صیاد

    سالک گفت روزی بر سفره ی منعمی طعمی چشیدم که هیچ در همه عمرم نچشیده بودم. پرسیدم که چه بود این که چنین جان مرا تازه کرد!؟ گفت سهم تو بود از شکار من! شهر من شهره بود به شکارچیان مشهورش! مردانی که به تیر حروف، شیران مخوف را مسحور میکردند.  در چنین…

بود و نمود

    سالک گفت شکارچی چنان قهار بود که سحرم می کرد در رقص شکار! بی بدیل و تنها بود در شکار! گمان بردم که به آنچه او می کند، می شود پا جای پای او گذاشت در رقصی بکر! تن به شکار کشیدم به تنهایی! دمی مانده بود تا شکار کفتار شوم! شکارچی رسید…

هفت وادی

گفتم از گفتگو می گریزی؟ گفت هر لحظه در حالی نو ام. در دمی نَفَسم آتش است، سخن بگوییم، می سوزانمت. پرهیز می کنم به خاموشی. اینک اما در حرف مقیمم به مستی. بگو تا بگویمت! گفتم عارفانی از هفت وادی سخن رانده اند. از رستگاری! از سفر گفته اند. از ابتدا به انتها. از…

عادت

    در شکارگاه دیدمش مشتاق بود. گفتم چه میکنی اینجا؟ گفت اینجا هستم تا بیاموزم  رسوم شکار را. گفتم در تو شوق می بینم! گفت بسیار مشتاقم. گفتم اشتیاق را به آموختن رسوم شکار مسوزان! حیف است! این شوق تورا می برد تا آنجا که پَر فرشته، پر نمی کشد! گفت ندانسته پا به…

قبض و بسط

    گفت نرو تا آنجا، در مرز نور میرسی به تاریکی! به کفر می کِشد تو را  به این مسلمانی! گفتم دوست دارم کفر و مسلمانی را، این قبض و بسطش را  «والله یقبض و یبسط»  و از او به سوی اوییم ناگزیر! بده بستانی داریم در این اوج و حضیض! ندیدی منصور را…

آویخته

  از شکار نخجیر گفتم و از بال های سوخته تا هیچ. از مرگ در فاصله ی یک دم و بازدم. از سازی گفتم که هر که نواخت و شنید، هیچ شد، هیچ.  از گذر آهوان گفتم. از جای پا. از آنجا که گفت جای پا را رها کن شکارچی! بوی نافه کجا و جای…

قمار

خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر ******** همه صیدها بکردی هله میر بار دیگر سگ خویش را رها کن که کند شکار دیگر  همه غوطه‌ها بخوردی همه کارها بکردی منشین ز پای یک دم که بماند کار دیگر  همه نقدها شمردی به وکیل درسپردی بشنو از این محاسب…

ساز

  گفتم شکارچی، سخت ماهری در شکار! گفت با شکار می رقصم! گفتم این ساز مرا بگیر عیش خود افزون کن. گفت کدام ساز؟ گفتم این که در معنا می نوازد. گفت کدام معنا؟ گفتم شکارچی روزگاری کلمات را به نام می شناختم و غره بودم . روزگاری به دیده ی بینا بر صورت کلمات شک…

بال

  شکارچی گفت فنون شکار بسیار آموختم، سرمست دانسته ها پای در دام نهادم. بیهوده بود آنچه آموختم، این حقیقت را هیچکس با من نگفته بود. گفت سالهای شکار با من چنان کرد که در هیچ زبانی نیاید. من دل زدن صید را در آن سوی دور ترین کهکشان بر سینه خود احساس می کردم.…

حال

گفت از زمان بگو گفتم وصلت گذشته و آینده است. گفت گذشته، حال و آینده. گفتم حال را نگو گفت چرا؟ گفتم حال در زمان نیست! گفت چگونه؟ گفتم حال در حالت است نه در زمان نه در گفتگو. گفت شرح کن. گفتم اهل حال باید که شرح کنند من عاجزم از گفتن. گفت تو…

معرفت شناسی کلمه ۵

الف لام کلمه معروف  خود خدا عدم آدم لام الف آدم هو هوا حوا طعمه طعم شکار شجره مشاجره کلمه واژه وژود وجود آدم بن بت جمع صنع صنعت جمع جمود جهنم کلمه واژه گون معرفت عارف لا اله الا معروف لا هو یار مچنون باقی فانی کلمه فاعل مفعول کلمه لام الف الفت حوا…