خاموشی و حیرانی

    در وهم او حیران شدم وهمم صراطی این چنین در بی خودی حیران روم مست و غزل خوان این چنین گفتی که خاموشی گزین حیران حیرت آفرین گفتم که خاموشم مگر در گوشهایی نازنین در حیرتم حیران شوی خامش کن و حیران نشین چندان که مستان میروند بر معبر ایشان نشین ما سالها…