تنها

گفتم دوری می کنی از من، رها می کنی مرا در تنهایی! گفت طریق معرفت طریق تنهایی ست! گفتم دست یار با جمع است و جمعیت یکدل گویی در نمازند به جماعت! گفت در نماز جماعت جمع رو به اویند او رو به جمعیت! گفتم پس حکایت تنهایی چیست؟ گفت نزدیکتر از حبل الورید، چنان…

کرامت

گفتم ای صاحب کرامت، مرا کرامتی بیاموز! گفت کرامت بر دو گونه است، یکی آنکه در عالم خیال از خود می فروشد و یکی آنکه در عالم خیال، خیال گشته است. گفتم حلالِ خیال نیستم هنوز! گفت کرامات را مراتبی هست در شان سالک، کجایی تو!؟ گفتم بهتر از آن که می شناسی نیستم. دست…

خیال

گفتم عمریست خیالی در خیالی،خیال می کند. من در خیال که رسته ام که اینچنین خیال در خیالم می روید؟ گفت خود گفتی و پاسخ گفتی، مگر مدرسه ی توحید تو را به درس اسماء نخواند؟ گفتم خواند! گفت در آن درس چه آموختی؟ گفتم عدل را دانستم. گفت دیگر چه؟ گفتم کلمه را و…

آیت الله بهجت

      بحث درباره شخصیت بزرگواری مثل آیت الله عُظمای بهجت کار دشواری است. زیرا این بزرگوار جزء «جوامع الکَلِم» عصر ما بود. هر انسان صالحی، کلمه الهی است و کلمات الهی یکسان نیستند.  هر کدام مظهر نامی از نام های پر برکت خداوند هستند ولی «جوامع الکَلم» مظهر نام های برترند. آنکه جوامع…

پرّان

      گفت سالکی دیدم بر هوا می رفت! اشاره کردم، فرود آمد! گفتم چگونه بر هوا  میروی!؟ گفت بدانسان که فرود آمدم! گفتم چگونه فرود آمدی!؟ گفت خواندی مرا، فرود آمدم! پیش از تو پروانه ای مرا خواند، به پرواز آمدم! گفتم کدام استاد تو را چنین آموخت؟ گفت تسلیم اویم، هر لحظه…

عمل

    گفتم با من از عمل بگو! گفت عمل در وادی گفتگو نیست!   گفتم من تشنه عملم کجا لب بر آب زنم؟ گفت تشنه گفتگویی تو، آمده ای که بشنوی. اگر هیچ نگویم تشنه می مانی و اگر سخن بگویم، عطش تو فرو می نشیند. این خود سند است بر آنچه گفتم.  …

برابری

  گفت همه  شبیه هم هستند، فرقی در آنها نیست!   گفتم آیا برابرند بینا و نابینا؟   گفت آری برابرند! باور می کنی؟ یا سوگند مرا می خواهی!؟   گفتم «هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون؛ (بگو آیا کسانی که می دانند و کسانی که نمی دانند یکسانند؟)»   گفت آری برابرند.…

اسم اعظم

  سالک گفت با من از اسم اعظم بگو. گفت اسم اعظم حالتی را تمنا دارد که در ادراک عام نیست. اسم اعظم در وادی عمل است. سالک گفت آیا اسم اعظم کلمه است؟ گفت کلمه ای است که از عمل بر آید نه آن کلمه که بر زبان طوطیان است. سالک گفت آیا چیزیست…

طریق

  سالک پرسید طریق معرفت مرا به کجا خواهد برد؟ گفت به هیچ کجا! معرفت تو را به هیچ کجا نمی برد. تنها می نمایاندت کجا هستی. تو بر جای خویش ماندگاری و حجاب ها می افتند پی در پی. جهان پیرامون تو چنان نیست که می پنداری. فرو افتادن حجاب، عمل است. هیچ چیز…

رهگذر

  رهگذر گفت اینجا چه میکنی ؟ گفتم عمل. گفت در این وادی دور چگونه رُسته ای؟ گفتم، گفت باش، پس پدیدار شدم. گفت به چه کار؟ گفتم تا در این کویر پریشانی، نشانی باشم. گفت راه بود و بی راه بود. حقا از دیدنت شادمانم. گفتم بسیار چون تو یک چند در این سایه…

شرح

گفت جهان بر چه استوار کرد؟ گفتم بر عمل. گفت این حجاب شرح کجا بر عمل کشید؟ گفتم آنجا که گفت باش پس پدید آمد.کسی بر سرّ عمل طاقت نیاورد.پس شرح عام کرد که اَلَمْ نَشْرَحْ … ( آیا شرح نکردیم …). گفت از چه رو شرح کرد که آدمی بر عمل استوار است؟ گفتم…

آگاهی در عمل

    عمل از جنس ادراک است. این مثال که می زنم در عالم ماده هرچند حق معنا را ادا نخواهد کرد اما بسیار نزدیک است بر آنچه در معنا میگویم. مثال: چو انگشت به ناگاه بر آتش نهی، بی آنکه به اندیشه فرصت دهی، دست را پس می کشی. ادراک چنان به عمل نزدیک…

ادراک در عمل

گفت مرا پندی ده گفتم پندی دروغین؟ گفت راستین و دروغین یعنی چه؟ گفتم تا راست از دروغ نشناخته ای، پند از کسی مطلب! گفت راست از دروغ چگونه باز شناسم؟ گفتم آنچه به یقین باور داری راست است. گفت یقین یعنی چه؟ گفتم ادراکی است که بی هیچ محرکی از برون در درون تو…

گفتگو

  …. گفتم از جان من چه می خواهی؟ گفت جان تو را ! گفتم از خدایانی یا از شیاطین؟ گفت خدایان جانهای پرورده می خواهند. گفتم بستان و برو. گفت پرورده است!؟ گفتم چنین است شاید که به تقاضا آمده ای ! گفت جان پرورده بر شاخه تن نماند و فرو افتد بر سفره…