• بایگانی برچسب : شوق

نَفَس

سالک گفت همه عمر کلماتی می شنیدم چنان که دیگران می شنیدند تا آن گاه که کلمه ای شنیدم که همه شنیده ها غرق در آن است.

سالک گفت ذکری هست که از نَفَسی بر خواسته است. همه ی هستی پدید آمده از آن نفس و آن ذکر است.

سالک گفت گروهی می بینند و گروهی می شنوند. من عاجزم از بیان این معما که برترین سبقت گیرندگان شنونده اند و گاهی تنها گاهی شوق شنیدن چیزی را مرئی می کند تا دیده شود. کلمه ای مرئی می شود برای دیدن و آنگاه ناپدید می شود و آنچه ماندگار می ماند کلمه است، چیزیست که شنیده می شود.
حیران این معما ماندم سالها که این تصاویرناپایدار چیستند که به هر طرف که رو کنی در برابر دیدگان آدمی متجلی اند بی آنکه در سلوکی سیر کرده باشی؟

سالک گفت نردبانی آویخته بود از ذکر و هرکسی بر پله ای چیزی شنیده بود و شوق شنیدن چیزی را مرئی میکرد برای دیدن و آنچه مرئی می شد نشئه خود میکرد ناظر را در دیداری بی بدیل.

سالک گفت مرا بر آن پله نخست نهاد. جهانِ پیرامون، مرئی من شد. دیدم، چشمانم را بستم تا سحرم نکند این بینایی که می دانستم اینها هم تجلی ناپایدار کلمه ای پایدار اند. چشمانم را بستم تا بشنوم آن کلمه را، بشنوم آن خطاب را  و شنیدم!
همه ی آن چه پیرامون من مرئی بود حاصل یک کلمه بود. باش!

سالک گفت می شد که عمری سر کنم در سیاحت آنچه مرئی بود یا اینکه چشم ببندم و به شنیدن کلمه ای همه را در لجظه ای، تنها در لحظه ای ادراک کنم و قدم بگذارم بر پله ای دیگر از آن نردبان آویخته در ناکجا.

سالک گفت من چه می دانستم که نردبانی آویخته است!؟
چه می دانستم که بر فراز این پله، پله ای هست و بر فراز آن پله ای دیگر و چه می دانستم این نردبان به کجا محکم شده است؟
چه می دانستم اگر نگفته بود إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ‌ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ(حجر۹)
چه کسی شرح این ماجرا میکرد به أَلَمْ نَشْرَ‌حْ  تا سختی ما را آسان کند؟
سالک گفت ذکری هست که از نَفَسی از سینه ای بر خواسته است. همه ی هستی پدید آمده از آن نفس و آن ذکر است. ذکری که شرحش کتابی مشروح است که در شرح آن کتاب، صد هزار کتاب مشروح همه در پله ی اول اند و به شبی تا پله آخر میروی تا مطلع فجر و سَلَامٌ هِیَ حَتَّىٰ مَطْلَعِ الْفَجْرِ‌ و نمی دانی چه شبی است؛ شب قدر!

سالک گفت نردبانی پله پله بی رتبه و مرتبه تنها به درجه خلوص، شرح یک کلمه را مشروح میکند تا هر کجا که هستی بدانی که یکی که غیر او هیچ چیز نیست، متذکر شد خود را که باش!

گنجی که خواست مخفی نباشد، عیان شد. یک کلمه صادر شد.کلمه ای که خود وصف خود بود.ستوده خود بود. حمد خود بود. محمد خود بود.ابتدای خود بود. انتهای خود بود.شرح خود بود. شرحی از ابتدا تا انتها. شرحی که هر کجا به شوقی متجلی شد و می شود و خواهد شد. شرحی که در هر پله ای مشروح خود است. شاهد خود است. مشهود خود است. تکرار خود است. تشدید خود است. تمدید خود است و نمیراست و همچنان یک کلمه است.
سالک گفت همه تجلیات زاده و زاییده ی این کلمه اند در حالی مرئی و در حالی نامرئی اند. آنچه ماندگار است آن کلمه است.

