نیرنگ

  گفت آدمی را قلبی ست و قالبی. گروهی به قلب های آراسته از قاب قالب رستند. گروهی دیگر قالب آراستند و از قلب هیچ ندانستند. گروهی به قلبهای آراسته، آیین شان یکی شد. گروهی به هفتاد و دو علت.هفتاد هزار سال عبادت و آیین شان مطرود شد و شد هفتادهزار قالب مغلوب آراسته. گروهی…

تاریکی

خود را یافتم در ناکجای وحشت، در تنهایی و تاریکی! تدبیر من چه بود؟ می دانستم یا نمی دانستم؟ بمانم! در کجا!؟ بروم! به کدامین سو!؟ آیا از عالمان بی عمل بودم یا از عاملان بی علم؟ به تحقیق که از عالمان نبودم، که به خود چیزی نمی دانستم. پس آیا عاملی بودم بی علم؟…

رمز

    گفتم شیاطین از اعماق تاریکی ها به در شده اند! گفت شایدی دیگر اینکه تو  در عمق تاریکی فرو رفته ای! گفتم میدانی از چه سخن می گویم، جسارت و بی پروایی آنان حیرانم کرده! گفت جهان رو به روشنایی ست! گفتم در این تاریکی موهوم چه می کنیم!؟ گفت بر مدار دایره…

نظر به ناکجا

    گفتم تا کجا رفتی در طریق سیر؟ گفت تا ناکجا! گفتم با من از کجایی نا کجا بگو! گفت چو عقل و جان نادیدنی ست! گفتم چه دیدی در نا کجا!؟ گفت نا گفتنی ست! گفتم بگو! گفت در چرخه عقل و ادراک، آنجا که حس آدمی حلال می شود، عقل در دایره…

اجابت

  گفتم یاد خدا می کنم، دلم آرام نمی شود! گفت یا دلت دل نیست یا خدایت خدا! گفتم تن به در می کوبم و نمی گشاید! گفت یا آنسوی در کسی نیست یا کسی نیستی که بر تو در بگشایند! شایدی دیگر اینکه گویا در وهمی بر دری وهمی میکوبی حال آنکه در حال…

شیطان

پناه می برم به خدا از شیطان رانده شده! سالک گفت پیش از مسلمانی، نام شیطان را شنیده بودم. به گمانم که هیچ نبود یا وهمی بود نه در خور اندیشه و عمل! بهانه ی آدمی بود در گمراهی اما نه چنان بهادار که بهانه ای باشد برای اندیشیدن! گمانم بر این بود که وهم…

محمد رسول الله

  گویند بایزید سرآمد عارفان دوران خویش بوده است. حکایت بایزید را شنیده ایم که سبحانی ما اعظم شانی گفت و در جایی دیگر در دیدار شمس و مولانا به روایتی حکایت کرده اند که ادعای بایزید، باب گفتگوی بین مرید و مراد را باز کرد. که این چه جسارت بود از بایزید، حال آن…

تعادل

    تنم درد گرفته بود. میگفت شما شهری شده اید. کوهستان جای شما نیست! می گفت بچه های اینجا، پا به پای بز ها بالا می روند. وقتی می گفت “بز” باید می دیدی که بز در کوهستان یعنی چه!؟ گفتم چند روز طول می کشد تا این تن ما دوباره تن شود!؟ گفت…

هفت وادی

گفتم از گفتگو می گریزی؟ گفت هر لحظه در حالی نو ام. در دمی نَفَسم آتش است، سخن بگوییم، می سوزانمت. پرهیز می کنم به خاموشی. اینک اما در حرف مقیمم به مستی. بگو تا بگویمت! گفتم عارفانی از هفت وادی سخن رانده اند. از رستگاری! از سفر گفته اند. از ابتدا به انتها. از…

گرگ

  ساعتی گرگی در آید در بشر ساعتی یوسف رخی، همچون قمر     ای دریده پوستین یوسفان! گرگ برخیزی از این خواب گران!  گشته گرگان یک به یک خوهای تو میدرانند از غضب اعضای تو! ای دریده پوستین یوسفان! گر بدرد گرگت، آن از خویش دان    ای کسانی که ایمان آورده اید، ایمان…

سیاهی

  شیطان را دیدم  فلسفه می گفت راست! گفتم چگونه چنین صادقی؟ گفت چو بیاموزند، هستی راستشان نخواهد نمود. وجودی خواهند ساخت،که بر اثبات آن خواهند کوشید به جهد در …   گفتم فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ و بر سیاهی سواد لعن فرستادم.   “سوگند به نفس آدمى و آنکه عدالت بکار برده است در…

خدا در خیابان

  خداوند در خیابان قدم می زند! هیچ دیده ای؟ و شیطان درست پیش پایش گناه را رقم می زند! هیچ دیده ای؟ همان آشنا خنده ی دلفریب بر آن چهره ی  آشنای  غریب؟ خدا ست  یا رانده درگه  ه ش؟ همان رانده ی مانده ی در رهش!! همان رانده ی مانده در راه ما!!…

حکایت ما

ما قصه شیرین عاشقی فراموشمان شده  بس قصه تلخ آدم و لیچارشیطان شنیده ایم  بر حسرت خاطرات روزگاران دور  مجنون جان به بیابان بلا کشیده ایم  صد بار سوگند شکسته ایم و آدمیزاده وار  از میوه ممنوعه مکرر چشیده ایم  هر بار فرو فتاده به دنیای دیگری  شیرین حدیث رسولان به حسرت شنیده ایم  بی…