اسم اعظم

  سالک گفت با من از اسم اعظم بگو. گفت اسم اعظم حالتی را تمنا دارد که در ادراک عام نیست. اسم اعظم در وادی عمل است. سالک گفت آیا اسم اعظم کلمه است؟ گفت کلمه ای است که از عمل بر آید نه آن کلمه که بر زبان طوطیان است. سالک گفت آیا چیزیست…

وصف

گفت وصف العیش نصف العیش گفتم تا که وصف گوید. او که در نیمٍ نیمٍ عیش نیست در وصف، نیمٍ نیم نیز نگوید! گفت دست ما کوتاه و خرما… گفتم خیز تا عیشی به پا کنم که در وصف نیاید!   غلامرضا رشیدی مهر۸۸

ساز

  گفتم شکارچی، سخت ماهری در شکار! گفت با شکار می رقصم! گفتم این ساز مرا بگیر عیش خود افزون کن. گفت کدام ساز؟ گفتم این که در معنا می نوازد. گفت کدام معنا؟ گفتم شکارچی روزگاری کلمات را به نام می شناختم و غره بودم . روزگاری به دیده ی بینا بر صورت کلمات شک…