نظر به ناکجا

    گفتم تا کجا رفتی در طریق سیر؟ گفت تا ناکجا! گفتم با من از کجایی نا کجا بگو! گفت چو عقل و جان نادیدنی ست! گفتم چه دیدی در نا کجا!؟ گفت نا گفتنی ست! گفتم بگو! گفت در چرخه عقل و ادراک، آنجا که حس آدمی حلال می شود، عقل در دایره…

آمده‌ام

  بشنوید(لینک صدا)   آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برم ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم آمده‌ام چو عقل و جان از همه دیده‌ها نهان تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم آمده‌ام که ره زنم بر سر گنج شه زنم آمده‌ام که زر برم زر نبرم…

ادراک در حمد

    گفت با تو از  آگاهی  گفتم و از ادراک در کوزه  و از ادراک در حس، از کژ و مژ گفتم  و از حال حلال، از عقل گفتم و مرز های محدود به آن، اما براستی  حکایت حس و ادراک و عقل چیست؟ منتهای ادراک کجاست؟ منتهای عقل کجاست؟ آیا منتهای عقل جنون…

آوازحقیقت

    رضا طیبی عزیز در غوغای زنجره به زیبایی می گوید:   شش ساله بودم. روزی از روزهای بسیار گرم و رطوبتی مرداد ماه بود. بعد ظهر آن روز همه از خستگی کار در حال استراحت و تجدید قوا بودند. مدتها بود که صدایی پیوسته و بدون وقفه، در دور دست ها از میان…

ادراک در حس

  گفتم چقدر دلتنگ شنیدنت می شوم! بیا و بگو! بیا و از عقل بگو، نگو! از ادراک در کوزه بگو! از هرچه دلت می خواهد بگو! فقط بگو که خوب شناختی مرا در عمل که دیوانه وار تشنه ی گفتگویم!   گفت این که میگویی بیا، قل تعالوا را مگر نشنیده ای!؟ رها کن…

کژ و مژ

  گفتم با من از ادراک در کوزه گفتی، از سالکانی که بر ادراک خویش مسلط بودند، بی آنکه پای عقل در میان باشد. چیست این رابطه ی عقل با ادراک؟ چرا با من از عقل سخن نمی گویی؟ آیا آن را منکری که مرا در جدال با ادراک کشانده ای و نشانده ای؟ گفت…

سیر

بر حسب اقبال رساله الاسری الی مقام الاسری  ابن عربی بدستم رسید.  مرا چندان وقوفی بر زبان عرب نیست اما زبان عشق زبان دیگریست.  صفحه ی نخست را به تعجیل اشتیاق خواندم. نثری متکلف و موزون در تجلی اسرار! گفتم شیخ کجا بوده ای؟ که چنین تحفه آورده ای!؟ سوگند که جان و قلب می…

طریق

  سالک پرسید طریق معرفت مرا به کجا خواهد برد؟ گفت به هیچ کجا! معرفت تو را به هیچ کجا نمی برد. تنها می نمایاندت کجا هستی. تو بر جای خویش ماندگاری و حجاب ها می افتند پی در پی. جهان پیرامون تو چنان نیست که می پنداری. فرو افتادن حجاب، عمل است. هیچ چیز…

عقل

  عمریست خیالی در خیالی،خیال می کند. من در خیال که رسته ام که اینچنین خیال در خیالم می روید؟ آی چراغ اندیشه آی! کو روشنایی ات؟ گه کور سو می زنی! بیشتر دود می کنی! اینجا که من خوشم! جای تو پس کجاست؟ آی عقل، آی اندیشه، آی! دگمه ی خاموش تو کجاست؟  …

در کنج یار

این چشم من به چشمش،مست و خمارم امشب و این هر دو ضد به یکدم، چون چشم یارم امشب   این جام جان خود چون، می ریختم به دریا با جان خویش دیدم، جان نگارم امشب   من جمله جانم و جان، در جمله جان جانان من در کنار اویم،  او در کنارم امشب  …

عنایت

این عقل، مزاج بیمار تو به رگزن برد و آنجا او چاره کند که رگ زند یا انگبین دهد.چو طبیب برگزیده، برگزیدی عقل خاموش کن که به انگبین راغب تر و از تیغ حذر می کند. این دل تو که دریایی است به پای عقل ببر تا دریا. به دریا رسیدی دل را پای بست…

آگاهی ناب

لاَّ یَعْلَمُونَ (ولکن نمى دانند) یعنی جهان چنان نیست که تو می پنداری، که چندان است که تو آگاهی و می پنداری چنین است و چنان می بینی که بینایی. و تو بغایت چنان آگاهی که از روح خود در تو  دمید. تو آگاهی نابی، ناب. آگاهی ناب.چنان باش که هستی.بیاد آر.  آگاهی نه چنان…