سجده

      سالک بیچاره چه می دانست شراب چیست! در کیسه هیچ نداشت که خرج شراب کند. یکی او را رمزی آموخت به  لا اله که بر در میخانه که می روی، بگو ساقی مرا خوانده است! می گفت و بی بهانه وارد می شد! … بی بهانه گفت روزی نقبی دیدم در میخانه،…

حبل الورید

  گفتم این عاشقی ما را کشت. دردم به این گفتگو چاره نمی گردد که دچارم کرده ای، بیچاره! کجا مانده تا نگشته باشم! کجا!؟ مرحمتی کن مرا به دیدن رویت که مدهوش شوم در این چاره ی ناچار خویش. گفت  چشم سر، یارای دیدار من نیست! … به شیوه و شیون  چنان دلبری کردم…

قبض و بسط

    گفت نرو تا آنجا، در مرز نور میرسی به تاریکی! به کفر می کِشد تو را  به این مسلمانی! گفتم دوست دارم کفر و مسلمانی را، این قبض و بسطش را  «والله یقبض و یبسط»  و از او به سوی اوییم ناگزیر! بده بستانی داریم در این اوج و حضیض! ندیدی منصور را…

چگونه

  بی تو ای آرام جانم زندگانی چون کنم       چون تو پیش من نباشی شادمانی چون کنم هر زمان گویند دل در مهر دیگر یار بند       پادشاهی کرده باشم پاسبانی چون کنم داشتی در بر مرا اکنون همان بر در زدی       چون ز من سیر آمدی رفتم گرانی چون کنم گر بخوانی ور برانی بر…

حکایت ما

ما قصه شیرین عاشقی فراموشمان شده  بس قصه تلخ آدم و لیچارشیطان شنیده ایم  بر حسرت خاطرات روزگاران دور  مجنون جان به بیابان بلا کشیده ایم  صد بار سوگند شکسته ایم و آدمیزاده وار  از میوه ممنوعه مکرر چشیده ایم  هر بار فرو فتاده به دنیای دیگری  شیرین حدیث رسولان به حسرت شنیده ایم  بی…