مفسّر

سالک گفت سالیانی بود در حالم حالتی در قبض و بسط بود «والله یقبض و یبسط». آشفته ی آشوبی می شدم که نه شرحی داشت نه پایانی و در آنی چیزی می شد دیگر و دیگری می شد دیگرتر و گم می شدم، در خودم، در خدایا، در خوبی، در خیر، در خلوت، در خلوص…

هفت وادی

گفتم از گفتگو می گریزی؟ گفت هر لحظه در حالی نو ام. در دمی نَفَسم آتش است، سخن بگوییم، می سوزانمت. پرهیز می کنم به خاموشی. اینک اما در حرف مقیمم به مستی. بگو تا بگویمت! گفتم عارفانی از هفت وادی سخن رانده اند. از رستگاری! از سفر گفته اند. از ابتدا به انتها. از…

قبض و بسط

    گفت نرو تا آنجا، در مرز نور میرسی به تاریکی! به کفر می کِشد تو را  به این مسلمانی! گفتم دوست دارم کفر و مسلمانی را، این قبض و بسطش را  «والله یقبض و یبسط»  و از او به سوی اوییم ناگزیر! بده بستانی داریم در این اوج و حضیض! ندیدی منصور را…