درد

سالکانی دیدم که ریاضت می کشیدند سخت! گفتم درد نمی کشند آیا؟ گفت ریاضت می کشند. مانده تا پا در وادی درد بگذارند! گفتم بیشتر بگو! گفت هیچ آیا در عرصه ی شهود به درد نگریسته ای؟ گفتم آری. گفت چه دیدی؟ گفتم از آسمان تکرر حمد دیدم! گفت در نهایت چه بود؟ گفتم حمدی…

دانستن

    گفتم با تو از عشق خواهم گفت و… گفت “میشه قبل از صحبت بریم یه پیتزا بخوریم! من عاشق پیتزام” گفتم یادش بخیر مجنون، عاشق لیلا بود!   چه کردیم ما با کلمات! می گفت واژه باید خودِ ابر، خودِ باران باشد!   ***     سالکی دیدم که بسیار می دانست! گفتم…