبه)

 

 

غلامرضا رشیدی

اسفند۸۷

خروج