صدا

  سالک گفت من در شکارگاه بودم. صدا را شنیدم، در عصر موسی. بال هایم رستند. آتشی فرستاد از دوزخ. بالهایم سوختند هزار باره. من صدا را شنیدم. بامن صدا چنان کرد که بی پروا پریدم، بی بال. بال های رستند نو، در بی پروایی پرواز. آتش فرستاد از دوزخ. من سوختم. بال ها ماندند.…

طرب

گفتم در بودن تو، طنینی هست اینجا که سرخوشم می کند! گفت شب کوهستان و ماه و صدای رود، ساحرانی قهارند! گفتم شبان بسیاری را سپری کرده ام، با تو و بی تو! با تو اما رود و کوهستان را طنینی دگر است. با من صادق باش در این خلوت بکر شبانه! گفت من طربم!…

کفر

  ای آنکه می خوانی این کلمات را، اینجا جواهر ریخته ام بر خاک کلمات. آنان که بر معنا کور سو یی دیده اند نعره میزنند چون می گذرند بر این کلمات.  روزگاری پیشتر در جدال بودم بر باور کلمات که چگونه بار هستی بر این چهار پای چلاق می رود. روزگاری دگر کلمات به…