درد

سالکانی دیدم که ریاضت می کشیدند سخت! گفتم درد نمی کشند آیا؟ گفت ریاضت می کشند. مانده تا پا در وادی درد بگذارند! گفتم بیشتر بگو! گفت هیچ آیا در عرصه ی شهود به درد نگریسته ای؟ گفتم آری. گفت چه دیدی؟ گفتم از آسمان تکرر حمد دیدم! گفت در نهایت چه بود؟ گفتم حمدی…

راز در دایره ی گردون

آن راحت جان گرد دلم میگردد گرد دل و جان خجلم میگردد   آنچه می گویم در جایی نخوانده ام که بر لوح دل است و درگوشم زمزمه گشته و هر آنچه آدمی می داند از علوم و فنون جز بر لوح درون در جایی نگاشته نبود از روز نخست. و آن که از دیگری…