سالک گفت بشنو این کلمه را، کلمه ی خود را بشنو، کلمه ای که به مریم بشارت داده شد، کلمه ای که امامِ ابراهیم بود. کلمه ی حمد در الحمد، محمدی درآفرینش که اگر نبود چیزی پدیدار نمی گشت.

سالک گفت گروهی چشم گشودند بر محمد، محمد در میان آنان بود و آنان برخی همچنان گمراه شدند. گروهی گوش سپردند بر او حتی پیش از آنکه او زاده شود و تا آفرینش باقی ست شنیدار حمد هستی اند.

هُوَ اللَّـهُ الْخَالِقُ الْبَارِ‌ئُ الْمُصَوِّرُ‌ ۖ لَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَىٰ ۚ یُسَبِّحُ لَهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْ‌ضِ ۖ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ﴿حشر٢۴

غلامرضا رشیدی
دی ماه ۹۰

صیاد

صیاد

 

 

سالک گفت روزی بر سفره ی منعمی طعمی چشیدم که هیچ در همه عمرم نچشیده بودم. پرسیدم که چه بود این که چنین جان مرا تازه کرد!؟ گفت سهم تو بود از شکار من!

شهر من شهره بود به شکارچیان مشهورش! مردانی که به تیر حروف، شیران مخوف را مسحور میکردند.  در چنین شهری چنان طعمی چگونه ممکن بود!؟
گوشت شکار از کودکی بر سفره ما بود اما این طعم آن طعام هر روزه نبود! در دلم شوق ها شعله کشیدند که تن بکِشم به شکار که  شاید طعمی چنان ناب را دوباره مزه کنم!

دریغ از شکارچیان شهر که یکی حتی ذوق مرا پاسخ نگفت به این که  فرصتی دهد که لحظه همراه او باشم در شکارگاه .
فنون شکار را به هزار جهد آموختم که مشتاق بودم و مشتاق!
د…ر شکارگاه آموختم که آنچه آموخته ام افسانه ای بیش نبوده و هیچ به کار شکار نمی آید!

سالک گفت آنگاه که در تنهایی شکار، در میان دو نفس، شکار در برابرم فرود آمد و گفت: ” مادام که به شکار من بیایی، شکار منی شکارچی!” دانستم که شکار چیست و شکارچی کیست!

گفتم با من چه می کنی در حد فاصل میان دو نفس!؟
گفت  من حد نامحدود میان دو نفسم!
گفتم به اشتیاق به شکار آمده بودم!
گفت مادام که به اشتیاق بیایی شکار منی!

گفتم بین دو نفس مرا به دام  آوردی، شکار تو ام! کجاست آن تیغ که بر گلوی شکار می رقصد!؟ خلاصم کن!
گفت هر آنچه آموخته ای در میان دو نفس رها کن!
گفت من آن صیادم که صید فدایی من است، دست به تیغ نمی برم!
گفتم فدایی تو ام که چنین استادانه به طعمه ی طعم خویش به شکارگاه کشاندی مرا به دام خویش!

سالک گفت صیاد به دو حرف در من دمید، به رقص آمدم بی خود!
بازگشتم به شهرم که شهره بود به مردان شکارش!
هرچه بر دوش ایشان دیدم مردار بود، مردار!
مردان شکار و سحر را دیدم!
مردار را دیدم!
شیطان را دیدم که وعده های بسیار می داد که نگو مردار، بگو شکار!
سوگند خوردم به رقص که خواهم گفت!
گفت بگو؛ آن که خو کرده به مردار شکار نخواهد کرد!

…سالک گفت پروردگارم هر که را خواهد از نزد خود هدایت کند. دل او را به خلعت شوق منور کرده او را به اشتیاق می برد تا آنجا که میان دمی و بازدمی،  ازل را و ابد را برقصد و برقصاند!
خدایا به دل های ما فرصت گمراهی مده پس از آنکه ما را هدایت کردی که از ما به حال ما آگاه تری.
ما را به حال خود مگذار!
الهی آمین.

غلامرضا رشیدی
فروردین۹۰

 

 

 

خروج