صیاد

    سالک گفت روزی بر سفره ی منعمی طعمی چشیدم که هیچ در همه عمرم نچشیده بودم. پرسیدم که چه بود این که چنین جان مرا تازه کرد!؟ گفت سهم تو بود از شکار من! شهر من شهره بود به شکارچیان مشهورش! مردانی که به تیر حروف، شیران مخوف را مسحور میکردند.  در چنین…

قمار

خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر ******** همه صیدها بکردی هله میر بار دیگر سگ خویش را رها کن که کند شکار دیگر  همه غوطه‌ها بخوردی همه کارها بکردی منشین ز پای یک دم که بماند کار دیگر  همه نقدها شمردی به وکیل درسپردی بشنو از این محاسب…