صفات

  گفتم سرچشمه صفات را گم کرده ام! گفت خود را بیاب که گمشده ای! گفتم ناتوان شدم از گشتن بسیار، یاری کن مرا ای یار! گفت چه کنم باتو؟ گفتم با من از صفات بگو. گفت از کدام سو؟ گفتم از سوی بنده گی. گفت صفات از سوی خدایی، تجلیاتی نامحدوداند! گفتم از سوی بنده…

حکایت بایزید

با مریدان آن فقیر محتشم بایزید آمد که: نک یزدان منم گفت مستانه عیان آن ذو فنون لا اله الا انا ها، فاعبدون چون گذشت آن حال گفتندش صباح تو چنین گفتی و، این نبود صلاح گفت: این بار ار کنم من مشغله کاردها در من زنید آن دم هله حق منزّه از تن و،…